خاطراتی طنز از دفاع مقدس

                      

عراقي سرپران

اولين عملياتي بود كه شركت مي‌كردم. بس كه گفته بودند ممكن است موقع حركت به سوي مواضع دشمن، در دل شب عراقي‌ها بپرند تو ستون و سرتان را با سيم مخصوص از جا بكنند، دچار وهم و ترس شده بودم.
 ساكت و بي صدا در يك ستون طولاني كه مثل مار در دشتي مي‌خزيد جلو مي‌رفتيم. جايي نشستيم. يك موقع ديدم يك نفر كنار دستم نشسته و نفس نفس مي‌زند. كم مانده بود از ترس سكته كنم. فهميدم كه همان عراقي سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نكردم با قنداق سلاحم محكم كوبيدم توي پهلويش و فرار را بر قرار ترجيح دادم.
لحظاتي بعد عمليات شروع شد. روز بعد در خط بوديم كه فرمانده گروهان مان گفت: «ديشب اتفاق عجيبي افتاده، معلوم نيست كدام شير پاك خورده‌اي به پهلوي فرمانده گردان كوبيده كه همان اول بسم الله دنده هايش خرد و روانه بيمارستان شده.»
 از ترس صدايش را در نياوردم كه آن شير پاك خورده من بوده ام. 


به احترام پدرم

نزديك عمليات بود و موهاي سرم بلند شده بود بايد كوتاهش مي‌كردم مانده بودم معطل توي آن برهوت كه سلماني از كجا پيدا كنم. تا اينكه خبردار شدم كه يكي از پيرمردهاي گردان يك ماشين سلماني دارد و صلواتي مو‌ها را اصلاح مي‌كند.
رفتم سراغش ديدم كسي زير دستش نيست طمع كردم و جلدي با چرب زباني قربان صدقه اش رفتم و نشستم زير دستش. اما كاش نمي‌نشستم. چشم تان روز بد نبيند با هر حركت ماشين بي اختيار از زور درد از جا مي‌پريدم...........

 

ادامه نوشته

خاطرات و مخاطرات ادبیات دفاع مقدس

                                       

اين روزها «خاطره‌نويسي» چه از منظر ناشران و نويسندگان و چه از نگاه برگزاري جشنواره‌ها، گوي سبقت را از ساير محصولات فرهنگي در حوزه دفاع مقدس ربوده است و اين امر نگراني‌هايي را پديد آورده است.

ادبيات به مفهوم خلق خلاقانه و همچنين ايجاد دريچه‌اي نو بر حوزه‌هاي تاريخ و فرهنگ و سياست يک جامعه همواره يکي از نمادهاي بلوغ و بالندگي يک کشور محسوب مي‌شود؛ چه بسيار وقايع تاريخي و تحولات سياسي - اجتماعي که در قالب «محصولات فرهنگي» و از منظر «ادبيات» براي مردم يک سرزمين و يا سراسر جهان، معرفي و مشهور شده است. در سال‌هاي پس از انقلاب اگرچه همچنان «ادبيات انقلاب» با فقر شديد محصول فاخر در حوزه ادبيات مواجه است، اما درباره تاريخ دفاع مقدس داستان، به شکل ديگري است و با وجود تلاش‌هاي بسياري که در حوزه ادبيات دفاع مقدس، به عنوان حماسه‌اي بي‌نظير در تاريخ مقاومت جانانه يک ملت، انجام شده است، اما به نظر مي‌رسد تمايل نهادها و موسسات مسئول در اين حوزه براي حرکت بر مدار «ادبيات شفاهي» که «خاطره‌نگاري» نيز در قلب آن قرار دارد، به واسطه سهولت کار و افزايش آسان «کميت» بسيار مورد توجه قرار گرفته است؛ حوزه‌اي که بسياري معتقدند نه تنها در بيان حماسه هشت ساله ايران، ناتوان است بلکه در بلند مدت مي‌تواند خطراتي نيز بر ادبيات و تاريخ دفاع مقدس تحميل کند.

ادامه مطلب................

 

ادامه نوشته

تکنیک "وجعلنا" - 2

ادامه ...

حاج احمد طی دو مرحله به اتفاق صغیرا‌،‌مؤذن، قنبری و بچه‌های اطلاعات و عملیات از اروند عبور کردند.رفت توی ساحل دشمن و موانع و خط آنها را از نزدیک بررسی کرد و برگشت. این بررسی‌ها به کارش ظرافت بخشید و او را مطمئن‌ تر کرد.

شاید عموم مردم ندانند که فرزندانشان چگونه شهید شدند تحت سرپرستی چه کسانی بودند و چگونه از آنها استفاده شد حاج احمد نمونه هزاران فرماندهی است که وجودش می‌سوخت برای اینکه نیروهایش را حفظ کنند آنها را سالم به خط دشمن برسانند و اهدافی را که در واقع اهداف اسلام بود، تصرف کند به همین دلیل همیشه خطر، زحمت و فشارها را روی گرده خود می‌گذاشت تا بتواند به ساده ‌ترین و آسان ‌ترین وجه عملیات را به سرانجام برسانند.

غواص

شناسایی‌ها را انجام داد و سپس در یک دوره ده روزه، از نیروی عادی غواص تا فرمانده دسته و معاون گروهان و گردان را به ساحل دشمن توجیه کرد. تک درختی بود که از آن بالا می‌رفتند و به وسیله دوربین تک تک سنگرها‌ نقطه‌ای که باید شکسته می‌شد معبر و راهکارها را به نیروهایش نشان می‌داد و به تک تک شان می‌گفت هر کدام از کجا وارد شوند بپیچند به چپ یا به راست و ... پس از این توجیه برای تمام نیروها مشخص شده بود که چه باید بکنند. و وظیفه خودشان را خوب می‌دانستند واقعاً غواصان گردان حاج احمد مانند یک فرمانده لشکر که می‌خواهد جنگ را اداره کند نسبت به خط دشمن وضعیت وجزئیات آن مسلط بودند.

کار دیگری که انجام داد و فکر می‌کنم هیچ کدام از گردان‌های غواص لشکرهای دیگر اروند انجام ندادند این بود که قبل از عملیات نیروها را به آب اروند آشنا کرد و در این آب مانور عملیات انجام داد می‌آمد اصرار می‌کرد که باید در این آب تمرین کنیم. برای اینکه هراس بچه‌ها از بین برود می‌گفت: من باید این اضطراب را بشکنم.

ادامه نوشته

تکنیک "وجعلنا" - 1

                             

شب عملیات اتفاقی افتاد که بر اساس چیزی که قبلاً پیش‌ بینی کرده بودیم تمام نظریه‌هامان درباره اروند رود به هم ریخت. در آن لحظات انگار خدا می‌خواست بگوید که اینها بچه‌های خود من هستند و شما کاره‌ای نیستید تحلیل‌هایتان هم به درد خودتان می‌خورد من می‌خواهم خودم آنها را ببرم.

شهدا

برای اولین بار بود که می‌خواست چنین عملیاتی صورت گیرد. تاکنون در رودخانه‌ای خروشان و وحشی همچون اروند، عملیاتی انجام نداده بودیم. منطقه عملیات باتلاقی بود. مناطق راس‌ البیشه،‌فاو،‌خورعبدالله و حد فاصل خور و اروند. این عملیات به دنبال سه عملیات بزرگ، و تقریباً با موفقیت کم انجام می‌گرفت. والفجر مقدماتی،‌خیبر و بدر سه عملیات بزرگ بودند که با عدم موفقیت مواجه شدند یا اینکه موفقیت‌هایشان در مقابل اهدافی که برای عملیات ترسیم شده بود کم و ناچیز بود. با توجه به اینکه این عملیات از سه عملیات قبلی سخت‌ تر و پیچیده ‌تر بود این ترس وجود داشت که نتیجه آن هم به مانند عملیات قبلی باشد این نتیجه می‌توانست تأثیر عمیقی بر روند جنگ بگذارد.

مشکلی که مختص لشکر ثارالله بود و تاثیر زیادی در سرنوشت نیروهای خط شکن و غواص‌ها داشت، عرض رود اروند بود. عرض اروند در محدوده عملیاتی لشکر 41 ثارالله و تیپ المهدی عریض‌ ترین نقطه آن بود. جایی بود که به دریا وصل می‌شد و شدت جزر و مد در آن بیشتر از سایر نقاط بود. ساحلی که آب در موقع جزر و مد آن را فرا می‌گرفت. بسیار وسیع و گسترده بود در زمان جزر ساحل بزرگ باتلاقی در مقابل داشتیم که صد تا صد و پنجاه متر به عرض آن در حالت مد اضافه می‌شد و عملاً عرض اروند به 1300 تا 1400 متر می‌رسید.گاه این عرض به دو کیلومتر می‌رسید زیرا در حالت عادی نهرها پرآب می‌شدند ولی چون لایروبی نشده بودند، آب نهرها سرشکن می‌شد به تمام نخلستان‌ و آن را فرا می‌گرفت حتی آب به جاده پشتی می رسید که فاصله‌اش در حالت عادی با اروند چهار تا پنج کیلومتر بود.

