شهيدي كه حضرت زهرا(س) خبر شهادتش را داد

                                                                      

صبح يك روز گرم تابستاني، زير سايه چادري در هفت‎تپه، مأمن «لشكر خط‎شكن 25 كربلا» لابه‌لاي تپه ماهورها، تك و تنها نشسته بودم. نورالله ملاح را ديدم كه از دور، در طراز نرم و ملايم نور، با لبخندي از جنس سرور، به طرفم مي‌آمد، سرش را از ته تراشيده بود. مهربان كنارم نشست.

گفت: پسر، قشنگ شدي‌ها! عجبا چرا اين روزها، بعضي از بچه‌ها موهاشون رو از ته مي‌تراشند! نكنه خبرايي هست و ما بي‎خبريم، عين حاجي واقعي‎ها شدي‌ها! . . . تقصير كه ميگن همينه ديگه، نه؟

شهيد ملاح دستش را روي شانه‌هايم چفت كرد و با لبخندي غريبانه گفت: سيد، بذار برات از خواب ديشب بگم. تو هم از اصحاب خواب ديشب من هستي . . . .

ادامه نوشته

شهادت فرمانده لشکر  ارتش

                                             

امیرسرتیپ فروزنده ظهر روز یكشنبه، به هنگام بازگشت از رزمایش بزرگ نیروی زمینی ارتش "نزاجا" در جنوب کشور به تبریز، بر اثر واژگونی خودرو به همراه سروان اوردیخانی به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

پیکر شهید امیر سرتیپ رحمان فروزنده فرمانده لشکر 21 حمزه سید الشهداء امروز در تبریز تشییع می شود.

به گزارش شبکه خبر رییس عقیدتی سیاسی لشکر 21 حمزه سیدالشهدای آذربایجان گفت: طبق هماهنگی های انجام شده مراسم تشییع پیکر این شهید بزرگوار و هم رزم دیگرش، شهید سروان اوردیخانی از مقابل درب اصلی لشگر 21 حمزه به سمت میدان ساعت برگزار می شود.

حجت الاسلام فقیه افزود: پیکر فرمانده لشگر 21 حمزه سیدالشهدای آذربایجان پس از تشییع برای خاکسپاری به زادگاهش شهر زنجان منتقل می شود.

امیرسرتیپ فروزنده ظهر روز یكشنبه، به هنگام بازگشت از رزمایش بزرگ نیروی زمینی ارتش "نزاجا" در جنوب کشور به تبریز، بر اثر واژگونی خودرو به همراه سروان اوردیخانی به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

امیرسرتیپ دوم ستاد رحمان فروزنده از جمله یادگاران هشت سال دفاع مقدس است که 138 ماه در جبهه های حق علیه باطل در عملیات های "والفجر 8، دیوار بزرگ، کربلای 6، عملیات شرهانی، نصر 6 و عملیات مرصاد" حضور داشت و در عملیات های شرهانی و کربلای 6 و عملیات پدافندی فکه، بارها مجروح و به مقام جانبازی نایل شده بود.

شهید سرتیپ فروزنده، با شایستگی مراتب فرماندهی گروهان و گردان را در دوران دفاع مقدس در لشکرهای 16 زرهی قزوین و 77 پیاده خراسان و فرماندهی تیپ 45 تکاور و جانشین لشکر 77 پیروز ثامن الائمه خراسان طی کرد و با توجه به رشادت‌ها و توفیقات متعدد و شایستگی‌های علمی و عملیاتی از 2 سال پیش به فرماندهی لشکر 21 حمزه سیدالشهدا آذربایجان منصوب شده بود.

 

تنهاترين مرد سال‌هاي جنگ

                               

به گزارش «تابناک» مهندس محمدجواد تندگویان، جوان پر شور و حرارتی که در نهم آبان 1359 ـ در حالی که حدوداً یک ماه از دوره مسئولیتش در وزارت نفت دولت شهید رجایی گذشته بود ـ برای بازدید از پالایشگاه نفت آبادان عازم منطقه بود که در جادهٔ ماهشهر ـ آبادان به همراه معاون و دیگر همراهانش به اسارت نیروهای ارتش رژیم بعث عراق درآمد و به زندان‌های اسیران ایرانی در عراق منتقل شد.

به همین مناسبت با نوشته زیر یادی می کنیم از این سرو راست قامت که با خون خود درخت انقلاب اسلامی را آبیاری کرد:

در نام تو عنوان مردي مختصر شد          در چشم تو خورشيد، مفقودالاثر شد


در روزگاري كه «جنگ» متن زندگي مردم بود با سينه‌اي لبريز از عشق و اخلاص عقيده به سمت صميمانه جبهه‌ها رو كرد. «دغدغه بندگي پروردگار نمي‌گذاشت دست روي دست بگذارد و زندگي را با مسير عاديش طي كند. وقتي همكارانش او را از «رفتن» منع كردند بانگ برداشت كه: «ما جنگ را دوست نداريم اما عاشق اداي تكليف هستيم».

او خاك خطرخيز جنگ را بر بستر آرامش و عافيت ترجيح داد تا پاسخي بر استمداد حسين گفته باشد. «تندگويان» نه آن بود كه در برابر تجاوز ، عشق و جوانيش را مضايقه كند و با پوشيدن لباس عافيت، راه جاده «شمال» را در پيش بگيرد. او دنيا را «كوچك» كرد و در چشم‌ها «بزرگ» نشست و شهادتش شعله‌اي را در ضمير جان‌ها افروخت كه هرگز خاموشي نگرفت.

ادامه نوشته

شهید عطری

                                                 

 

شهید سید احمد پلارک در یکی از پایگاه های زمان جنگ، به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد. او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همیشه بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی که او در حال نظافت بوده، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود.

بعد از بمب باران، هنگامی که امداد گران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند، متوجه میشوند که بوی شدید گلابی از زیر آوار می آید.

وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود.

هنگامی که پیکر آن شهید را در بهشت زهرا  تهران، در قطعه 26 به خاک میسپارند، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس میشود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک میباشد بطوري كه اگر سنگ قبر شهيد پلارك رو خشك كنيد، از اونطرف سنگ خيس ميشه و گلاب ازش بيرون مياد.

می گویند شهيد پلارك مثل يكی از سربازان پيامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسيل الملائكه " بوده است . " غسيل الملائكه "  به کسی می گویند كه ملائكه غسلش داده‌ باشند . در تاريخ اسلام آمده كه حنظله غسيل الملائكه كه از ياران جوان پيامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می کند و در حجله می خوابد . فردا صبح ، زمانی كه لشكر اسلام به سمت احد حركت می ‌كرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله كرد و بنابراین نرسيد که غسل كند . او در این جنگ شهيد شد و ملائكه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پيامبر بالای پیکر او آمد و از اين واقعه خبر داد . حالا گفته می شود شهيد احمد پلارك عزیز هم اينچنين است و برای همين است كه هميشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .

 كسايي كه زياد بهشت زهرا مي‌رن، بهش ميگن شهيد عطري.
خيلي‌ها سر مزار شهيد سيد احمد پلارك نذر و نياز مي‌كنن و از خداي او حاجت و شفاعت مي‌خوان.
او معجزه خداست.

                              

بعضی می‌‌‌گویند: درحال نظافت حمام‌ها و سرویس‌های بهداشتی توی جبهه بوده و بمباران شده و همان‌‌‌‌‌‌جا شهید شده. وقتی درمی‌‌‌‌‌‌آورندش بوی گلاب می‌‌‌‌‌‌داده. حالا هم از قبرش بوی گلاب می‌‌‌آید.  
عده‌‌‌ای دیگر می‌‌‌گویند همیشه زیارت عاشورا می‌‌‌خوانده و این معجزه امام حسین(ع) است.
بعضی دیگر هم از غسل جمعه‌‌‌های مداومش می‌‌‌گویند و طهارتش در دنیا را دلیل این کرامت می‌‌‌دانند.
حالا آدم اگر اهل گیر باشد، می‌‌‌خواهد بیفتد دنبالش که چرا و چگونه چنین شده. اما اگر دل بدهی به ماجرا، می‌‌‌‌‌‌روی و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشینی کنار قبرش؛ مثل ما دستمال را آرام می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشی روی سنگ قبر و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوری جلوی صورتت نگه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌داری و نفس عمیقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشی، سینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات را پر از عطر گلاب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. آن وقت که قلبت تندتر زد، احساس می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنی یک چیزی هست فراتر از زنده بودن و زندگی که دیده نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود؛ چشیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود؛ ولی هست. چون قلب آدم را به تپش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازد، مثل عشق. 
سیداحمد(1) هرکه بوده و هر چه بوده آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌قدر خوب بوده که خدا گوشه چشمی کرده باشد به او و قبرش.(2) قبر با اینکه چندین بار سنگش عوض شده، ولی همچنان گلاب معطر تراوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند.
خدا، خدایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را به رخ ما می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشد. حتماً چون سیداحمد بنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بوده که خوب بندگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را کرده. 
راستی، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانستید که سیداحمد 22 سال بیشتر ندارد؟

ـــــــــــــــــــــــــــپی‌نوشتـــــــــــــــــــــــــــ

1. سیداحمد پلارک، فرزند سیدعباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است. در سال 66 عملیات کربلای 8 در شلمچه به شهادت رسید.
2. نشانی شهید سیداحمد پلارک، فرمانده آرپی‌‌‌‌‌‌‌‌‌جی‌‌‌‌‌‌‌‌‌زن‌‌‌‌‌‌‌‌‌های گردان عمار لشکر 27 محمد رسول‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله(ص): تهران، بهشت‌‌‌‌‌‌‌‌‌زهرا، قطعه 26، ردیف 32، مزار 22.

