شهيد عليرضا عاصمي
بي خوابي همچنان تو چشمان روشنش موج مي زد . با آن که از سلامت همسرش اطمينان کامل داشت ، دلشوره آزارش مي داد . شب گذشته را به خاطر آورد . تا صبح پلک رو پلک نگذاشته بود . شايد تمام کاشمررا قدم زده بود و برگشته بود .شايد هم فقط خياباني را که خانه کو چک شان در آن جا بود ، هزار با بالا و پايين کرده بود .
خودش دنبال ماما رفته بود . زن انگار که از قبل خبردار باشد ، با اولين زنگ در را باز کرده بود رويش ؛ با صورتي پر از خنده . به خانه که رسيده بودند ، دستور پشت دستور . او هم مثل شاگرد انجام وظيفه کرده بود ؛ بي هيچ اشتباه يا غلطي در کار گفته شده .
- ها ، کجايي آقا معلم ؟
باباي مدرسه بود که صدايش مي زد .
- هيچ جا ... همين جا پيش شما .
- خبري شده اين قدر تو خودت هستي ؟
مانده بود چه بگويد . شايد شرم داشت از گفتن اين که پدر شده . آن هم پيش پيرمردي که کمر خم کرده بود و دست و پا مي لرزاند .
- خانم ... فارغ شده اند .
- به سلامتي ... چي هست ، پسر يا دختر ؟
- پسر .
- اسمش را چه گذاشته اي ؟
- عليرضا .
- خدا برايت ببخشد .
- راستي اگر زحمتي نيست ، يک جعبه شيريني بخر بياور .
- اي به روي چشم ... تا بعد از زنگ ، جعبه شيريني آماده است . خيالت جمع ، آقا معلم .