ادامه نوشته

به یاد سالگرد آزادسازي خرمشهر

                                                    

صبح يكي از روزهاي ارديبهشت ماه 1377 آقايان هدايت‌الله بهبودي، احد گودرزياني، حسين ظفرقندي و مرتضي سرهنگي ميهمان مهرباني خانواده جهان‌آرا بودند. حاصل گفتگوي آنان در نشريه «كمان» به چاپ رسيد:

*خانم اكبر نژاد !لطفا خودتان را معرفي كنيد.

**خانم اكبر نژاد: اهل تهران هستم. سال 1335 به دنيا آمده ام و در همين شهر بزرگ شده، درس خوانده ام.

*زندگي متلاطم شما تا چه مقطعي اجازه داد به تحصيلات خود ادامه دهيد.

**خانم اكبر نژاد: تا مقطع ليسانس. سال 1353 بود كه در رشته زيست شناسي دانشگاه ترتبيت معلم قبول شدم. از همان روزها راه زندگي ام را انتخاب كردم. دوست داشتم با مسائل عميق اسلام آشنا شوم و نه مسائل سنتي آن. مسايل سنتي را در خانواده ام جا داشت. و از ابتداي زندگي با آن خو گرفته بودم. يك سال بعد يعني سال 1354، چهار، پنج ماه هم زندان شاه را تجربه كردم. در زندان با خاله محمد آشنا شدم. مدتي با هم بوديم. از همين جا بود كه با افكار محمد و گروه «منصورون» آشنا شدم.

*از تجربه هاي زندان بگوييد.

ادامه نوشته

دو روایت از یک شهید

راوی اول: محمد حسین نوحه خوان

مدت‌‌ها بود برای اعزام به جبهه مشکل داشتم. روزهای آخر اعزام که می ‌شد، مادرم بی قراری می‌ کرد و مدام بهانه می‌گرفت و می‌خواست به شکلی مرا از رفتن منصرف کند. من هم برای آنکه عاطفه مادری نتواند از رفتنم جلوگیری کند، تنها چاره‌ای که به ذهنم رسید این بود که از تحصیل انصراف بدهم و بروم. همین کار را هم کردم.

تشییع شهدا

در اولین اعزام، ما را به مقر انرژی اتمی در جاده اهواز آبادان فرستادند. در این مقر به جای چادر و سوله، کانکس های بزرگی بود که قبل از انقلاب آنجا مانده بود و بچه‌ها را در این کانکس مستقر می‌کردند.

یک روز داخل کانکس با بچه‌ ها نشسته بودم که آقا محسن روحانی وارد شد. با همان طمانینه و آرامش خاص خودش. حال و احوال کردیم و خوش و بش و نشستیم به صحبت‌ همین که بحث به درس و تحصیل کشید موضوع را گفتم. یک باره حالت آقا محسن تغییر کرد و شروع کرد به پرخاش کردن که چرا درس را رها کرده‌ام. طوری حرف می‌زد که اصلا انتظارش را نداشتم. بچه‌هایی هم که در کانکس نشسته بودند تعجب کرده بودند. آخر آقا محسن همیشه آرام و متین حرف می‌زد و همواره لبخند و تبسم چاشنی کلامش بود ولی این بار هم مانده بودیم که چرا ایشان این طور شده است. چهره‌‌اش بر خلاف همیشه بر افروخته شده بود و فریاد می‌زد: "خیلی اشتباه کردی. جنگ باید در کنار درس باشد. تو به چه حقی درس را رها کردی و آمدی؟ و ... و گاهی هم در میان حرف‌هایش کلمات و جملات گنگ و نامفهومی می‌گفت که به هذیان بیشتر شبیه بود.

هر چه سعی کردم موضوع را برایش توضیح بدهم قبول نکرد. بعد هم عصبی و ناراحت از کانکس بیرون رفت. همه بچه‌ها مات و متحیر مانده بودند که چه چیزی این طور آقا محسن را عوض کرده است. من حدس ‌هایی زده بودم که به بچه‌ها هم گفتم. گفتم: "آقا محسن رفت و معلوم هم نیست که دیگر برگردد. " بچه‌ها حرفم را جدی نگرفتند. اما من با سابقه‌ای که از آخرین حالات بعضی از شهدا داشتم گفتم: این آخرین دیدار ما با آقا محسن بود. او دیگر برنمی‌گردد. "

همین طور شد. آقا محسن شب همان روز به جزیره رفت و...

 

راوی دوم: سید محمد علی سید ابراهیمی

آن وقت ‌ها ما در خط پدافندی جزیره مجنون جنوبی بودیم. آقا محسن گاهگاهی به جزیره می‌آمد و به بچه ‌ها سر می‌زد. اما هیچ وقت نمی‌گذاشتند جلو بیاید. آمدن ایشان به جلو ممنوع شده بود. فرماندهی لشکر، محسن روحانی را به دلیل مقام علمی و توان فکری و روحی که داشت پشت خط و در قرارگاه و مقرها نگه می‌داشت. حتی در عملیات هم به سختی می‌توانست خود را به خط برساند در یک عملیات یادم نمی‌رود وقتی به او تکلیف کردند که باید بمانی با چه اشکی به بدرقه بچه‌ها آمده بود و با چه حسرتی در آغوششان می‌گرفت.

اما آن شب با کمال تعجب دیدیم آقا محسن آمده است تا سنگر مخابرات. مانده بودیم چطور مسئول محور را راضی کرده، آمده است تا اینجا. مطمئن بودیم بدون اجازه جایی نمی‌رود. اگر بالاتر به او تکلیف می‌کرد تا فلان جا حق نداری بیشتر بروی، نمی‌رفت. طاقت پذیرش حرف داشت و حالا آن شب آمده بود تا سنگر مخابرات گردان در خط جزیره. یعنی درست پشت سنگر‌های کمین.

وداع

 توی آن سنگر من بودم و جواد تلاشان و فتح الله کرمانی و یکی دو تای دیگر. آقا محسن هنوز ننشسته و درست و حسابی خوش و بش نکرده بود که سراغ چای را گرفت. بساط چای، همیشه روبراه بود. گفتم: "اگر چند دقیقه بنشینی آماده می‌شود.

لحظه‌ای خوابید و پاهایش را به گونی های‌ دیوار سنگر تکیه داد. چرت‌ کوتاهی زد و بعد یکباره بلند شد و گفت: "پس من می‌روم سری به بچه‌های جلو بزنم و برگردم. " طوری این را گفت که اصلا به ذهن ما نرسید. که جلویش را بگیریم و نگذاریم برود و یا حداقل با عقب تماس بگیریم. و آنها را در جریان بگذاریم.

آقا محسن بلند شد، خداحافظی کرد و رفت. ما هم مشغول آماده کردن چای شدیم.

آمدن غیره منتظره آقا محسن، حالاتش و این طور رفتنش نگرانم کرد. این نگرانی لحظه به لحظه در دلم بیشتر می‌شد!

مدام خودم را سرزنش می‌کردم که چرا گذاشتیم برود جلو. کاش حداقل کسی را با او فرستاد بودیم.

لحظاتی به همین ترتیب گذشت. چای کم کم داشت آماده می‌شد که یکباره عراق شروع کرد به ریختن آتش روی جاده‌ای که به خط منتهی می‌شد. آن وقت‌ ها بچه ‌های ما مشغول ساختن جاده‌‌ای در جزیره بودند. و برای این که کار از دید دشمن مخفی باشد، شب ‌ها ماشین‌ های راه سازی روی جاده کار می ‌کردند. عراق هم ظاهرا از موضوع اطلاع پیدا کرده بود و.شروع کرده بود جاده را با کاتیوشا کوبیدن. حسابی نگران شدیم. احساسی به من می‌گفت باید برای آقا محسن اتفاقی افتاده باشد.

هنوز سر و صدای انفجارها نخوابیده بود که صدای بی‌ سیم بلند شد. تماس از فرماندهی بود. اولین جمله‌ای که از پشت بی‌سیم شنیدیم این بود: "آقا محسن کجاست؟! " مانده بودیم چه بگوییم. همان جمله بلافاصله تکرار شد. گفتم: "الان اینجا بود. رفت: گفت می‌رود جلو به بچه‌ها سربزند! "

گفتند: "سریع با جلو تماس بگیرید. " با کمین جلو تماس گرفتیم و از آقا محسن پرسیدیم. گفتند: "همین الان برگشت عقب! " فهمیدیم در زمان آتشباری جایی بین ما و سنگرهای کمین بوده است. یعنی درست در دل آ‌تش. همان حس به من می‌گفت: "آقا محسن رفته است. " او کسی نبود که خود را از آتش دشمن مخفی کند و پناه بگیرد. آن هم در لحظاتی که انگار از ‌آن بالا خوانده شده بود. همین او را به به آنجا کشیده بود و هیچ کس را یارای آن نبود که راهش را سد کند و جلوی پروازش را بگیرد.

آن شب در همان تاریکی و آتش شدید به جست و جویش رفتیم، با شهید امیر بیطرفان و جواد تلاشان و فتح‌الله کرمانی و بچه‌های دیگر وقتی پیکر پاکش را یافتیم، انگار مدتها بود از این عالم خاکی پر کشیده بود.