نامه منتشر نشده از شهید چمران

مجله همشهري جوان آيه، در شماره مهر ماه خود نوشته منتشر نشده‌ای از شهید چمران با عنوان «حدید و اشک» چاپ كرده است. به نظر می‌رسد شهید چمران این نامه را برای یكی از دوستان خود در انجمن اسلامی دانشجویان آمریكا نوشته كه البته هیچ وقت پست نشده است.

                        

شهيد دكتر مصطفي چمران در بخشي از اين نامه مي‌نويسد: از آنهایی نیستم كه در قهوه‌خانه بنشینم و هنگام نوشیدن قهوه از آلام و دردهای آوارگان و جنگ‌زدگان تل زعترو نبئه صحبت بكنم یا از راه روزنامه‌ها و رادیو‌ها به دنیا چشم بگشایم...كاری كه متاسفانه اكثر روشنفكران به آن گرفتارند.

ادامه نوشته

ویژه نامه سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران

                                                        

منبع : سایت نوید شاهد

تاریخ شهادت: 31/03/1360

از ولادت تا شهادت
1311 شمسی: ولادت در تهران
1336: فارغ التحصیلی از رشته الکترومکانیک
1337: اعزام به آمریکا با بورس تحصیلی دانشجویان ممتاز
1341: اخذ دکترای الکترومکانیک و فیزیک پلاسما با ممتازترین درجه علمی از کالیفرنیا
1342: عزیمت ‏به مصر و سپس به لبنان (1350)
1357: بازگشت‏به ایران
1360: شهادت در دهلاویه

                       ************************************

يك عمر مجاهدت
مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي
دكتر را در مجموع يك فرد ممتاز ديدم

دستنوشته های دکتر چمران

يادداشت‏هاي لبنان
يادداشت‏هاي لبنان - 1
يادداشت‏هاي لبنان - 2
يادداشت‏هاي لبنان - 3
يادداشت‏هاي لبنان - 4
يادداشت‏هاي لبنان - 5
يادداشت‏هاي لبنان - 6
يادداشت‏هاي لبنان - 7
يادداشت‏هاي لبنان - 8
يادداشت‏هاي لبنان - 9
يادداشت‏هاي لبنان - 10
يادداشت‏هاي لبنان - 11
يادداشت‏هاي لبنان - 12
يادداشت‏هاي لبنان - 13
يادداشت‏هاي لبنان - 14
يادداشت‏هاي لبنان - 15
يادداشت‏هاي لبنان - 16
يادداشت‏هاي لبنان - 17
يادداشت‏هاي لبنان - 18
يادداشت‏هاي لبنان - 19

يادداشت‏هاي ايران
يادداشت‏هاي ايران - 1
يادداشت‏هاي ايران - 2
يادداشت‏هاي ايران - 3


يادداشت‏هاي امريكا
يادداشت‏هاي امريكا - 1
يادداشت‏هاي امريكا - 2
يادداشت‏هاي امريكا - 3


سوي كلمه بي نهايت
مصطفي به روايت غاده - 1
مصطفي به روايت غاده - 2
مصطفي به روايت غاده - 3
مصطفي به روايت غاده - 4
مصطفي به روايت غاده - 5
مصطفي به روايت غاده - 6


علي گونه اي در سكوت
راز و نيازهاي دست‏ نوشته
زخم زبانها را خواهم پذيرفت
100 خاطره از شهید چمران
صدای شهید دکتر چمران
دکتر چمران در قاب تصویر
مصطفي از چشم شیشه ای (مجموعه فيلمها)

تصاویر ویژه

دو روایت از یک شهید

راوی اول: محمد حسین نوحه خوان

مدت‌‌ها بود برای اعزام به جبهه مشکل داشتم. روزهای آخر اعزام که می ‌شد، مادرم بی قراری می‌ کرد و مدام بهانه می‌گرفت و می‌خواست به شکلی مرا از رفتن منصرف کند. من هم برای آنکه عاطفه مادری نتواند از رفتنم جلوگیری کند، تنها چاره‌ای که به ذهنم رسید این بود که از تحصیل انصراف بدهم و بروم. همین کار را هم کردم.

تشییع شهدا

در اولین اعزام، ما را به مقر انرژی اتمی در جاده اهواز آبادان فرستادند. در این مقر به جای چادر و سوله، کانکس های بزرگی بود که قبل از انقلاب آنجا مانده بود و بچه‌ها را در این کانکس مستقر می‌کردند.

یک روز داخل کانکس با بچه‌ ها نشسته بودم که آقا محسن روحانی وارد شد. با همان طمانینه و آرامش خاص خودش. حال و احوال کردیم و خوش و بش و نشستیم به صحبت‌ همین که بحث به درس و تحصیل کشید موضوع را گفتم. یک باره حالت آقا محسن تغییر کرد و شروع کرد به پرخاش کردن که چرا درس را رها کرده‌ام. طوری حرف می‌زد که اصلا انتظارش را نداشتم. بچه‌هایی هم که در کانکس نشسته بودند تعجب کرده بودند. آخر آقا محسن همیشه آرام و متین حرف می‌زد و همواره لبخند و تبسم چاشنی کلامش بود ولی این بار هم مانده بودیم که چرا ایشان این طور شده است. چهره‌‌اش بر خلاف همیشه بر افروخته شده بود و فریاد می‌زد: "خیلی اشتباه کردی. جنگ باید در کنار درس باشد. تو به چه حقی درس را رها کردی و آمدی؟ و ... و گاهی هم در میان حرف‌هایش کلمات و جملات گنگ و نامفهومی می‌گفت که به هذیان بیشتر شبیه بود.

هر چه سعی کردم موضوع را برایش توضیح بدهم قبول نکرد. بعد هم عصبی و ناراحت از کانکس بیرون رفت. همه بچه‌ها مات و متحیر مانده بودند که چه چیزی این طور آقا محسن را عوض کرده است. من حدس ‌هایی زده بودم که به بچه‌ها هم گفتم. گفتم: "آقا محسن رفت و معلوم هم نیست که دیگر برگردد. " بچه‌ها حرفم را جدی نگرفتند. اما من با سابقه‌ای که از آخرین حالات بعضی از شهدا داشتم گفتم: این آخرین دیدار ما با آقا محسن بود. او دیگر برنمی‌گردد. "

همین طور شد. آقا محسن شب همان روز به جزیره رفت و...

 

راوی دوم: سید محمد علی سید ابراهیمی

آن وقت ‌ها ما در خط پدافندی جزیره مجنون جنوبی بودیم. آقا محسن گاهگاهی به جزیره می‌آمد و به بچه ‌ها سر می‌زد. اما هیچ وقت نمی‌گذاشتند جلو بیاید. آمدن ایشان به جلو ممنوع شده بود. فرماندهی لشکر، محسن روحانی را به دلیل مقام علمی و توان فکری و روحی که داشت پشت خط و در قرارگاه و مقرها نگه می‌داشت. حتی در عملیات هم به سختی می‌توانست خود را به خط برساند در یک عملیات یادم نمی‌رود وقتی به او تکلیف کردند که باید بمانی با چه اشکی به بدرقه بچه‌ها آمده بود و با چه حسرتی در آغوششان می‌گرفت.

اما آن شب با کمال تعجب دیدیم آقا محسن آمده است تا سنگر مخابرات. مانده بودیم چطور مسئول محور را راضی کرده، آمده است تا اینجا. مطمئن بودیم بدون اجازه جایی نمی‌رود. اگر بالاتر به او تکلیف می‌کرد تا فلان جا حق نداری بیشتر بروی، نمی‌رفت. طاقت پذیرش حرف داشت و حالا آن شب آمده بود تا سنگر مخابرات گردان در خط جزیره. یعنی درست پشت سنگر‌های کمین.

وداع

 توی آن سنگر من بودم و جواد تلاشان و فتح الله کرمانی و یکی دو تای دیگر. آقا محسن هنوز ننشسته و درست و حسابی خوش و بش نکرده بود که سراغ چای را گرفت. بساط چای، همیشه روبراه بود. گفتم: "اگر چند دقیقه بنشینی آماده می‌شود.

لحظه‌ای خوابید و پاهایش را به گونی های‌ دیوار سنگر تکیه داد. چرت‌ کوتاهی زد و بعد یکباره بلند شد و گفت: "پس من می‌روم سری به بچه‌های جلو بزنم و برگردم. " طوری این را گفت که اصلا به ذهن ما نرسید. که جلویش را بگیریم و نگذاریم برود و یا حداقل با عقب تماس بگیریم. و آنها را در جریان بگذاریم.

آقا محسن بلند شد، خداحافظی کرد و رفت. ما هم مشغول آماده کردن چای شدیم.

آمدن غیره منتظره آقا محسن، حالاتش و این طور رفتنش نگرانم کرد. این نگرانی لحظه به لحظه در دلم بیشتر می‌شد!

مدام خودم را سرزنش می‌کردم که چرا گذاشتیم برود جلو. کاش حداقل کسی را با او فرستاد بودیم.