مصاحبه

راوی باید از جنس جنگ باشد

گفت‌وگو با رزمنده‌ای که برادرش در آغوشش شهید شد و حالا راوی جنگ است...

در طول مصاحبه بارها اشک توی چشمانش جمع شد و هر بار با حرارت بیشتری به گفت‌وگو ادامه داد. موضوع مصاحبه‌ مان «روایتگری کاروان‌های راهیان نور» بود و هم صحبت‌ مان کهنه رزمنده‌ای راوی که از سن15 سالگی وارد جنگ شده و اکنون نیز در کسوت یک راوی همچنان به مبارزه ی خود ادامه می‌دهد.

اسماعیل زمانی

 با «اسماعیل زمانی» در سفر به مناطق جنگی جنوب آشنا شدیم. دعوت به مصاحبه‌اش کردیم و با خوش رویی پذیرفت. همان طور که ما نیز با اشتیاق ساعتی را در دفتر گفت ‌و گوهای روزنامه جوان هم صحبش بودیم.

* قبل از هر سوالی بهتر است با معرفی شروع کنیم.

اسماعیل زمانی هستم متولد 11/11/1347 در محله تهران نو تهران، از سال 1363 به جبهه رفتم و تقریباً تا پایان جنگ در جبهه‌ حضور داشتم. بعد از جنگ مدتی را به تحقیق و پژوهش در زمینه دفاع مقدس پرداختم و اکنون دو سالی است که به عنوان راوی نور در کاروان‌های راهیان نور انجام وظیفه می‌کنم.

* سال 63 شما تنها 15 سال داشتید، چطور در این سن کم به جبهه رفتید؟

در آن فضای دفاع از کشور که هر کسی سعی می‌کرد به نوعی دینش را به اسلام و کشور ادا کند، من هم مثل تمامی کسانی که در سنین نوجوانی به جبهه رفتند چون در محیطی مذهبی رشد و تربیت یافته بودم، احساس وظیفه کردم و به جبهه رفتم.

* همان طور که می‌دانید موضوع گفت‌وگوی ما در مورد روایتگری کاروان‌های راهیان نور است. می‌توانید تعریفی از این مقوله داشته باشید؟

برای باز کردن این بحث شاید بهتر باشد از تعریف لغوی روایت شروع کنیم و بعد به سایر جنبه‌‌ها برسیم. راویت از نظر لغوی یعنی بیان اتفاقات پیش آمده برای نسل حاضر، در قدیم راویان کسانی بودند که دیده‌های خود از وقایع را برای افراد دیگر تعریف می‌کردند و به این وسیله آن واقعه در یادها زنده می‌ماند.

در واقع روایتگری ما ریشه در روایت واقعه کربلا از سوی بزرگانی چون حضرت زینب کبری (س) و امام سجاد (ع) دارد.

 البته شاید اکنون با پیدایش وسایل ارتباط جمعی این مسأله تا حدودی کمرنگ شده باشد، اما من معتقدم که نقش راویان در کاروان‌های راهیان نور علاوه بر تعریف وقایع، تحلیل و تطبیق آن حوادث با مسائل و جریانات روز است که از این منظر می‌تواند بسیار مفید باشد. در واقع روایتگری ما ریشه در روایت واقعه کربلا از سوی بزرگانی چون حضرت زینب کبری (س) و امام سجاد (ع) دارد. همان طور که آن بزرگواران علاوه بر نقل وقایع کربلا به بیان و دفاع از ارزش‌ها و پیام‌های عاشورا نظر داشتند، ما نیز همین کار را در بحث روایتگری دفاع مقدس انجام می‌دهیم.

* ریشه یابی راویان نور در روایتگری واقعه کربلا نکته جالبی است، اگر موافقید کمی بیشتر به این مسأله بپردازیم؟

در این مورد به سخن رهبر معظم انقلاب استناد می‌کنم که فرمودند از واقعه کربلا 1400 سال می‌گذرد و هنوز بسیاری از وقایع و رویدادهای تاریخی تحت الشعاع این حادثه عظیم قرار دارد. اگر عاشورا از یک صبح تا بعد از ظهر بود، دفاع مقدس هشت سال طول کشید و به گفته خود آقا، گنجینه‌ای معنوی است که سال‌ها حرف برای گفتن دارد و هر چه ما تلاش کنیم باز هم زوایایی از این دوران وجود دارد که برای نسل حاضر تازگی و طراوت داشته باشد. به همین خاطر من همیشه سعی می‌کنم پیوند و تطبیق بین دفاع مقدس با واقعه عاشورا را برای بازدیدکنندگان روشن کنم. این موضوع که جنگ ما تأسی به عاشورا داشت و نگاهی به آینده و مسأله مهدویت.
راهیان نور

* در صحبت‌هایتان اشاره‌ای به تطبیق حوادث دفاع مقدس با وقایع روز داشتید، آیا ایرادی به این نگاه تحلیلی گرفته می‌شود؟ منظورم از سوی بازدیدکنندگان است.

بله، گاهی افرادی چه با غرض یا بدون غرض، ایرادی به مباحث تعریف شده می‌گیرند که پاسخ من به آنها یک جمله است. اینکه هیچ کس نمی‌تواند جنگ را به نفع خود مصادره کند. اگر ما مباحثی را مطرح می‌کنیم حتماً با دلایل متقن و قابل دفاع است. بارها پیش آمده که مثلاً دانشجویی کل جنگ را به چالش می‌کشد و آن را به خشونت طلبی متهم می‌کند. پاسخ من نیز از روی آیات قرآن است که دفاع را به مسلمانان در صورتی که به کشورشان حمله شود، واجب دانسته و از همین رو ما نیز در هشت سال دفاع مقدس نجنگیدیم، بلکه از خاک و حرمت و شرف خود دفاع کردیم.

 

* با توجه به حساسیت مباحث تحلیلی و در کل مبحث روایت جنگ، یک راوی باید چه خصوصیاتی داشته باشد؟

به نظر من یک راوی باید دارای سه ویژگی باشد. یک اینکه از جنس خود جنگ باشد. دوم مطالعه خوبی داشته باشد و با عنصر سوم یعنی محیط (مناطق جنگی) پیوند بخورند. از ترکیب این سه عامل است که یک راوی تبدیل به یک الگو می‌شود و پذیرش چنین الگویی برای جوانان راحت ‌تر صورت می‌گیرد. راوی باید مثل یک کوزه‌گر عمل کند. موضوع را با علم و احساس پرورش دهد و در شکل و شمایلی زیبا و هنری به ببیننده ارئه دهد.

* چه تفاوتی بین تأثیر روایت یک راوی نور با سایر موارد فرهنگی در خصوص دفاع مقدس می‌بینید؟ مواردی مثل یک کتاب یا فیلمی مستند با موضوع جنگ و...

گاهی که خود من یک کتاب در مورد جنگ می‌خوانم این سؤال برایم پیش می‌آید که این واقعه در کجا رخ داده است؟ اگر چنین سؤالاتی برای من که خود در جنگ بوده‌ام رخ می‌دهد، مسلماً برای دیگر خوانندگان نیز پیش می‌آید. همین مسأله تا حدودی از تأثیر آن مطلب می‌کاهد. اما یک راوی در حالی حرف‌های خود را به گوش شنونده می‌رساند که در محیط وقوع آن حادثه یا عملیات قرار دارد و همین تأثیر محیطی و بصری گفته‌هایش را چند برابر می‌کند.

 اما در ابتدای سال 88 اتفاقی برایم افتاد که طرز فکرم را تغییر داد. در خواب فرمانده گردانمان شهید عبداللـه شهروی را دیدم که با همان شکل و شمایل زمان جنگ آمده بود و می‌گفت ...

 وقتی از اروند که معنی چابک، سریع و زیرک دارد صحبت می‌کنیم، بازدیدکننده‌ در کنار این رود قرار دارد و همراه توصیف راوی به عینه رود را می‌بیند و بهتر می‌تواند عمق حماسه عملیات والفجر 8 و عبور رزمنده‌ها از این رودخانه پرتلاطم را حس کند. یا وقتی به سایر مناطق عملیاتی می‌رویم و به شنونده می‌گوییم که این خاک چشم و روح دارد، خون پاک شهدا و قلب‌هایشان در این خاک می‌تپد و این خاکی که رویش راه می‌روند جان دارد، مسلماً بازدیدکننده تأثیر زیادی می‌گیرد. بر همین اساس همیشه در سفرها سعی کرده‌ام آثاری از شهدا مثل پلاک، دست نوشته، یادگاری و...همراه داشته باشم و به جوانان نشان بدهم.

 

* خاطره‌ای هم از همین تأثیراتی که گفتید دارید؟

خاطره که بسیار است. مثلاً دانشجویی بود که می‌گفت در طول 21 سال زندگی‌اش حتی یک رکعت نماز نخوانده و بعد از بازدید از مناطق جنگی تصمیم گرفته بود نمازش را به طور مرتب و اول وقت بخواند. به گفته‌ خودش، او و دوستانش برای تعطیلات نوروز در پی تفریحی می‌گشتند و از قضا کاروان‌های راهیان نور را انتخاب کرده بودند، انتخابی که به برکت وجود و حضور شهدا باعث تحول روحی عظیمی در این جوان شده است.

 

* چطور شد که به عرصه روایتگری وارد شدید؟

راهیان نور

باید اعتراف کنم که بعد از پایان جنگ تا سال 88 به مناطق جنگی نرفته بودم. دلیل این عدم حضور هم چیزی جز خجالت از روی شهدا نبود. هر چند همیشه دیدار از خانواده‌های شهدا و جانبازان جزو برنامه‌هایم بود، اما به نوعی به انزوا فرو رفته بودم و به تعبیر شهید باکری جزو دسته‌ای از رزمندگان بودم که بعد از جنگ دق می‌کنند و این دق کردن را برای خودم امری مقدس می‌دانستم. اما در ابتدای سال 88 اتفاقی برایم افتاد که طرز فکرم را تغییر داد. در خواب فرمانده گردانمان شهید عبداللـه شهروی را دیدم که با همان شکل و شمایل زمان جنگ آمده بود و می‌گفت الان نوبت شماست مطالب را بگویید و راه ما را ادامه بدهید. این رؤیا در کنار دیدار از خانواده شهدا و احساس دین برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره عزیزانشان باعث ایجاد انگیزه‌ ورودم به این عرصه شده بود، تا اینکه با پیش آمدن بحث جریانات بعد از انتخابات و هجمه‌ای که به مقدسات و ولایت پیش آمد، تصمیم قطعی شد. از همین رو در روایت‌هایم سعی می‌کنم برای روشن شدن افکار جوانان و به خصوص دانشجوها، تطبیقی بین شرایط زمان جنگ و شبهات پیش آمده در حوادث اخیر داشته باشم.

* به عنوان سؤال آخر بفرمایید که آیا کمبود یا دغدغه‌ای برای راویان نور متصور هستید؟

به نظر من اگر این کاروان‌ها در طول سال جریان داشتند بهتر بود. وقفه در این کاروان‌ها با توجه به حوادث و اتفاقاتی که در طول سال برای کشور و نظام اتفاق می‌افتد باعث می‌شود که ما نتوانیم به روز و به موقع دست به تنویر افکار جوانان بزنیم. از طرف دیگر ورود افراد کم تجربه و بعضاً مغرض به جمع راویان نور باعث ایجاد نگرانی‌هایی شده است که حتی‌الامکان سعی می‌کنیم نسبت به پاکسازی چهره روایتگران نور اقدام کنیم. از نظر آموزش راویان در سازمان مرکزی راویان نور نیز کاستی‌هایی مشاهده می‌شود که توجه صرف به مباحث نظری از جمله‌ آنهاست. با توجه به ورود راویان جوان به این جمع، لزوم آموزش‌های عملی و بصری در مناطق جنگی، بدیهی به نظر می‌رسد.

با زمانی در حالی خداحافظی کردیم که ناگفته‌های بسیاری در فحوای کلامش احساس می‌شد. از برادر شهیدش که در عملیات کربلای 5 در آغوش خود او شهید شد یا پارچه‌ای که روی آن از شهدای بسیاری امضا گرفته و طلب شفاعت کرده است. راوی نور روایتگر تاریخی بود از خون و شرف و شهادت. هر آنچه کلامش را سرخ می‌کرد و جای جای سخنانش را به عطر وجود شهیدی معطر.

چاله ای به اندازه ی دو پا!

حدسم در مورد مجتبی داشت به یقین تبدیل می‌شد. به نظرم می ‌رسید او دیگر ماندنی نیست. گفتم: آقا مجتی التماس دعا داریم. این بار انگار حرفم را نشنید. با همان حال خاصی كه داشت برگشت و راه افتاد و رفت سمت عقب. مطمئن شدم دیگر زیاد زنده نمی ‌ماند.
جانباز

مجتبی نوری از بچه‌هایی بود كه با داشتن تحصیلات عالی و مقام فرماندهی در گروهان خیلی بی ریا و خاكی بود. كمتر دیده بودم غذای گرم و یا غذای معمولی بچه‌ ها را بخورد. همیشه صبر می‌كرد تا همه غذایشان را بخورند ، آن وقت پس مانده غذای بچه ‌ها را می‌خورد. می‌گفتند مهندس است. گاهی طرح ‌های عجیبی می داد كه آدم در حكمتش می‌ماند. آخرین طرحی هم كه داد طرح چگونگی شهادتش بود. نحوه شهادتش را همانطور كه می‌خواست خودش طراحی و اجرا كرد و همانطور هم شهید شد.

در عملیات كربلای چهار همان ابتدای حركت، وقتی ستون بچه‌ها پشت كانال منتظر باز شدن راه بود، خمپاره خورد میان ستون. بچه‌ها گفتند مجتبی زخمی شده و رفته است عقب. اما صبح كه شد، دیدم برگشته است و با همان حال زخمی، ماند تا عملیات كربلای پنج. ماند تا طرحش را كامل كند.

صبح عملیات كربلای پنج، از منطقه ام الطویل به سمت نهر جاسم در حركت بودیم. قرار بود پای نهر مستقر شویم. من بودم و حقانی. حقانی از بچه‌های كم سن و سالی بود كه به زور آورده بودیمش. از آن بسیجی‌های پر شر و شور. یكباره آتش عراق شدید شد و زمین گیرمان كرد. من پریدم داخل یک چاله كه مثل ته یک تخم مرغ بود. آن قدر كوتاه و باریک بود كه باید حسابی خودت را جمع و جور می‌كردی تا در آن جا بگیری. به حقانی گفتم: این دیگر چه جور چاله‌ای است؟ حقانی در آمد كه "آقا مجتبی كنده. مهندسه بابا... " مجتبی نوری را می‌گفت. اما حرفش تمام نشده بودكه صدای سوت یک خمپاره صد و بیست به گوشمان خورد. من به زور خودم را تو چاله جمع كردم ولی نفهیدم حقانی چكار كرد. خمپاره كه منفجر شد و گرد و خاک ‌ها خوابید دیدم تركش بزرگی سر حقانی را با خود برده است.

وقتی رسیدم همه چیز دستگیرم شد. خمپاره تمام سر و بدن مجتبی را برده بود و فقط پاهایش مانده بود داخل چاله. چاله‌ای كه فقط به اندازه پاهای مجتبی جا داشت.

ظهر بود كه با بچه‌ها رسیدیم حوالی نهر جاسم. به ما گفته بودند فعلا باید هوای نهر را داشته باشیم. ظاهرا عراق می‌خواست از سمت نهر پاتک كند. پشت سر ما غذا هم آوردند. لشگر هفده یكی از لشكر‌هایی بود كه از همان ظهر اول عملیات هر طور بود غذای گرم می‌ رساند به خط . آقا مجتی ترتیب غذای بچه‌ ها را داد اما خودش غذا نخورد. روزهای عادی غذای گرم نمی‌خورد چه برسد به آن روز.

من بعد از غذا و نماز مشغول نگهبانی بودم كه آقا مجتی آمد و گفت: آقای نوحه خوان شما بروید در آن سنگر نگهبانی بدهید. با دست سنگری را درست لب خط رو به عراقی‌ ها نشان داد. سنگر مال خود عراقی‌ها بود و آنها كاملا روی آن دید داشتند. با تعجب نگاهش كردم و گفتم آقای مجتبی! آنجا فشنگ می‌آید، مگر نمی‌بینید؟

لحظه‌ای نگاهم كرد و بعد گفت: راست می‌گی. و نگاهش را دوخت به آسمان. لحظاتی همانطور خیره، آسمان را نگاه كرد. حال طبیعی نداشت. به شوخی گفتم: آقای مجتبی التماس دعا داریم. یكبار انگار كه به خودش آمده باشد سرش را پایین آورد و گفت: "چی می‌گی؟ " گفتم هیچی، فقط التماس دعا داشتیم. با حال خاصی نگاهم كرد و گفت: معلوم هست چی می‌گی تو؟ و بعد راه افتاد و رفت. حس كردم حالت كسانی را دارد كه لحظه‌‌های آخر را می‌گذرانند.

گل

 این حالات را در بچه‌های دیگر هم دیده بودم. بعضی از بچه‌ها در لحظه‌های آخر رفتارشان غیر طبیعی می‌شد. حرف ‌های عجیبی می‌زدند و كارهایی می‌كردند كه تا به حال كسی آنها را این طور ندیده بود. یک جور هذیان گویی و انجام یک سری كارهای غیر معمول.

پنج شش دقیقه گذشت. باز مجتبی برگشت و همان حرف را تكرار كرد: "آقای نوحه خوان، گفتم برید توی اون سنگر نگهبانی بدید. " باز هم به همان سنگر اشاره كرد. این بار با دلخوری گفتم: آقا مجتبی بهتان كه گفتم آنجا فشنگ می‌آید. می‌بینید كه. دوباره به آسمان نگاه كرد و گفت: راس می‌گی.