لحظاتی به همین ترتیب گذشت. چای کم کم داشت آماده می‌شد که یکباره عراق شروع کرد به ریختن آتش روی جاده‌ای که به خط منتهی می‌شد. آن وقت‌ ها بچه ‌های ما مشغول ساختن جاده‌‌ای در جزیره بودند. و برای این که کار از دید دشمن مخفی باشد، شب ‌ها ماشین‌ های راه سازی روی جاده کار می ‌کردند. عراق هم ظاهرا از موضوع اطلاع پیدا کرده بود و.شروع کرده بود جاده را با کاتیوشا کوبیدن. حسابی نگران شدیم. احساسی به من می‌گفت باید برای آقا محسن اتفاقی افتاده باشد.

هنوز سر و صدای انفجارها نخوابیده بود که صدای بی‌ سیم بلند شد. تماس از فرماندهی بود. اولین جمله‌ای که از پشت بی‌سیم شنیدیم این بود: "آقا محسن کجاست؟! " مانده بودیم چه بگوییم. همان جمله بلافاصله تکرار شد. گفتم: "الان اینجا بود. رفت: گفت می‌رود جلو به بچه‌ها سربزند! "

گفتند: "سریع با جلو تماس بگیرید. " با کمین جلو تماس گرفتیم و از آقا محسن پرسیدیم. گفتند: "همین الان برگشت عقب! " فهمیدیم در زمان آتشباری جایی بین ما و سنگرهای کمین بوده است. یعنی درست در دل آ‌تش. همان حس به من می‌گفت: "آقا محسن رفته است. " او کسی نبود که خود را از آتش دشمن مخفی کند و پناه بگیرد. آن هم در لحظاتی که انگار از ‌آن بالا خوانده شده بود. همین او را به به آنجا کشیده بود و هیچ کس را یارای آن نبود که راهش را سد کند و جلوی پروازش را بگیرد.

آن شب در همان تاریکی و آتش شدید به جست و جویش رفتیم، با شهید امیر بیطرفان و جواد تلاشان و فتح‌الله کرمانی و بچه‌های دیگر وقتی پیکر پاکش را یافتیم، انگار مدتها بود از این عالم خاکی پر کشیده بود.

سه گل از گلستان شهدای ارامنه

شهید ویگن کارایتیان :
گل رز

خواهر شهید : ویگن همیشه سعی می کرد دیگران را خوشحال کند .

می‏گویند شهدا انسان‏های والایی هستند. درست است چون فقط چنین انسان‏هایی می‏توانند از خود گذشتگی کنند و گران بهاترین سرمایه خود را که جان است، فدا کنند.

شهید ویگن گاراپیدی (کاراپتیان) چهارمین فرزند خانواده هفت نفری در تاریخ 3 فروردین سال 1344 در روستای خاکباد از توابع الیگودرز متولد شد. تحصیلات دبیرستان را ناتمام گذاشت و برای اعزام به خدمت، خود را به اداره نظام وظیفه معرفی کرد. پس از طی چند ماه دوره آموزشی در پادگان لویزان به لشکر 21 حمزه  در دهلران و سپس موسیان منتقل شد. در همین زمان، وی پدرش را از دست داد. بعد از دو ماه نبرد در جبهه، ویگن کاراپتیان هفتم فروردین 66 بر اثر اصابت ترکش خمپاره نیروهای دشمن بعثی، هنگام دیده‏بانی در منطقه زبیدات (شرهانی) به خیل شهدای 8 سال دفاع مقدس پیوست. پیکر پاک این رزمنده دلیر بعد از انتقال به تهران و انجام  تشریفات مخصوص مذهبی با حضور صدها نفر از هم‏وطنان مسیحی و مسلمان و نمایندگان ارتش جمهوری اسلامی ایران در قطعه شهدای ارامنه تهران به خاک سپرده شد.

خواهر شهید درباره خصوصیات اخلاقی وی می‏گوید: ویگن پسر شاد و بسیار مهربانی بود و همیشه سعی می‏کرد دیگران را خوشحال کند. روزی که مطلع شدیم ویگن به شهادت رسیده است، روز بسیار سختی برای ما بود؛ دادن این خبر به مادری که به ویگن وابستگی شدیدی داشت، بسیار مشکل  بود. هنور پس از گذشت 20 سال از این واقعه، در خلوت خانه ساعت‏ها با او سخن می‏گوید. مادرم با مشقت زیاد او را بزرگ کرده بود. به یاد ویگن با هزینه برادرانم ساختمان مخابرات در روستای ما بنا شد تا اهالی آنجا بتوانند از آن استفاده کنند.

ادامه نوشته

شهید مهدی زین الدین

                                                       

در سال 1338 ه.ش در كانون گرم خانواده‌ای مذهبی، متدین و از پیروان مكتب سرخ تشیع، در تهران دیده به جهان گشود. مادرش كه بانویی مانوس با قرآن و آشنای با دین و مذهب بود برای تربیت فرزندش كوشش فراوانی نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شیردان فرزندانش برایش فریضه بود و با مهر و محبت مادری، مسائل اسلامی را به آنها تعلیم می‌داد.
نبوغ و استعداد مهدی باعث شد كه او دراوان كودكی قرآن را بدون معلم و استاد یاد بگیرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نماید. پس از ورود به دبستان در اوقات بیكاری به پدرش كه كتابفروشی داشت، كمك می‌كرد و به عنوان یك فروند، پدر و مادر را در امور زندگی یاری می‌داد.

فعالیتهای سیاسی – مذهبی
مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمینه‌هایی كه داشت با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا و در این مدت (كه با شهید محرب آیت‌الله مدنی (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب می‌نمود و در واقع در حساسترین دوران جوانی به هدایت ویژه‌ای دست یافته بود. به همین دلیل از حضرت آیت‌الله مدنی بسیار یاد می‌كرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می‌دانست.
در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی، پدر شهیدان – مهدی و مجید زین‌الدین – برای بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعید گردید. این امر باعث شد تا مهدی كه خود در مبارزات نقش فعالی داشت دوری پدر را تحمل كند و سهم پدر را نیز در مبارزات خرم‌آباد بردوش كشد.

ادامه نوشته

شهید مهدی باكری

                                                       

به سال 1333 ه.ش در شهرستان میاندوآب در یك خانواده مذهبی و باایمان متولد شد. در دوران كودكی، مادرش را – كه بانویی باایمان بود – از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باكری به دست دژخیمان ساواك) وارد جریانات سیاسی شد.

فعالیت های سیاسی – مذهبی

پس از اخذ دیپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسیار متاثر بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مكانیك مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یكی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد.

شهید باكری در طول فعالیت های سیاسی خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود.

پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل كشور فعال شود.

شهید مهدی باكری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره) – در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی كرد و فعالیت های گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد.

ادامه نوشته

محمد توسلی

                                                                              

 

قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پاوه

آنچه از محمد در اذهان دوستان و همرزمانش باقی مانده، آنقدر مختصر و اندک است که چه بسا ممکن است بخش بسیار کوچکی از ابعاد وجودی او را نیز روشن نکند. اغلب دوستان وی یا به شهادت رسیده اند و یا نشانی از آنان نیست، اما نتوانستیم از این اندک نیز بی تفاوت بگذریم.
"محمد توسلی" در سال 1333 در "تهران" به دنیا آمد و در هشتم مهر ماه سال 1359 در تنگه گاران – محور مریوان – به دست شقی ترین افراد به شهادت رسید و مقدر این شد که چون دیگر همسفران سبکبا رش «سید ولی جناب غلامرضا قربانی مطلق، علیرضا مهر آیینه، علیرضا ایران دوست، احمد چراغی، عثمان فرشته. .. ستاره درخشان خیل شهدای گمنام این مرز و بوم باشد.

از محمد توسلی بدون ذکری از حاج احمد متوسلیان نمی توان سخنی گفت. اولین روزهایی که محمد را شناختم در کنار حاج احمد بود. از زمانی که در سپاه خردمند – پشت لانه جاسوسی – از اعضای تیم غلامعلی پیچک بود، تا زمان شهادت محمد، بسیار کم پیش می آمد که این دو از هم جدا باشند. محمد از بچه های با حال خانی آباد بود؛ قد بلند، هیکل ورزیده و چهره جذابی داشت؛ با آن موهای مجعد و در هم بر همش، ریش انبوه و چشمان درشت و نافذش، در همان نگاه اول مرا هم شیفته خودش کرد.
زیاد طول نکشید که با او صمیمی شدم و فهمیدم در 16 سالگی، پدرش را از دست داده و از آن زمان تنها نان آور خانواده 5 نفرشان بوده و ضمن کار در مغازه شیشه بری، به درسش هم ادامه داده است و در حال حاضر، دانشجوی رشته عکاسی و طراحی دانشگاه تهران است. برایم تعریف کرد که در روزهای انقلاب، هنگام پخش اعلامیه و شعار نویسی، بارها تا مرز دستگیری توسط مامورین رژیم پیش رفته و چطور با زحمت از دست آنان فرار کرده و در ایام پس از ورود حضرت امام در درگیری مسلحانه با سربازان گارد شاهنشاهی به شدت مجروح شده است. می گفت که از اولین روزهای تشکیل سپاه وارد آن شده و در دوره اول با برادر احمد آشنا شده است و حسابی با هم رفیق هستند. خیلی به حاج احمد علاقه داشت و از اخلاق و روحیه او تعریف می کرد. یک کلام، عاشقش بود.
در سنندج، بانه، بوکان و پاوه با هم بودیم ولی نکته قابل ذکری از آن ایام در خاطرم نیست، الا اینکه همیشه به ارتباط تنگاتنگی که بین او و حاج احمد بود، غبطه می خورم.
بعد از اینکه حاج احمد برای اولین بار فرماندهی گروهی از نیروهای سپاه را بر عهده گرفت، محمد حکم دست راست او را داشت تا زمانی که از پاوه به سمت مریوان حرکت کردیم.
یادم می آید خدا بیامرز، صبح روز شهادتش به جنگلهای اطراف نگاهی طولانی کرد و گفت: فلانی، امروز این جنگل ها یک جور عجیبی چشمک می زند. پس از پاکسازی شهر حاج احمد فرمانده سپاه مریوان شد و محمد توسلی هم مثل همیشه معاون و دست راست او.
اولین عملیاتی که پس از استقرار در پاوه، انجام دادیم «عملیات نور یاب» بود. با هدف آزاد سازی قلعه ای به همین نام، فرماندهی این عملیات را محمد برعهده گرفت.
فراموش نمی کنم که وقتی بعد از چند ساعت درگیری، روی قله مستقر شدیم، پیاده هایی که با ما بودند، غنائم باقی مانده را روی دوش گرفته و راه افتادند به سمت عقب. محمد عصبانی شد و گفت: کجا راه افتادین؟ الان این لا مذهب ها برمی گردن... هر چه گفت نروید، فایده ای نکرد، می گفتند: ما با برادر احمد هماهنگ کرده ایم، شما قلعه را حفظ کنید، ما باید برویم عقب؛ و رفتند.
محمد بیسیم را برداشت و با حاج محمد تماس گرفت، عادت داشت تند تند صحبت کند، با عصبانیت و تندی چند تایی تیکه به پیاده ها انداخت و گفت: برادراحمد! این فلان فلان شده ها اومدن پایین، همه چیز را هم برداشتند، با خودشان بردند. گفتند که شما گفتید.
ادامه نوشته