حدسم در مورد مجتبی داشت به یقین تبدیل می‌شد. به نظرم می‌رسید او دیگر ماندنی نیست. گفتم: آقا مجتی التماس دعا داریم. این بار انگار حرفم را نشنید. با همان حال خاصی كه داشت برگشت و راه افتاد و رفت سمت عقب. مطمئن شدم دیگر زیاد زنده نمی‌ماند. نمی‌دانم چرا تصمیم گرفتم همراهش بروم. انگار می‌خواستم تا لحظه آخر پیشش باشم. نگاهش كردم. دیدم رفت سمت همان چاله. دنبالش راه افتادم. به چاله كه رسید ایستاد. باز هم به آسمان نگاه كرد و بعد پا گذاشت داخل چاله، همین كه پای دومش را برداشت، یک خمپاره صد و بست از راه رسید. من سریع دراز كشیدم روی زمین. خمپاره منفجر شد و خاک و غبار همه جا را پوشاند. لحظاتی همانطور ماندم تا دود و غبار خوابید. بعد آرام سر بلند كردم و از دور چاله را نگاه كردم. اثری از مجتبی نبود. تعجب كردم. چاله آن قدر نبود كه همه تن مجتبی را در خود جا داده باشد. بلند شدم و به سمتش رفتم. وقتی رسیدم همه چیز دستگیرم شد. خمپاره تمام سر و بدن مجتبی را برده بود و فقط پاهایش مانده بود داخل چاله. چاله‌ای كه فقط به اندازه پاهای مجتبی جا داشت.

آقا مجتبی چاله را فقط به انداز پاهایش كنده بود.انگار می خواست فقط پاهایش بماند. شاید می‌خواست بدنش كاملا محو نشود. پاهایش و رد آنها بماند برای ما و چیز‌ی از او برای مادرش برگردد.


منبع :

خبرگزاری فارس

دو کوهه غرب در غربت

دو کوهه غرب در غربت

نمی‏دانم چیزی از بازی دراز می‏دانی یا نه، از قصر شیرین، سرپل ذهاب و سال‏های جنگ.

 نمی‏دانم چیزی از دو کوهه غرب شنیده‏ای یا نه. بچه‏های جنگ، پادگان ابوذر را مادر پادگان دو کوهه می‏نامند. بعضی‏ها هم به ابوذر می‏گویند دو کوهه غرب، با این تفاوت که پادگان ابوذر مظلوم است. حداقل غربتش را می‏توان در خاطرات مردم حس کرد. آنقدر که مردم دو کوهه را می‏شناسند با ابوذر آشنا نیستند. شهید شیرودی را که دیگر حتما می‏شناسی، خلبان هوانیروز بود. زحمت زیادی هم برای جلوگیری از سقوط ابوذر کشید. آخر هم پادگان را به نام پسرش ابوذر نام‏گذاری کردند تا ابوذر مظلومیت جبهه‏های غرب را تا ابد برایمان تداعی کند.

 بعضی‏ها هم به ابوذر می‏گویند دو کوهه غرب، با این تفاوت که پادگان ابوذر مظلوم است. حداقل غربتش را می‏توان در خاطرات مردم حس کرد. آنقدر که مردم دو کوهه را می‏شناسند با ابوذر آشنا نیستند.

 از کرمانشاه که به سمت اسلام‏آباد می‏روی، کرند و تنگه پاتاق را که رد کنی، بیست کیلومتر مانده به سرپل ذهاب پادگان ابوذر را می‏توانی ببینی. پادگانی که محل تجهیز و اسکان نیروها در زمان جنگ بوده است. از هوا نیروز و ارتش تا بسیجی و سپاهی، همه در ابوذر بودند. ارتفاعات بازی دراز که به تصرف دشمن درآمد، همه در پادگان ابوذر جمع شدند تا عملیات بازپس گیری بازی دراز را طراحی کنند. ارتفاع 1008 متری بازی دراز نقطه استراتژیک بود و باید در این عملیات از دشمن پس گرفته می‏شد. بازی دراز کرمانشاه را از همین پادگان از دشمن پس گرفتند. گروه‏های زیادی به ابوذر می‏آمدند تا از دشت ذهاب و کوره موش تابان سیدان و تنگ حاجیان دفاع کنند. ساختمان‏های بتنی ابوذر در دامنه کوه دیگر آن صلابت روزهای جنگ را ندارد. تن زخمی  ساختمان‏ها یادگار روزهای جنگ است. ساختمان‏هایی که میزبان رزمنده‏ها و شهدای بسیاری از 8 سال دفاع مقدس بوده است.

ادامه نوشته

گوشه ای از معجزات جنگ -2

 

حمل مهمات در این مسیر طولانی و کوهستانی هم قصه عجیب دیگری است. بسیاری از ادوات به صورت تکه تکه و به عنوان فرش ایرانی! با قاطرها حمل می شد که این حیوانات ، بی خبر از همه جا که گویی تجربه اولشان بود گاهی در رودخانه هایی با عمق و جریان زیاد با بارشان تلف می شدند و گاهی بیچاره ها با آن وزن زیاد در سینه کش ارتفاعات سر به آسمان ساییده به ته دره ها سقوط می کردند.

 در مسیر اولین روستا که مسیر کمونیستهای احزاب عراقی بود خود را کمونیستهای ترکیه معرفی کردیم!

خورد و خوراک نیروها هم متنوع ولی بی مزه و عجیب بود. گاهی نان و پیاز، گاهی آب گوجه و پیاز، گاهی بیسکوییت خالی و گاهی هم خیلی خوب در حد کنسرو بود. در وقت خواب هم اگر فرصت خوبی پیدا می شد و ترس از کمین منافقین و بعثی ها آنها را به نگهبانی وادار نمی کرد پتویی را روی خود می کشیدند و اگر نبود هم دو نیم تنه خود را در داخل دو گونی می کردند و چرتی می زدند.اینها همه قصه دور از ذهن و تا حدی باور نکردنی "فتح 1" است که در اوایل پاییز اتفاق افتاد ولی آنچه در فتح دو تا چهار پیش آمد در دل سرمای خارج از وصف کوهستانهای شمال عراق و اردوکشی در میان دیواره های چند متری برف بود که ذکر وقایع آنها چیزی شبیه به افسانه را تداعی می کند.

ادامه نوشته

گوشه ای از معجزات جنگ - 1

روایتی از عملیات فتح 1

 سال 65 سال ویژه ای در دوران دفاع مقدس بود. روزهای آغازین آن ادامه نبرد فاو و تثبیت دستاوردهای والفجر 8 و دفع حملات پراکنده عراق بود که جزئی از طراحی جدید آنها با عنوان "دفاع متحرک" محسوب می شد.

مهمترین حرکت دشمن به تصرف مهران از سوی آنها منجر شد که دوام چندانی نیافت و کربلای 1 کام بعثی ها را تلخ و ردپای نحس آنها را از مهران پاک نمود. در ادامه هم عملیاتی سلسله وار انجام شد که در مجموع این سال را مشکل ترین و در عین حال پربارترین سال جنگ کرد.

 جبهه بندی و آرایش شیاطین ریز و درشت حامی صدام هم جدی تر و در عین حال عیان تر شد که بخش عمده آن ریشه در عملیات محیرالعقول و مات کننده والفجر8 داشت که شوک آن تا مدتها رژیم بعث و صحنه گردان های آنها را به خود مشغول کرد.

در مجموع سال 63 را مشکل ترین و در عین حال پربارترین سال جنگ می توان نام برد .

مهران و فاو و شلمچه و... نامهای آشنایی هستند که عظمت حوادث آنها آنقدر زیاد است که گذر زمان چیزی را از آن کم نمی کند، اما در این بین، نامها و حوادثی هم وجود دارند که باید بارها و بارها آنها را مرور کرد تا باور کنیم که چه معجزاتی در آن ایام رخ می داد و جنود الهی در خدمت کسانی بودند که خالصانه برای محبوب، هر سختی جانکاهی را به جان خریدند.

این روزها یادآور سلسله عملیات فتح در دل خاک عراق است که "فتح 1" در اواخر مهر 65 بزرگترین و معروفترین آنها شد.

ادامه نوشته

روزهای تلخ آوارگی

روزهای تلخ آوارگی

1- آغاز جنگ

هواپیما

کسی نمی‏دانست پرواز هواپیما و صدای ضد هوایی به خاطر چیست. نیروها و تجهیزات، شبانه به آبادان آمدند تا مردم دچار وحشت نشوند پچ پچ کردن درباره جنگ ایران و عراق در میان مردم رونق گرفته بود ماه رمضان بود و برای بیدار شدن سحر نیازی به زنگ ساعت نبود. هواپیماهای عراقی کارشان را خوب انجام می‏‏دادند و همه را بیدار می‏کردند! اوایل انقلاب من مسئول کمک‏های مردمی محله‏مان بودم. روزی کمک‏ها را به منزل شخص نابینایی بردم که چندین هواپیما در ارتفاع کم شروع به پرواز و صدای رعب آوری تولید کردند. به یاد فرزندانم افتادم و گریان و هراسان به سمت خانه دویدم. بین راه آشنایی را دیدم، به من گفت: نترس! اینها ایرانی‏اند ولی من گوش نکردم و به سمت خانه دویدم و دعا می‏کردم حال بچه‏ها خوب باشد به خانه که رسیدم بچه‏ها را دیدم که همگی از ترس کنار دیوار دراز کشیده بودند. کمی بعد صدای انفجار‏هایی شنیده شد عراقی‏ها شرکت نفت و آموزش‏ و پرورش را زده بودند در آن زمان حدود هفتاد نفر از مردم، مسولان و معلمین کشته شدند.

رضا، با چراغ قوه به دنبال بقیه می‏گشت و نام همه را صدا می‏زد، ولی هر چه نام فاطمه، خواهرش را صدا زد، پاسخی نشنید .

2- تخلیه زنان و کودکان

چند روزی از آغاز جنگ نگذشته بود که بیشتر مردم، به مناطق دیگر رفتند هر کس ماشینی جور می‏کرد و خانواده‏اش را می‏برد شهر پر از همهمه و سر و صدا بود. اقوام من هم وانت برادر شوهرم را آماده سفر کردند و نزدیک به سی‏زن و بچه را سوار کردند من هم دخترم را به آنها سپردم، اما خودم به همراه شوهر و پسرهایم در آبادان ماندم. آنها بعداز ظهر حرکت کرده بودند، ولی هشت ساعت توی صف بنزین معطل شدند به بهبهان که رسیدند سربازها به ایشان گفته بودند امام خمینی دستور داده‏‏اند جنگ زده‏ها را به خانه‏هایتان راه دهید و از آنان پذیرایی کنید آنها را به سوی خانه‏ای راهنمایی کرده بودند. همگی خسته و گرسنه بودند و اکثر بچه‏ها نیز مریض شده بودند ساعت سه نیمه شب وارد خانه زن و شوهر جوانی  شدند و این زوج غریبه در کمال احترام از آنان پذیرایی کردند و به آنها غذای گرم و جای خواب داده بودند. صبح از آنجا به سمت شیراز رفتند و در هتلی که به دستور امام به صورت رایگان در اختیارشان بود ساکن شدند و از آنجا هم به اصفهان رفتند.

ادامه نوشته

کوچ اجباری

                             

زمزمه‏های جنگ در بین مردم شهر پیچیده بود برادرم عضو جهاد سازندگی بود و ما را به زمین‏های خسروآباد برد و عراق را نشان‏مان داد. نیروهای عراقی در حالت آماده باش بودند. کم‏کم مطمئن شدیم که جنگی در راه است، ولی مردم هنوز مطمئن نبودند.

نمی‏گذاشتند مردم متوجه شوند شب‏ها هواپیماهای دشمن برای شناسایی مناطق و موقعیت‏ها به پرواز در می‏آمدند.

من سال 53 به استخدام آموزش و پرورش درآمدم. شهریور 59 بود. بعد از امتحانات نهایی در حال آماده‏سازی نتایج بودیم که اعلام جنگ شد و کارها را متوقف کردند. اولین بمباران عراقی‏ها روی آموزش پرورش بود. مسئولان در حال سازماندهی مدارس بودند. بعد از شنیدن خبر ،خودم را به آنجا رساندم. بیشتر همکارانم شهید شده بودند دوست برادرم مرا در آنجا دید و خواست که زود برگردم. هنگامی که سوار ماشین شدم چندین هواپیما در ارتفاع پایین، بالای سرمان پرواز می‏کردند. آنقدر نزدیک بودند که من می‏توانستم خلبان هواپیما را ببینم. در آن لحظه نمی‏دانستم چه کار باید بکنم که چند سپاهی که در خیابان دراز کشیده بودند به من گفتند خودم را از ماشین بیرون بیاندازم. من هم همان کار را کردم و جان سالم به در بردم.

 شدت حملات به قدری بود که خواهرم تا چند روز زبانش بند آمده بود. ابتدا فکر می‏کردیم این جنگ چند روز بیشتر طول نمی‏کشد ولی حملات پی در پی عراق چیز دیگری می‏گفت. نیروهای عراقی خیلی منسجم و با تجهیزات کامل بودند و در مقابل، ایران گروه‏های مشخص و منظمی نداشت. مردم محله و شهر با کمک جهاد و بسیج کارهایی برای دفاع می‏کردند و سازماندهی ارتش کم کم انجام می‏گرفت!

 
ادامه نوشته

گفتگويي با  مرحوم حاج سيد احمد خميني درباره دفاع مقدس

                                                                   

حاج احمد خميني : وقتي حرف امام منتقل مي‌شود كه «آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند» و «ما دندانهاي آمريكا را در دهانش خرد مي‌كنيم» بيان مي‌شد و باعث مي‌گرديد كه مسلمانها خويشتن را بازيابند. اين درست است كه حرف امام بود اما سيم ارتباطي حرف امام با تك‌تك مسلمانان دنيا، جنگ بود.

در تابستان سال 1370، مصادف با يازدهمين هفته دفاع مقدس، يادگار حضرت امام ، مرحوم حاج سيد احمد خميني در گفتگويي با روزنامه جمهوري اسلامي به ذكر خاطراتي از حضرت امام پيرامون دفاع مقدس پرداخت.آن چه خواهيد خواند متن اين گفتگو ست.

*سوال:جناب حجت‌اسلام والمسلمين حاج سيداحمد خميني در آستانه يازدهمين سالگرد دفاع مقدس قرار گرفته‌ايم خواهشمند است بفرماييد كه جنابعالي چگونه از شروع تجاوز وحشيانه دشمن به ميهن عزيزمان باخبر شديد و در آن هنگام در مورد سرنوشت جنگ و پايان آن چه احساسي داشتيد؟

* حاج احمد:بسم‌الله الرحمن الرحيم ، به‌طور كلي وقتي جريانات انقلاب اسلامي ايران در پيش بود يعني همان زماني كه امام در پاريس تشريف داشتند يكي از مسائلي كه پيش‌بيني مي‌شد اين بود كه اگر انقلاب پيروز شود چه نوع خطراتي آن را تهديد مي‌كند. ما معتقد بوديم كه منافقين و چپي‌ها در داخل مسائلي بوجود مي‌آورند چون از اينجا (ايران) هم فردي كه نامش را دقيقاً به خاطر ندارم به آنجا (فرانسه) آمد. وي از ايادي شاه بود كه بعد هم معلوم شد كه عضو سازمان «سيا» مي‌باشد و مدتي هم رئيس دفتر شاهپور بختيار بود. وي يك شماره تلفن به ما داد و گفت اگر با من كاري داشتيد تماس بگيريد و آن شماره متعلق به تلفني بود كه در اطاقي پهلوي اطاق بختيار بود.
مسئله‌اي كه مطرح شد اين بود كه امام حاضر نشدند با فرد مذكور ملاقات كنند. وي اين مسئله با يكسري از مسائل داخلي را به بنده گفت كه ما خودمان هم همان‌طور حدس مي‌زديم. ايشان مي‌گفت در تركمن صحرا درگيري هست و در بلوچستان به نوعي ديگر و در قسمتهاي كردستان و حتي در جنوب جرياناتي با نام خلق عرب پديد آمده و ما علاوه بر اينكه اين مسائل را حدس مي‌زديم احتمال هم مي‌داديم كه جنگي عليه انقلاب راه بيفتد. درست در بحران قضاياي بعد از انقلاب بود كه جريان جنگ پيش آمد. البته گزارشاتي مدتي پيش از شروع جنگ رسيده بود كه عراق نيروهايي را در حال جابجايي دارد.

ادامه نوشته

اتاق استراحت

ساعت حدود چهار بعدازظهر بود كه يك انترن از اورژانس خط مراجعه كرد. به دنبال بمباران، مجروح شده و شانه‌اش آسيب ديده بود. داشتم برايش بانداژ ولپو مي‌كردم كه صداي انفجار وحشتناكي برخاست و بعد گرد و خاك شديد. صداي تكبير و فرياد بچه‌ها بلند شد. بيمارستان قديمي به علت اصابت راكت ويران شده و سقف اتاق استراحت ما پايين آمده و بچه‌ها زير آوار مانده بودند. دو نفر از بچه‌هاي بيمارستان دكتر شريعتي هم بين آن‌ها بودند. وقتي شهيد غلام‌علي را از زير آوار خارج كرديم كاملاً كبود بود. لوله‌گذاري شد. قلب وي برگشت ولي دچار مرگ مغزي شد. او را به اروميه منتقل كردند. چند نفر از بچه‌هاي اصفهان شهيد شدند و يك رزيدنت سال اول بيهوشي اصفهان به نام دكتر برخوري از اتاق زنده بيرون آمد. او كه كنار شوفاژ خوابيده بود سر و گردنش توسط شوفاژ محفوظ مانده بود. بچه‌هاي بيمارستان دكتر شريعتي بعد از يك روز كار در اتاق عمل براي چند لحظه استراحت به اطاق بالا رفته بودند تا فرمان حق را بپذيرند. فرمان بازگشت: يا ايها انفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي.