منصور ستاری

                                                            

فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

پدرم اهل « سميرم » اصفهان بود . در همان جا دروس مكتب‌خانه را به اتمام رساند و در كسوت درويشان درآمد . شانزده ساله بوده كه دست به يك سلسله سفرهاي طولاني مي‌زند . او سفرهايش را با اسب يا پاي پياده انجام مي‌داده و اكثر نقاط ايران ، عراق ، شامات ، مكه و مدينه را زير پا گذاشته بود و بعد خاطرات خود را در قالب يك سفرنامه به رشته تحرير درآورده است .
ايشان طبع شعر هم داشته و اشعار زيادي گفته است كه ديوانش به چاپ نرسيده ؛ اما كتاب شعري از او در دهه 1330 به نام « ماتمكدة عشاق » منتشر شده كه از ابتدا تا انتها در مدح و منقبت ائمه اطهار (ع) بخصوص در رثاي حضرت امام حسين (ع) و شهداي كربلا سروده شده است . البته كار وي از نظر ادبي در رده بالايي نبوده و خود نيز در كتابش به اين مسئله اشاره كرده و مي‌نويسد‌:

پدرم پس از سفر به نقاط مختلف‌، سرانجام در منطقه‌اي به نام « باغ خواص » ساكن شده و مورد توجه مردم قرار مي‌گيرد . مردم براي همه كارهايشان به او مراجعه مي كردند‌؛ براي ساختن خانه‌، راه‌اندازي عروسي‌ها‌، برپايي عزاداري‌ها‌، برنامه‌هاي محرم‌، رمضان و … پدرم برايشان هم نوحه مي‌خواند و هم روضه . خلاصه در غم و شادي آنها شركت مي‌كرد .

اهالي باغ خواص در مسائل ديني و مذهبي بسيار قوي و ريشه دارهستند . هميشه ، شيعه محكمي بوده و بسان يك دژ مستحكم در دل كوير عمل كرده‌اند .
در نزديكي باغ خواص‌، مرقد امام‌زاده‌اي مشهور به « شاهزاده ابراهيم » قرار دارد كه مورد توجه اهالي روستاهاي اطراف مي‌باشد . پدرم وقتي در باغ خواص ساكن مي‌شود . مانند بقيه اهالي‌، به طور مرتب به زيارت شاهزاده ابراهيم مي‌رود .
ادامه نوشته

موسی نامجو

                                  

سید موسی« نامجو »در سال 1317 در بندر«انزلی» بدنیا آمد و پس از انجام تحصیلات ابتدایی و متوسطه به تحصیل در دانشکده افسری ادامه داد و افسری با دانش شد. او پس از پیروزی انقلاب اسلامی در مسئولیتهایی چون عضو هیئت علمی و فرماندهی دانشکده افسری و وزارت دفاع جمهوری اسلامی ایران به خدمت پرداخت .
از سال 50 كه فعاليت سياسي خصوصاَ براي ارتش خطرناك بود، شهيد نامجو نوارها و اعلاميه‌هاي امام را پخش و جابجا مي‌كرد. از لحاظ شخصيتي و مذهبي هيچ كم و كسر نداشت. نماز شب سيد، به قدري با گريه توأم بود كه از ناله شبانه‌اش، اتاق به لرزه مي‌‌افتاد.
شركت در راهپيمايي و كمك به دوستان سيره شهيد بود. شهيد نامجو با همسر و فرزندانش، روابط عاطفي نزديكي داشت. نام او درفهرست سیاه رژيم شاه بود، به گونه‌اي كه اگر انقلاب نمي‌شد،‌ اعدامش حتمي بود.
سيد موسي نامجو، ‌در سال 49 ازدواج كرد. ثمره اين وصلت پاك، 3 فرزند(2 پسر و يك دختر) است. دو فرزند شهيد نامجو پزشك هستند. وزير دفاع جمهوری اسلامی ایران در حادثه سقوط هواپيماي C-130 همرا با تعدادی از فرماندهان دیگر به ديدار معبودش شتافت.
منبع:پرونده شهید در سازمان بنیاد شهید وامور ایثارگران ،مصاحبه با خانواده،همرزمان ودوستان شهید

یداله کلهر

                                       

قائم مقام فرماندهی لشگر10سیدالشهدا(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1333 شمسی در روستای «بابا سلمان» در شهرستان «شهریار» ، در خانواده‌ای مذهبی و بسیار مؤمن پسری به دنیا آمد كه نام او را «یدالله» گذاشتند؛ یدالله كلهر. چون قرار بود كه در عرصه‌ای به پهنای دشت كربلا، بار دیگر به یاری حسین زمان خود بشتابد و دستی باشد در میان هزاران هزار دست،‌كه به یاری دین خدا و خمینی كبیر آمدند.
تولد وکودکی اش از زبان پدر :
«در سال 1333، به دنیا آمد.پاكی و صفای روح بزرگش از همان موقع احساس می‌شد. زمانی كه به دنیا آمد، گوشه گوش راستش كمی پریده بود. وقتی كودك را در آغوش پدرم گذاشتم، با دیدن گوش او گفت:«این پسر در آینده برای كشورش كاری می‌كند. یا پهلوان می‌شود یا شجاعت و رشادتی ستودنی از خود نشان می‌دهد.» یدالله از كودكی، بچه‌ایی ساكت، مودب و بسیار جدی بود. وقتی عقلش رسید، خواندن نماز را شروع كرد. از همان كودكی، در صف آخر جماعت، نماز می‌خواند.
ما به طور دستجمعی با برادرانم زندگی می‌كردیم و یدالله از همه برادرزاده‌هایم قویتر بود؛ اما با تمام قدرت جسمی و نیرومندی، اخلاقی پهلوانی و اسلامی داشت. هیچ وقت به ضعیف‌تر از خودش زور نمی‌گفت. همیشه از بچه‌های ضعیف دفاع می‌كرد و مواظب آنان بود. یدالله، خیلی كوچكتر از آن بود كه معنای میهمان و میهمان‌نوازی را بداند؛ اما هنوز مدرسه نمی‌رفت كه بیشتر ظهرها، دوستانش را با خود به سر سفره می‌آورد.
بسیار بخشنده و مهربان بود. چون ما در روستا زندگی می‌كردیم، یدالله شاداب، پرانرژی و بسیار فعال تربیت شد و رشد كرد. از همان كودكی در كارهای دامداری به ما كمك می‌كرد. بسیار زرنگ و كاری بود. از همان بچگی، یادم می‌آید كه شجاع و نترس بود. در بازیها میان بچه‌ها محبوب بود و همه به او علاقه داشتند. با همه شادابی و فعال بودن، هرگز ندیدم با كسی دعوا و درگیری داشته باشد و این یكی از خصوصیتهای مشخص این شهید بود. هر كس به دنبالش می‌آمد و می‌گفت برای ورزش برویم، می‌گفت: «یا علی!» خلاصه هیچ وقت از ورزش و بازی روی‌گردان نبود. اما با این همه، خیلی پرحوصله و پردل بود.»
دوران دبستان را در روستا گذراند. سپس برای ادامه تحصیل، به شهریار، «علیشاه عوض» رفت و تا كلاس نهم (نظام قدیم) درس خواند و بعد به خاطر مشكلات راه و دوری مدرسه، به تحصیل ادامه نداد. در دوران تحصیل، همیشه درسش خوب و جزو شاگردان ممتاز بود.