   منبع:    كتاب پرندگان مهاجر   -   صفحه: 114

خاطراتي از شهداي دفاع مقدس

       

 

روي ديوار زيرزمين نوشته بود: « شهيد سيدجواد خوش قلب طوسي. »
جلوش هم تاريخ زده بود « خرداد 65 »
داشتيم ميوه مي‌خورديم. منيره؛ خواهر كوچكش گفت: « جواد! تو كه اينجا نوشته بودي خرداد شهيد مي‌شي. پس چرا نشدي؟! الان كه تيره »
كريم گفت: « داداش جواد تجديد آورده. قراره شهريور دوباره امتحان بده. ايشااله قبول مي‌شه. »
شهريور بود. امتحان داد. قبول هم شد.
دوستانش مي گفتند: « يكي از رزمنده ها، ‌نقاش بود. عكس بچه ها را مي كشيد. » يك روز نشست به كشيدن عكس محمد جواد. كارش را كه تمام كرد گفت: « ده روز ديگه شهيد مي شه. »
محمد جواد سرش را بالا و پايين كرد. ما باور نكرديم. خنديديم.
از روزي كه حرف آن رزمنده را شنيده بود، رفتارش خيلي فرق كرده بود. تا اين كه يك روز گفت: « بوي شهادت مي ياد. اگر خدا بخواد چهار ساعت ديگه. »
بو كشيديم. باور نكرديم. خنديديم.

سر ده روز و سر چهار ساعت. اين بار ديگر باور كرديم.

 ********************************************

اين بار اعزام شديم « كوه هاي گاويچ ». همان اول كار با اشرار درگير شديم. نمي دانستم حواسم به اشرار باشد يا به ابراهيم، بچه ها هم.
ارتفاع به چه بلندي را پنج  دقيقه اي  مي رفت  بالا. شجاعت او را كه ديديم؛ جان گرفتيم. كاري كرد كه بچه ها نگذاشتند يك نفر هم جان سالم درببرد.
بار اول، دومش كه نبود؛ هر بار ماموريتي بهمان مي خورد، بچه ها را جمع مي كرد. مي گفت: « بچه ها نذارين اشرار بهمون ضربه بزنن و مفت و مجاني در برن. » وقت عمل هم كه مي‌رسيد، از همه جلوتر بود. غيرممکن بود مأموريت برويم و ضربه‌اي به اشرار  نزنيم.
تا مي نشستيم به صحبت‌؛ مي گفتم:‌ « شما كجاها مي ري دايي؟ جه جوري عمليات مي كني؟ با اشرار چه جوري مي‌جنگي؟ »
اولش كه از جواب دادن طفره مي رفت. خيلي كه حرف مي زد، مي گفت: « وظيفه مو انجام مي دم دايي جان؛ تا حالا تلاشم اين بوده  تو درگيري ها جلوتر از دوستام باشم. »
مي گفتم:‌ « خب احتياط كن، اين جوري كه كار دست خودت مي دي، تير اولو بزنن كه مُردي! »
مي خنديد؛ مي گفت: « احتياط كه جاي خودش. ولي مرگ و زندگي دست خداست، چه جلوتر از همه باشي؛ چه عقب تر.
گفتند: « ظاهراً قراره، اشرار از يكي از مرزها رد بشن. »
ديگر مجال نداد حرف بزنند، بلند شد. گفت: « من مي يام. » فرمانده بود ديگه. گفتم:‌ « ‌ابراهيم بشين؛ الان همه هم قطارات تو مسجدن. به فكر جشنن. چه جوري مي خواي بگي بيايين بريم؟ »
تولد حضرت محمد (ص) نزديك بود. گفت: « مأموريت  مهم‌تره؛ جشن باز هم هست. » راه افتادن. گفتم: « خب حداقل نيرو بيشتر ببر. »
گفت: « نه، اذيت نكنين بقيه رو. بيست، سي نفر بشيم بسه. »
آن قدر تيراندازي مي كردن كه مي ترسيدي سرت را بالا  بگيري. ابراهيم هم ول کن نبود. دايم مي گفت: نماز! » دست آخر هم كار خودش را كرد. توي آن باران تير و گلوله.

 *************************************************

گفتم: « ‌ابراهيم! اين چه نوريه تو صورتت؟ »
خنديد. گفت: « نور كجا و ما كجا؟ تو هم ما رو گرفتي خانم. »
گفتم: «‌ ساعت 5/9 صبحه ابراهيم! چه وقته وضو گرفتنه؟ »
نگاهي بهم انداخت. گفت: « احساس مي كنم لازمه با وضو باشم، عيبي داره؟ »
گفتم: « نه ».
آمده بود براي خداحافظي. جور ديگري به در و ديوار خانه نگاه مي كرد. به من هم. تا دم در رفت. برگشت. نگاهم كرد. چند قدم ديگر برداشت. دوباره نگاهم كرد. سوار ماشين شد. پياده شد. زل زد تو چشمام. نگران شدم. اين بار ديگر سوار ماشين شد و رفت.
گفتند، رفته تمام قرضاشو داده، فرم درخواست وامشو هم پاره كرده. گفته: « بايد براي شهادت خودمو آماده كنم. »

 *************************************************

تا مي ديد ناراحتم؛ مي گفت: « اين‌قدر غصه نخور مادر! مي‌خواي برات لطيفه بگم؟ »
تا مرا نمي خنداند آرام نمي گرفت.
بعد هم مي گفت: « بي خيالِ مشكل مادر، ما به دنيا اومديم براي امتحان. اگه غصه بخوري به خودت ظلم كردي. »
الان چي؟ يكي نيست بهم بگويد اگر غصه پسرم را بخورم باز هم به خودم ظلم كرده ام.

 *****************************************

يك روز خانمي آمد پيش مجيد. گفت: « شوهرم افتاده  زندون. »
با خودم گفتم: « خب چه كاري از پسر من ساخته س. »
گفت: « يك زمين خريده بوديم. صاحب ملك تا فهميده شوهرم زندونه، بهانه گيري مي كنه. نمي خواد زمينو بهمون بده. »
خوب به حرفهاي آن زن گوش داد. بعد هم گفت: « شما اصلاً ناراحت نباشين. »
لباس پوشيد و همراهش رفت. مانده بودم مي خواهد چه بكند.
گفتند، رفته دور زمين را خط كشيده. براي ساخت و سازش هم اقدام كرده.  بعد هم گفته: « جرأت داره كسي حرف بزنه. »
خانه را ساخت و تمام كرد. كسي هم هيچ حرفي نزد. لابد جرأت نكرده بودند دو سال اسير بود. دو دقيقه نمي نشست برايمان از اسارت حرف بزند.

 *****************************************

تا فهميد، مادر نان خشك ها را داده به نمكي؛ خيلي ناراحت شد. اشك هم تو چشماش جمع شد.
گفت: « اسراف نكنين. خودم مي زنم تو آب مي خورمشون. نمي دونين كه تو اسارت چه جوري غذا مي دادن بهمون، دلمون لك مي زد براي يك تيكه نون خشك. »
اشكهاش را پاك كرد. بعد هم گفت: « ‌آب ول مي كردن تو آسايشگاه ها، تا بچه ها رو زمين خيس بخوابن. يا مي‌اومدن داد مي‌زدن، بياين! براتون ميوه آورديم. هر چي پوست هندوانه و خربزه داشتن مي ريختن جلومون. »
نفهميديم چه كرده بودند باهاش كه تا لحظه شهادت فقط دارو مي‌خورد. بروز كه نمي داد.

 *****************************************

شبي مأموريت خورد بهمان. از همه جلوتر آماده شد. فردا صبح هم قرار بود برود مرخصي. چند تا از فرمانده ها  گفتند: « شما لازم نيست بياي. »
قبول نكرد كه نكرد. رفت لباس عوض كرد. همه مان تعجب كرديم. حتي بهش خنديديم. يكي گفت: « جناب سروان! چرا لباس خاكيا رو ول كردي، پلو خوري پوشيدي؟ »
گفت: « ديگه مي خوام چي كار! »
بي سيم چي اش بودم. ساعت ده و نيم شب بود. گفت: « حميد رضا بيسيم بزن به بقيه بگو ساعت يازده رفتني ام. » ‌گفتم: حتماً خسته شده، مي خواد برگرده. پيغامش را به همه دادم. آن ها هم نپرسيدند، چرا و كجا.
يك ربع بعد درگيري شروع شد. يك ربع بعدش هم شهيد  شد. درست رأس ساعت يازده.

********************************************* 

جنگ تازه تمام شده بود. نفت به سختي گير مي آمد. دو حلب خالي دادم دست مجيد. فرستادمش دنبال نفت. بعد چند ساعت با يك حلب برگشت. گفتم: « ‌كو يكي ديگه ش؟ »
گفت: « پيرزني رو مي شناسم كه خيلي فقيره. بنده خدا شوهرش هم معلوله. اون يكي حلب رو دادم بهش. »
ناراحت شدم. بي اين كه فكري كرده باشم، گفتم: « توي اين گير و دار چرا حاتم بخشي مي‌كني؟ »
گفت: « چطور شما دو تا حلب نفت داشته باشين و اون بنده خدا هيچي.‌ دلواپس نباشين، اگر خواستين دوباره مي رم براتون مي گيرم. » 

 *********************************************

زمستان بود. برف و سرما همه جا را برداشته بود. بابا هم سرما خورده بود. با آن حال مريضش؛ از خانه رفت بيرون. كجا و براي چه كاري؟ نفهميدم. بعد چند ساعت، با عجله برگشت. با تعجب نگاهش مي كرديم. براي اين كه چيزي ازش نپرسيم ما را برد تو اتاق تا با ما بازي كند.
هنوز هم تو فكر آن شبش بودم. تا رفت جبهه. از مادر پرسيدم: « قضيه اون شب بابا چي بود؟ كجا رفته بود با اون حال مريضش؟ »
فهميد كدام شب را مي گويم. گفت: « نزديكي هاي خونه خودمون، خانواده اي هستن كه وضع مالي خوبي ندارن. پدرت اون شب يه كم خرت و پرت خريده بود، برده بود در خونشون. چون نمي‌خواسته ببيننش، با عجله برگشته بود. براي همين هم بود که نفس نفس ميزد. »

 *********************************************

زنگ زدم بهش. گفتم: « حميد مي شه فردا، يكي دو ساعت مرخصي بگيري بياي خونه. »
دلواپس شد. پرسيد: « براي چي بابا، اتفاقي افتاده  مگه؟ »
گفتم: « نه؛ فردا مي خوايم بريم برات خواستگاري. دختره سيده. گفتم خودت باشي بهتره. »
مي دانستم به سادات علاقه زيادي دارد. براي همين چند وقتي مي شد كه دنبال يك سيده بودم برايش. اين را كه گفتم، ذوق زده گفت: « به احترام خانم فاطمه زهرا نيازي به ديدن نيست. »
خانمش گفت: « آقا جون! شب عقد تا صبح، پا به پاي حميد بيدار موندم. حميد دعا مي خواند و راز و نياز مي كرد. »
نگاهي به حميد انداختم. خنديد. گفت: « فقط براي تشكر از خانم فاطمه زهرا. »

مناسبت 26 مرداد؛ سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی


اولین سالگرد ورودمان به اردوگاه 17 مصادف شده بود با اولین سالگرد ارتحال حضرت امام , از این كه می توانستیم در این اردوگاه كمی راحت تر از اردوگاه 13 « رمادی » مراسم برگزار كنیم , احساس خوشی بود كه در دل همه ی اسرا موج می زد , به خصوص آن هایی كه به اتفاق هم به تكریت آمده بودیم . در اردوگاه 13 « رمادی » اگر عراقی ها احساس می كردند یك اسیر دارد درباره ی امام فكر می كند دمار از روزگارش درمی آوردند , چه برسد به این كه برای امام مراسم ختم گرفته شود. یادم می آید درست اربعین امام بود كه شانزده نفر از بچه ها را به خاطر دور هم نشستن و فاتحه خواندن گرفتند و یك هفته آن ها را در یك اتاق 2 * 3 نگه داشتند . اردوگاه 17 به بركت حضور حاج آقا ابوترابی توانسته بود خیلی از سدهایی را كه در اردوگاه های دیگر وجود داشت . از بین ببرد...
درست به یاد ندارم كه این اتفاق قبل از سالگرد امام بود و یا بعد از آن , یكی از روزها دوستی كه اهل گیلان بود به سراغم آمد و گفت : « در طول این 4 سالی كه در اسارت هستم عكسی را نگه داشتم كه برایم خیلی اهمیت دارد. » وقتی این جمله را شنیدم فهمیدم با این جمله اش به دنبال چه چیزی می گردد. در آن روزها من كه نقاشی ام تا حدودی خوب بود عكس هایی را كه از طرف خانواده بچه ها برای آن ها فرستاده می شد می كشیدم و اسرا آن نقاشی ها را به همراه نامه هایشان برای خانواده می فرستادند. این دوستم نیز قصد داشت من بگویم حاضرم این نقاشی را انجام دهم و من نیز در پایان جمله اش با این جمله كوتاه اعلام آمادگی كردم : « حاضرم آن را بكشم » دوستم كه به نظرم به مقصود خود رسیده بود رو كرد به من و گفت : « این شرطی دارد كه باید به آن عمل كنی » من كه تا آن روز برای كشیدن نقاشی شرطی را قبول نكرده بودم گفتم : « این چه كسی است كه برای كشیدن نقاشی اش باید شرطی را قبول كنم . » لبخندی زد و به آرامی دست در جیبش برد. وقتی دستش را بیرون آورد كارت پرس شده ای در دستش قرار داشت . وقتی كارت را نگاه كردم دلم ریخت . نمی دانم از ترس بود یا خوشحالی , سعی كردم خودم را كنترل كنم . گفتم : « این را از كجا گرفتی » گفت روز اول اسارت از دید عراقی ها پنهان كردم و تا به امروز نیز آن را در لباسم مخفی نگه داشتم . عكس را بوسیدم و آن را داخل جیب پیراهن گذاشتم . شب كه شد به رفتم . تنها كسی كه از مداد رنگی A4 سراغ مداد رنگی و كاغذ صلیب سرخ استفاده می كرد من بودم . به همین خاطر مسئول آسایشگاه مداد رنگی را داده بود به من و هر كس كه لازم داشت از من می گرفت . از بدشانسی من جایی می خوابیدم كه سربازهای عراقی هر وقت از كنار پنجره عبور می كردند مرا می دیدند . شب ها از ساعت 10 شب به بعد خاموشی اعلام می شد. البته چراغ ها خاموش نمی شدند این ما بودیم كه باید می خوابیدیم . برای كشیدن این عكس كه نیاز به جای امنی بود بهترین موقع هنگام خاموشی بود. حالا می بایست دست به ابتكاری بزنم كه هم از دید عراقی ها در امان باشم و هم از فرصت به دست آمده بهره ببرم . ملحفه ی سفیدی كه داشتم به صورت پشه بند در آوردم . به طوری كه راحت در زیر آن بتوانم به كارم برسم . حتی ماشاالله كه بغل دستم خوابیده بود از كارم سردرنیاورد. وقتی شروع كردم به كشیدن عكس , تنم نیز شروع كرد به لرزیدن ! ترس این كه عراقی ها اگر بفهمند وجودم را می لرزاند. در همین فكر بودم كه صدای نگهبان عراقی كه مرا مخاطب قرار داده بود به گوش رسید : « اولك » من سرم را از زیر ملحفه بیرون آوردم به طوری كه قسمتی از بدنم نیز مشخص شد. با دست اشاره كرد چرا لختی از این كه با این سوالش پاسخی به ذهنم رسیده بود خوشحال شدم . قبل از این كه سوال دیگری از دهانش خارج شود گفت : « سیدی ! جرب » البته پنجه های دستم را به نحوی كه بیانگر خارش در بدن دارم . روی دست دیگرم كشیدم . سرباز عراقی طوری پوست صورتش را جمع كرد انگار كه قبلا با مریضی « گال » دست و پنجه نرم كرده بود...
فردا صبح عكس اصلی را به دوستم برگرداندم , و عكس كشیده شده بود به تك تك A4رنگی را كه در یك صفحه بچه های اتاق نشان دادم . وقتی چشم بچه ها به عكس می افتاد , ترس و شعف به وضوح درصورت شان هویدا می شد. چیزی كه خود من نیز در ابتدا به آن دچار شده بودم . یكی از بچه ها كه اهل بهبهان بود و متاسفانه اسمش را به خاطر ندارم یك شب عكس را از من گرفت تا در تنهایی عقده ی دل واكند. فردا صبح وقتی عكس را از او طلب كردم گفت : « آقا عظیم گرفت و پاره كرد. » آن قدر عصبانی شدم كه زبانم بند آمد. رفتم سراغ « آقا عظیم » عظیم وقتی عصبانیت مرا دید مثل همیشه با صبر و حوصله بسیار به حرف هایم گوش داد و بعد با لبخندی گفت : تو خواستی با كشیدن عكس دل بچه ها را شاد كنی و من با پاره كردن آن جان بچه ها را حفظ كردم . با این جمله عصبانیتم فروكش كرد , ولی از این كه توانسته بودم بعد از چند سال تصویر رنگی امام (ره ) را به بعضی از اسرایی كه به مدت ده سال او را ندیده بودند , نشان بدهم خوشحال بودم و از انتخاب حاج آقا ابوترابی كه عظیم را به شایستگی , به عنوان مسئول آسایشگاه انتخاب كرده بود , لذت بردم .
اربعین امام بود كه شانزده نفر از بچه ها را به خاطر دور هم نشستن و فاتحه خواندن گرفتند و یك هفته آن ها را در یك اتاق 2 *3 نگه داشتند . اردوگاه 17 به بركت حضور حاج آقا ابوترابی توانسته بود خیلی از سدهایی را كه در اردوگاه های دیگر وجود داشت . از بین ببرد...
ث مفید اسماعیلی