غروب غمگینی بود. هاله‌های سرخ نور خورشید، فضای خاك آلود پادگان شهید بهشتی را سرخ فام كرده بود.
با بچه‌های واحد، والیبال بازی می‌كردیم. حاج یدالله هم بود. با یك دست مجروح و با صورتی كه در ظاهر آرام بود، بازی می‌كرد. اگر او را خوب می‌شناختی، می‌توانستی بفهمی كه در عمق چشمهای مهربان و صورت خندانش، غمی گنگ موج می‌زند و در عین حال، حالت انتظار، حالت شادی و حالت رسیدن به مقصود.
یدالله وجود ساده و بی‌ریایی داشت؛ اما تودار، عمیق و كم‌حرف بود. آن روزها، این حالتها، بیشتر از همیشه، در او مشهود بود.
ادامه نوشته

محمد علي فياض بخش

                                           

مشاور وسرپرست سازمان بهزیستی جمهوری اسلامی ایران

«محمد علي فياض‌بخش» در سال 1326 در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در دبستان «خسروي» و تحصيلات متوسطه را در كنار دروس حوزوي شامل جامع‌المقدمات و ادبيات عربي فرا گرفت و خدمت سربازي‌اش را در تفرش و رودبار به پايان برد.
فياض‌بخش از دانشگاه «تهران» مدرك پزشكي گرفت و دوره تخصصي جراحي را در بيمارستان «سينا» به پايان رساند.
فياض‌بخش موسس انجمن امدادگران امام خميني(ره) بود.
اين شهيد آسايشگاه معلولان انقلاب را با همكاري انجمن امدادگران امام (ره) و كميته امداد، زير نظر بنياد شهيد راه‌اندازي كرد.
طبابت و ويزيت رايگان به مدت 4 سال. تاسيس كلينيك «سلمان فارسي» با همكاري شهيد دكتر «لواساني»،‌ آموزش كمك‌هاي اوليه پزشكي براي خدمت به مجروحان و معلولان انقلاب از ديگر فعاليتهاي اين شهيد بزرگوار بود.
وي سپس به عنوان مديركل توانبخشي دروزارت بهداري مشغول به كار شد.
پيشنهاد لايحه سازمان بهزيستي كشور و پيگيري براي تاسيس چنين سازماني جدا از وزارتخانه بهداشت از اقدامات ديگر اين شهيد بود. «محمد علي فياض‌بخش» دركابينه شهيد «رجايي»، به عنوان وزير مشاور و سرپرست بهزيستي خدمت مي‌كرد.
دكتر فياض‌بخش، شامگاه هفتم تير 1360 در حزب جمهوي اسلامي براثر انفجار بمب به شهادت رسيد. منبع:"shohda.gov.ir

یوسف کلاهدوز

                                                         

قائم مقام فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

در روز اول دي‌ماه 1325 در شهرستان «قوچان» متولد شد. پدر و مادر متدين او نامش را «يوسف» گذاشتند و در تربيت و پرورش فرزندشان از هيچ كوششي فروگذار نكردند، به گونه‌اي كه تربيت و هوشمندي او در طول دوران تحصيل، همواره توجه معلمين و مسؤولين مدارسي كه شهيد در آن تحصيل مي‌كرد را جلب مي‌نمود.
با ورود به مقطع دبيرستان، توانست به مجموعه‌ي آگاهي‌هاي علمي و از جمله معلومات مذهبي خود بيفزايد. او با مطالعه‌ي كتب مذهبي بيش از گذشته با احكام نوراني اسلام آشنا شد. اين مطالعات باعث شد تا با همياري دوستانش، كتابخانه‌اي را در دبيرستان تأسيس و جوانان علاقه‌مند به مطالعه‌ را گرد هم آورد. با وجودي كه در آن زمان عمّال رژيم شاه به فروريختن فرهنگ اسلامي كمر همت بسته و مانع‌تراشي مي‌كردند، يوسف سعي داشت تا هرچه بيشتر فرهنگ غني اسلام را در محيط زندگي گسترش دهد. از اين رو پيشنهاد برگزاري نماز جماعت را در محيط دبيرستان مطرح كرد، كه با استقبال خوب ديگران روبرو شد.
شهيد كلاهدوز به مطالعه‌ي تنها اكتفا نكرد، بلكه سعي داشت آموخته‌ها و خصلت‌هاي نيكوي خود را به ديگران نيز منتقل نمايد. او در سنين جواني، ايثار و فداكاري و از خود‌گذشتگي را عملاً به ديگران ياد مي‌داد و رفتار و حركاتش سرمشق و الگويي براي همگان بود.

 
ادامه نوشته

فضل اله محلاتي

                                                               

نماینده حضرت امام(ره) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

هجدهم تير سال 1309 شاهد تولد نوزادي بود كه بعدها در زمره عالمان مجاهد و خستگي‌ناپذير درآمد. خداي كريم به پدر و مادري مؤمن و خداجو، پس از پنج فرزند دختر، پسري عطا نمود. اين نوزاد را« فضل‌الله» نام نهادند. «ذلك فضل‌الله يوتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم، اين است فضل خدا كه به هر كه بخواهد مي‌دهد و خدا داراي فضلي بزرگ است.» پدر بزرگوار ش يكي از كسبه بازار بود كه علاوه بر كاسبي به كشاورزي نيز اشتغال داشت. «فضل‌الله» كم‌كم دوران كودكی را در دامن پرمهر پدر و مادر پشت سر گذاشت و در شش سالگي به مكتب رفت. پس از چندي حاج «غلامحسين» كه توانايي خواندن و نوشتن را نداشت، فرزند را به ياري طلبيده و از آن به بعد وي علاوه بر تحصيل به حساب و كتاب روزانه پدر نيز مي‌پرداخت. پس از طي دوران مكتب كه شش سال به طول انجاميد، «فضل‌الله» كه ديگر نوجواني پرشور و علاقه‌مند به تحصيل بود. به سبب جو مذهبي محلات و وجود عالمان برجسته در آن شهر، به تحصيلات حوزوي روي آورد. روايت اين بخش از زندگاني «فضل‌الل» از زبان خود وي شنيدني‌تر است:
« در شهر محلات در خانواده‌اي كاسب و كشاورز متولد شدم. پدر و مادرم بي‌سواد بودند. روي جو فرهنگي‌اي كه در آن موقع وجود داشت، نمي‌گذاشتند كه بچه‌ها به مدارس دولتي بروند. من در شش سالگي به مدرسه‌اي به نام ميرزا كه در واقع مكتب بود، رفتم. از لحاظ تعليم قرآن و معارف اسلامي و معلومات عمومي در حد همان مدارس دولتي مطالب را به ما ياد مي‌دادند. پس از آنكه شش كلاس درس خواندم، پدرم ميل داشت كه كمكش كنم و دفتر دستكي كه نياز داشت، برايش بنويسيم. هم درس مي‌خواندم و هم به پدر و مادرم كمك مي‌كردم. به مغازه، باغ و صحرا مي‌رفتم ولي خودم ميل داشتم كه درسم را ادامه دهم. ليكن به مدارس دولتي راه نداشتم. معمولاً در هر محيطي انسان وقتي چهره‌هاي متدين و وارسته را مي‌بيند به آنها علاقه‌مند مي‌شود و كشش و جاذبه آنها انسان را به آن سمت جذب مي‌كند. در محلات كه شهري مذهبي بود، تابستانها عده‌اي از مراجع تقليد مي‌آمدند. مرحوم آيت‌الله سيد محمد تقي خوانساري، مرحوم آيت‌الله صدر و حضرت امام (ره) چند سال تابستان تشريف مي‌آوردند. در اين شرائط ناگاه عشق و علاقه‌اي بر من مستولي شد كه بروم طلبه شوم. پدرم مخالف بود و من در كتابهاي دعا جستجو مي‌كردم كه ببين چه دعايي موجب مي‌شود كه حاجت انسان برآورده شود.

ادامه نوشته

سيد موسي كلانتري

                                   

وزیر راه وترابری جمهوری اسلامی ایران

در سال 1327 در شهرستان «مرند» متولد شد. تحصيلات ابتدايي و قسمت اعظم تحصيلات متوسطه را در همان شهر به پايان رساند و ديپلم خود را از دبيرستان «خوارزمي»در« تهران» گرفت.
شهيد موسي كلانتري در سال 1345 وارد دانشگاه« اميركبير»در« تهران» شد و در رشته راه و ساختمان به تحصيل پرداخت و بالاخره با اخذ مدرك فوق ليسانس در رشته راه و ساختمان فارغ‌التحصيل شد. در دوران دانشگاه، يكي از افراد فعال عضو انجمن اسلامي بود.
پس از انجام خدمت سربازي، در كارگاه‌هاي مختلف راهسازي در شهرهاي مختلف به كار پرداخت.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در 22 بهمن ماه سال 1357 به عنوان پاسدار در كميته‌ به حراست از انقلاب اسلامي پرداخت.
در تابستان سال 58 وارد وزارت راه شد و جهت فعال كردن اداره راه «خوزستان» به آنجا رفت و پس از مدتي به همين منظور به استان« آذربايجان غربي» اعزام شد و مسئوليت اداره كل راه و ترابري استان را نيز به عهده گرفت.
در دي ماه سال 1358 از سوي شوراي انقلاب به سمت وزير راه و ترابري منصوب و پس از تشكيل دولت شهيد« رجايي» تا هنگام شهادت همچنان در اين سمت به انجام وظيفه و خدمت به مردم و جمهوري نوپاي اسلامي ايران ادامه داد.
اولين بار كه در سالن سخنراني وزارتخانه آمده بود تا به عنوان وزير جديد از نزديك با همكاران آشنا شود، آنقدر ساده و بي‌پيرايه لباس پوشيده بود و آنقدر خودماني و بدون تكلف سخن گفت كه بعضي از همكاران آن همه سادگي و اخلاص را باور نكردند.
سخنراني معارفه را با اين جمله آغاز كرد: «من برادر كوچك شما هستم و به وزارت راه و ترابري آمده‌ام كه در كنار شما برادران و خواهران ارجمند و بزرگوار به بازسازي راه‌هاي اين مملكت بپردازم.»
و اين قول خود را هرگز فراموش نكرد و تاآخرين لحظه حيات به اين شيوه پايبند بود و هرگز فروتني ذاتي خود را در مقابل همكاران از دست نداد. ساده زندگي مي‌كرد و ساده زيستن رادوست داشت. كفش‌هايش سوراخ بود، نه اينكه او پول خريد يك جفت كفش را نداشت. اين تظاهر هم نبود. حقيقت اين بود كه روح او بي‌نياز از ثروت دنيا بود و تا آخرين لحظه حيات اسير عرفان روح خود بود و هرگز در بند زندگي خاكي گرفتار نشد.
منبع:"shohda.gov.ir

سید محمد صنیع خانی

                                                           

قائم مقام بنياد تعاون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

سال 1332 در شهرستان قم در خانواده اي روحاني به دنيا آمد. هم پاي پدر، دوران كودكي را در محافل قرآني و اهل بيت (ع) گذراند و نوجوانيش را با ترغيب و تشويق پدر با مبارزات عليه رژيم پهلوي سپري كرد. تلاش بي وقفه او در راه افشاي مفاسد حكومتي، باعث شد تا بارها به دست عوامل ساواك دستگير ، شكنجه و زنداني گردد. آخرين بار در اوج گيري انقلاب اسلامي و طليعة پيروزي همراه با ديگر زندانيان سياسي از زندان آزاد شد. او تا پيروزي انقلاب اسلامي، در حركت هاي مردمي و راه پيمايي ها شركت جست و در استقبال از حضرت امام به عنوان عضو كميتْ استقبال از امام عاشقانه تلاش كرد.
وي در حماسة 19 تا 22 بهمن 1357 در تسخير مراكز مهم وپادگان ها، نقش ارزنده اي را ارائه نمود.
سيد محمد پس از پيروزي انقلاب اسلامي در تشكيل كميتة انقلاب اسلامي محله خود همت پي گيرانه اي داشت. در مبارزه با عوامل فساد و ايادي نفاق، به طور جدي در صحنه حضور يافت و بدين وسيله مسير خدمات ارزنده اش را در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ادامه داد و به عضويت آن در آمد. ديري نپاييد كه ستاد مبارزه با مواد مخدر را راه اندازي كرد و شناسايي عوامل توزيع و دستگيري آن ها و متلاشي كردن باندها بزرگ و خطرناك به صورت برجسته ايفاي وظيفه نمود.
او، پس از آغاز جنگ تحميلي، مركز اعزام نيروي سپاه را تشكيل داد و در كار سازماندهي و اعزام نيرو در سپاه به طور خستگي ناپذير و فعالانه كوشيد.
سيد محمد، كار بزرگي را در سپاه بنيان نهاد و منشاء تحولي در ترابري سپاه شد. خنثي سازي توطئه رژيم بعث عراق پس از انهدام پل ارتباطي كالاهايي كه از تركيه به كشور، هدايت مي شد، سرعت چشم گير در جابه جايي نيروها و تجهيزات رزمي در علميات كربلاي 8 در بند مهم فاو و ايجاد يك باند مراسلاتي از طريق قايق هاي عاشورا و تاسوعا در اروند اعزام لودرها و بلدوزرها در ساخت جاده هاي ارتباطي جبهه و سنگرهاي رزمندگان ... همه و همه، دشمن را به انزوا كشاند.
برابر اسناد موجود، او در عمليات شلمچه به تنهايي در يك شب، دو هزار وسيلة سنگين را به خطوط مقدم جبهه رساند و شبانه در استقرار مواضع و سلاح هاي سنگين همت گمارد.
حضور مستمر سيد محمد در صحنه هاي رويارويي با بعثيان و مديريت پشتيباني او در زير انبوه بمب هاي شيميايي .... زخم هاي عميقي را بر پيكر او وارد ساخت تا آن جا كه سالها پس از جنگ اين دردها را تحمل مي كرد.
ستاد ترابري سيد محمد نه فقط در دوران دفاع مقدس كه همزمان به عنوان بازوي خدمات كشور براي همه ارگان ها، شناخته شده بود. درسيل سيستان و بلوچستان در ساخت سيل بند آن منطقه فعالانه وارد عمل شد.
گروه او در زلزلة رودبار اولين گروهي بود كه به التيام زخم هاي مردم پرداخت و هم او بود كه در ساخت حرم و حسينية حضرت امام خميني نقش مهمي را ايفا نمود و در روزهايي كه ايران اسلامي در سوگ ارتحال رهبرشان به عزا نشسته بودند در طول دوماه به طور شبانه روزي زيارت گاه مشتاقان را بناكرد.
سيد محمد به جهت مصدوميت شيميايي، بارها در داخل و خارج از كشور تحت درمان قرار گرفت و آرام آرام چون شمعي سوخت و در نهايت در روز چهاردهم شهريور 1374 به لقاء پروردگار خود شتافت.
منبع:افلاکیان زمین(دفتر هشتم)نوشته ی محمدحسین عباسی ولدی،نشر شاهد،تهران-1386

مصطفی چمران

                                                                              

وزیر دفاع وپشتیبانی،نماینده امام در شورای عالی دفاع،نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی وفرمانده ستاد جنگهای نامنظم

 

دکتر «مصطفی چمران »در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.
وی تحصیلات خود را در مدرسه« انتصاری»، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ‏التحصیل شد و یک‏سال به تدریس در دانشکده‌ فنی پرداخت.
در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‏علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه« کالیفرنیا» و معتبرترین دانشگاه امریکا «برکلی» با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.
از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت‏الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‏کرد و از اولین اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت‏نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت‏ملی ایران در کشمکش‏های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت‏ترین مبارزه‏ها و مسئولیت‏های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‏ترین مأموریت‏ها را در سخت‏‏ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.

ادامه نوشته

غلامعلی پیچک

                             

فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در غرب کشور

روز هشتم مهر ماه سال 1338، مصادف با سالروز تولد حضرت صاحب الزمان (عج) اولین فرزند خانواده متدین و رنج کشیده پیچک دیده به جهان گشود. او را غلامعلی نام نهادند. در سن پنج سالگی وارد دبستان شد و تا کلاس اول راهنمایی را، چون دیگر همسن و سالانش به درس و بازی گذراند و در این ایام بود که توسط یکی از معلمینش با مسائل سیاسی زمان خود آشنا شد و به ماهیت دستگاه جابر پهلوی پی برد. از آن پس، قسمتی از وقت خود را به تحقیق و جستجو درباره نهضت اسلامی مردم به رهبری امام خمینی و ظلم و فساد دستگاه حاکم اختصاص داد و پس از مدتی، خود دست به کار شد و به کار تهیه و توزیع اعلامیه ها و شعار نویسی پرداخت. در سال 55 وارد کلاسهای تفسیر قرآن شهید شرافت شد و در کلاس های آقای مهذب و آقای کاظمی که از اساتید اصول عقاید و قرآن به شمار می رفتند، شرکت کرد. وی در کنار ادامه تحصیل کلاسیک به یادگیری دروس حوزوی نیز همت گماشت و دروس مقدماتی را به اتمام رسانده و به تحصیل فقه و فلسفه پرداخت.
پس از اخذ دیپلم ریاضی، در کنکور ورودی دانشگاه ها شرکت کرد و در دانشکده انرژی اتمی قبول شده، تحصیلات عالی خود را در این دانشگاه آغاز کرد. در همین ایام با ورود به گروههای اسلامی مبارز، به فعالیتهای ضد رژیم خود وسعت بخشید و گام به جبهه مبارزه مسلحانه نهاد.

برادرش از این ایام می گوید:
 
ادامه نوشته

شهید صیاد شیرازی

امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در سال 1323 در کبود گنبد مشهد در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زیاد نام داشت. پدرش، که از عشایر فارس بود، به استخدام ژاندارمری در آمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه ای خاص برخودار بود، از این رو علی تحت تأثیر پدر از کودکی به ارتش علاقه مند شد.

او به همراه پدر و خانواده، مانند دیگر خانواده های نظامیان، از شهری به شهری مهاجرت می کرد. شهرهای مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وی شدند. او سال ششم متوسطه را در تهران گذراند و در سال 1342 موفق به اخذ دیپلم گردید. او در سال 1343 در کنکور دانشکده افسری شرکت کرد و پذیرفته شد. علی از بدو ورود به دانشکده به جدیت در درس و پای بندی به مذهب شهرت یافت. و سرانجام در مهرماه 1346 در رسته توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ستوان دومی وارد ارتش گردید. او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشگر تبریز و سپس لشگر زرهی کرمانشاه منتقل شد.

او در سال 1350 برای گذراندن دوره آموزش زبان انگلیسی به تهران آمد و پس از پایان کلاس و جدیت در تحصیل سرانجام خود از استادان زبان انگلیسی شد.ستوان یک علی صیاد شیرازی تصمیم گرفت با دختر عمویش، خانم عفت شجاع ازدواج کند اما به دلیل این که محمود، عموی علی، از مخالفان شاه بود، ساواک با این ازدواج موافقت نکرد، اما سرانجام در اثر اصرار علی، ارتش با این وصلت مبارک موافقت کرد.

ادامه نوشته

حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

                                                                             

نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی

حجت الاسلام «مهدي شاه آبادي» در سال 1309 هـ. ش در دوران اوج اختناق رضاخاني در خانواده‌اي روحاني، در شهر مقدس «قم» ديده به جهان گشود. پدرش حضرت آيت الله العظمي «ميرزا محمدعلي شاه آبادي» از فقها و عرفاي نامدار دوران خود بود. وي استاد عرفان امام خميني (ره) و نيز تعداد ديگري از علماي بزرگ معاصر بود. مهدي در سن چهارده سالگي در معيت پدر بزرگوار خود عازم تهران شد و به مدت دو سال مشغول فراگيري مقدمات قرآن در مكتب خانه امامزاده يحيي گرديد. وي در سن شش سالگي به همراه دو تن از برادرانش به دبستان «توقيق» رفت و در مدت شش سال دوره دبستان را پشت سر نهاد. مهدي همزمان با تحصيل در دبستان، در درس پدر بزرگوار خود در منزل حاضر شده و به فراگيري صرف و ساير مقدمات ادبيات عرب پرداخت. در سال 1323 هـ. ش در حاليكه او چهارده ساله بود، براي فراگيري علوم قديمه به مدرسه مروي رفت و پس از چهار سال تحصيل در اين مدرسه در سن هيجده سالگي ملبس به لباس روحانيت گرديد. شيخ مهدي در سال 1328 هـ. ش از نعمت پدر، معلم و مراد خود محروم گرديد. دو سال پس از وفات پدر براي ادامه و تكميل دروس اسلامي عازم حوزه علميه قم گرديد و از محضر اساتيد معظم قم كسب فيض نمود.
در سال 1334 هـ. ش وي پس از اتمام دوره سطح، در درس خارج فقه و اصول حضرت امام (ره) و ساير علماي عظام در«قم» حاضر گرديد. دو سال بعد او به منظور تشكيل خانواده، با خانم «آيت الله زاده شيرازي» از نوادگان ميرزاي بزرگ شيرازي (صاحب فتواي تنباكو) وصلت نمود كه حاصل اين ازدواج شش فرزند مي‌باشد.

 

ادامه نوشته

شهید سید مرتضی آوینی

                                        

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

ادامه نوشته

حسن باقری -افشردی

                                          

حسن باقری(افشردی) قائم مقام فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

در باور هیچ کس نمی گنجید یک دانشجوی 25 ساله رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران، با تاسیس واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، واحدی که بعدها نبض دفاع مقدس هشت ساله مردم ایران را به دست گرفت، مسیر جنگ را عوض کند.
راهبرد شهید باقری مبنی بر ورود نیروهای مردمی به صحنه جنگ و ادغام ارتش و این نیروها در اولین عملیات بزرگ ایران معجزه کرد.ارتش عراق که تا آن روز چهار عملیات ایران را دفع کرده بود و غیر قابل شکست نشان می داد، در این عملیات کیلومترها از خاک ایران عقب نشینی کرد.
در عملیات بعدی که طریق القدس نام داشت، ایران با استفاده از این راهبرد،شکست سختی به ارتش عراق وارد کرد.در این عملیات فقط 15000 افسر و سرباز عراقی به اسارت ایران در آمدند.
وقتی در نهم اردیبهشت سال 1361 شمسی فرماندهان جنگ 40 هزار نیروی جنگی را برای بازستانی خرمشهر از عراق آماده رزم کردند، صاحب نظران نظامی دنیا هیچگاه فکر نمی کردند با مدیریت و فرماندهی ایرانی، این عملیات بزرگ با موفقیت به پایان برسد.

ادامه نوشته

محمد بروجردی

                                           

فرمانده قرارگاه حمزه سید الشهدا(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1333 در روستای «دره گرگ» از توابع شهرستان« بروجرد»، در خانه‌ای محقر اما مصفا به عشق و نور الهی و ولایت اهل بیت عصمت و طهارت (ع) پا به عرصه وجود گذاشت و از زمان نوزادی که آوای حق (اذان و اقامه) در گوشش طنین افکنده بود، خود را برای مبارزه و جهاد با دشمنان خدا آماده کرد. پدر و مادرش که انسانهای مومن و زحمتکش بودند، درتربیت وی سعی و تلاش وافری داشتند. در شش سالگی پدر بزرگوار خود را از دست داد و مادرش با همه مشکلات و سختی‌هایی که وجود داشت، تمامی هم و غم خود را برای تربیت وی به کار بست. محمد در هفت سالگی وارد مدرسه شد اما به دلیل شرایط مادی خانواده، تحصیل در کلاسهای شبانه توام با کار و تلاش روزانه را انتخاب کرد و خانواده را در تامین زندگی شرافتمندانه، مدد رساند.
در سن هفده سالگی به رسم و سنت پیامبر (ص) با خانواده‌ای متدین و معتقد به اسلام وصلت کرد و با این کار، سنت الهی را تداوم بخشید. مدت کوتاهی از ازدواجش نگذشته بود که به خدمت سربازی فراخوانده شد، اما چون مخالف خدمت در نظام ستم‌شاهی بود، از خدمت سربازی گریخت و برای دیدار حضرت امام (ره) راهی «عراق» شد. در مرز دستگیر شد و به مدت شش ماه، در زندانها و شکنجه‌گاههای رژیم به سر برد. پس از آن بود که دوباره جهت خدمت سربازی به تهران آورده شد. شهید با استفاده از فرصتی که پیش آمده بود در مدت دو سال خدمت، خود را برای مبارزه با دستگاه طاغوتی آماده کرد، به گونه‌ای که پس از سپری شدن مدت سربازی خود را وقف مبارزه با دشمنان خدا و اسلام نمود. او که قبلی مالامال از عشق به حضرت امام (ره) داشت و کینه و نفرت از نظام شاهنشاهی در وجودش موج می‌زد، با یاران حضرت امام (ره) از جمله، شهید حاج مهدی عراقی مرتبط شد و همواره سعی می‌کرد تا در تمامی مراحل مبارزه نقش خود را به عنوان یک مقلد و تابع ولی فقیه به اثبات برساند.

ادامه نوشته

حسن آبشناسان

                                               

فرمانده قرارگاه شمال غرب (حمزه سیدالشهدا)وفرمانده لشگر 23 نوهد( ارتش جمهوری اسلامی ایران)

در سال 1315 در خانواده‌اي متعهد و مؤمن در« تهران» ديده به جهان گشود. دوران كودكي را با تحصيل در مدرسه سپري نمود و درسال 1336 با اخذ مدرك ديپلم وارد دانشكده افسري شد. در سال 1339 با درجه ستواندومي فارغ‌التحصيل گشت و يك سال بعد دوره مقدماتي را به پايان رساند. پس از آن، در اولين دوره «رنجر»، «دوره‌هاي عالي ستاد فرماندهي»، «دوره‌هاي چتربازي و تكاوري» در داخل و خارج كشور، شركت نمود و تمامي اين مراحل را با موفقيت پشت سر گذاشت. او با وجود محيط نامناسب جامعه، پله‌هاي رشد و تكامل را، در پناه ارزشهاي اسلامي سپري نمود. پس از طلوع جاودانه انقلاب، به درجه سرهنگي ارتقاء يافت و فرماندهي «يگان جنگهاي نامنظم در قرارگاه سيدالشهداي ارتش» را بر عهده گرفت. شهيد آبشناسان با تشكيل سپاه، نيروهاي جديد را در «آموزشگاه سعد آباد» تحت تعليم خود قرار داد و در سال 1363، مطابق حكم رسمي «قرارگاه رمضان»، فراهم نمودن زمينه‌هاي آموزش جنگهاي نامنظم سپاه به وي واگذار گشت. با پذيرفتن اين مسئوليت، تاكتيهاي جنگهاي چريكي را به برادران سپاهي، بسيجي و همرزمان خود آموزش داد و شاگردان بسياري در اين زمينه‌ها تربيت نمود كه همه آنها، در ميدان مبارزه به زيبايي افتخار آفريدند. در آغاز جنگ تحميلي، خاك جبهه جنوب، با صلابت گامهاي او، آشنا شد كه همانند بسيجي‌اي ساده، در بزم عمليات پيرانشهر، سردشت و بانه، حماسه آفريد و با رشادتهاي خود، يادش را در تاريخ خونين دفاع مقدس و قلبهاي ملت ايران، به تصوير كشيد. وي كه از همرزمان و ياران نزديك شهيد «محمد بروجردي» بود، در حاليكه فرماندهي لشگر 26 نوهد، فرماندهي قرارگاه حمزه و لشگر 33 نيروهاي مخصوص را بر عهده داشت، در سال 1364، همزمان با عمليات قادر، در منطقه «لولاند» بر اثراصابت تركش، شربت شيرين شهادت را نوشيد و آسمان جبهه را به شميم پايداري در مكتب اسلام، انقلاب و امام راحل، معطر ساخت.

رضا دستواره

                                            

قائم مقام فرماندهی لشگر27 محمدرسول الله(ص)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

در سال 1338 در خانواده ای مذهبی و مستضعف در جنوب « تهران» به دنیا آمد و دوران تحصیل دبستان را در مدرسه ای بنام باغ آذری گذراند. سپس تا مقطع دیپلم، تحصیلات خود را با نمرات عالی به پایان رساند. ایشان در تمام طول دوران تحصیل از هوش و حافظه ای قوی برخوردار بود.
گرایش دینی و علایق مذهبی از همان کودکی در حرکات و سکنات شهید دستواره به وضوح نمایان بود و هر روز افزایش می یافت. او به تلاوت قرآن و شرکت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافری داشت. زمانی که خود هنوز به سن تکلیف نرسیده بود اعضای خانواده را به انجام تکالیف الهی و رعایت اخلاق اسلامی توصیه می کرد و همسایگان، او را به عنوان روحانی خانواده اش می شناختند.

با اوج گیری انقلاب اسلامی، همراه با سیل خروشان امت مسلمان در تظاهرات و فعالیتهای مردمی شرکت فعال داشت و در این زمینه چند بار توسط عوامل رژیم منحوس پهلوی دستگیر شد.
سال 1357 زمانی که در سال آخر دبیرستان درس می خواند نه تنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومی علیه طاغوت شرکت می کرد، بلکه دوستان همکلاسی و برادران کوچکترش را نیز به این امر ترغیب و تشویق می نمود.
زمانی که یکی از برادرانش گفته بود شاه توپ و تانک دارد و پیروزی بر او مشکل است اظهار داشته بود که: «ما خدا را داریم.»

ادامه نوشته

شهيد عليرضا عاصمي

                                             

 

بي خوابي همچنان تو چشمان روشنش موج مي زد . با آن که از سلامت همسرش اطمينان کامل داشت ، دلشوره آزارش مي داد . شب گذشته را به خاطر آورد . تا صبح پلک رو پلک نگذاشته بود . شايد تمام کاشمررا قدم زده بود و برگشته بود .شايد هم فقط خياباني را که خانه کو چک شان در آن جا بود ، هزار با بالا و پايين کرده بود .

 

خودش دنبال ماما رفته بود . زن انگار که از قبل خبردار باشد ، با اولين زنگ در را باز کرده بود رويش ؛ با صورتي پر از خنده . به خانه که رسيده بودند ، دستور پشت دستور . او هم مثل شاگرد انجام وظيفه کرده بود ؛ بي هيچ اشتباه يا غلطي در کار گفته شده .

 

 

-          ها ، کجايي آقا معلم ؟

 

باباي مدرسه بود که صدايش مي زد .

 

-          هيچ جا ... همين جا پيش شما .

 

-          خبري شده اين قدر تو خودت هستي ؟

 

مانده بود چه بگويد . شايد شرم داشت از گفتن اين که پدر شده . آن هم پيش پيرمردي که کمر خم کرده بود و دست و پا مي لرزاند .

 

-          خانم ... فارغ شده اند .

 

-          به سلامتي ... چي هست ، پسر يا دختر ؟

 

-          پسر .

 

-          اسمش را چه گذاشته اي ؟

 

-          عليرضا .

 

-          خدا برايت ببخشد .

 

-          راستي اگر زحمتي نيست ، يک جعبه شيريني بخر بياور .

 

-          اي به روي چشم ... تا بعد از زنگ ، جعبه شيريني آماده است . خيالت جمع ، آقا معلم .     

 

 

 

 

محمد جواد تندگويان

                                                            

نفت جمهوری اسلامی ایران

در سپيده‌دم روز 26 خرداد سال 1329 هجري شمسي پا به عرصه هستي نهاد. قدمش مايه بركت و خير براي خانواده بود و وجودش روشني بخش جانشان. قبل از اينكه به مدرسه برود، پدرش او را به مسجد برد و با قرآن آشنا كرد. پدرش از هواداران آيت الله «كاشاني» روحاني مبارز و مشهور نهضت ملی شدن نفت ایران بود. جواد در محيط ساده خانواده آموخت كه معيار اصلي و هدف واقعي زندگي تجمل و رفاه نيست، بلكه غير از ماديات، ارزشهاي والاتر و برتر ديگري نيز وجود دارد. به همين دليل در طول زندگي خود هيچ‌گاه اجازه نداد، وسيله براي او هدف شود.
شوق آموختن و علاقه به اينكه جواد بتواند خودش كتاب بخواند و خط بنويسد، باعث شد كه پدر زودتر او را در دبستان نام نویسی کند. دبستان اسلامي که جواد درآن درس می خواند، از شهرت خاصي در خاني‌آباد برخوردار بود. مدير و معلمان مدرسه به اين کودک لاغر اندام اما با هوش كه مي‌توانست بيشتر آيات و سوره‌هاي كوچك قرآن را كه از پدرش آموخته بود، بخواند؛ علاقه شديدي داشتند و تا پايان دروه ابتدايي اجازه ندادند، خانواده‌اش او را از آن مدرسه به مدرسه ديگري منتقل كنند.
ادامه نوشته

حاج محمد ابراهیم همت

                                             

در دوازدهم فروردين سال 1334، در خطة ذوق پرور اصفهان، در شهر قمشه، فرزندي مبارك از مادرزاده شد كه مايه افتخار و سربلندي ديار خود شد.

ابراهيم، قبل از اين‌كه چشم به جهان هستي بگشايد، آنگاه كه جنيني ناتوان در رحم مادر بود، به همراه پدر و مادر و خانواده‌اش راهي سرزمين خون و شهادت -كربلاي معلي- شد. او در كربلاي حسيني، با تنفس مادر، بوي خون و شهادت را استشمام كرد و تربت مطهر حضرت اباعبدالله‌الحسين(ع) جان و روانش را عاشورايي كرد. آزادگي، حريت، شهامت، شجاعت، تسليم، رضا، ادب و معصوميت تحفه‌هايي بود كه در آن سرزمين الهي در وجود او شكوفه كرد.

محمدابراهيم در سايه محبتهاي پدر و مادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را سپري كرد. اين دوران نيز همانند زندگي بسياري از كودكان هم سن و سال او طبيعي گذشت.

مادرش مي‌گويد كه ابراهيم در پنج سالگي به نماز ايستاد و به مسجد رفت و پدرش به ياد مي‌آورد وقتي به سن ده سالگي رسيد، سوره مباركه يس و تعدادي از سوره‌هاي قرآن را فراگرفته بود.

با رسيدن به سن هفت سالگي وارد مدرسه شد. در دوران تحصيل از هوش و استعداد فوق‌العاده‌اي برخوردار بود، به طوري كه توجه همه را به خود جلب مي‌كرد.

ادامه نوشته

سردار شهيد محمود کاوه

                            

 

ادامه نوشته

زندگي نامه شهيد علي اکبر شيرودي

                                                                                     

شهيد علي اکبرشيرودي حماسه نامي است که بايد بارها خواند، مردي که حماسه‌اي بي ‌بديل در تاريخ از خود به يادگار گذاشت و خود را در کنار ستارگان پر فروغ آسمان دفاع مقدس قرار داد.  
هشتم ارديبهشت، سالروز شهادت عقاب تيز پرواز آسمان ايران شهيد سروان خلبان علي اکبر شيرودي است که ذکر نامش در صفحه پرافتخار تاريخ دفاع مقدس هميشه درخشان است.


امير سرافراز ارتش اسلامي سرتيپ خلبان شهيد علي اکبر شيرودي، در دي ماه 1334 در شيرود تنکابن به دنيا آمد.
وي دوران ابتدايي و دبيرستان را در تنکابن پشت سر گذاشت. سپس به تهران رفت و سپس از طي مراحل جذب در هوانيروز و آموزش خلباني به اصفهان اعزام شد.
شهيد شيرودي در طول دوران قبل از انقلاب در زمينه‌هاي مذهبي فعاليت مي‌‌کرد و عليه رژيم شاه فعاليت‌هايي را انجام مي‌داد.

ادامه نوشته

شهيد حسين فهميده

                                                                    

حسين فهميده در سال 1346 در روستاي سراجه شهر قم به دنيا آمد. در بحبوحه انقلاب، حسين يازده ساله، از قم اعلاميه مي آورد و در روستا پخش مي كرد. حتي چندبار ضد انقلابها كتكش زده بودند تا دست از اين كارها بردارد اما او منصرف نشده بود. 12 بهمن 57، در بيمارستان بود. در اثر تصادف، طحالش پاره شده بود. تا از بيمارستان مرخص شد، آنقدر اصرار كرد كه پدر و مادرش، او را با برادر بزرگترش داوود، به تهران فرستادند تا حضرت امام را زيارت كند.
مدتي بعد، ضد انقلاب اوضاع كردستان را به هم ريخت. حسين مثل اسفند روي آتش شده بود. زود از طريق بسيج، خودش را به كردستان رساند اما به خاطر كمي سن و كوتاهي قد، بچه هاي سپاه برش گرداندند و از خانواده اش تعهد گرفتند تا ديگر به كردستان نرود.
وقتي كه رژيم بعثي عراق در 31 شهريور 59 به ايران حمله كرد، حسين در خانه بند نشد. زود به راه افتاد و خودش را به خوزستان رساند. آنجا آنقدر اصرار كرد تا قبول كردند بماند. مدتي بعد با دوستش محمدرضا شمس زخمي شدند و آنها را به بيمارستان ماهشهر بردند. حسين و محمدرضا تا حالشان خوب شد، دوباره به جبهه برگشتند. اما اينبار فرمانده اجازه نمي داد حسين به خط مقدم نبرد برود.
چند روز بعد، حسين با كلي لباس و اسلحه عراقيها پيش فرمانده شان آمد. فرمانده با كمال تعجب فهميد كه او اينها را با دست خالي از عراقيها غنيمت گرفته است. همين شد كه به حسين اجازه داد تا دوباره به خط مقدم برگردد.

 

ادامه نوشته