سالروز ورود امام به میهن گرامی باد.

          با گرامیداشت سالروز ورود امام خميني (ره) به وطن، بخشی از وقایع این روز را مرور می کنیم   

             

در 12 بهمن سال 1357هجري شمسي، امام خميني(ره)، بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران، پس از 15 سال دوري از وطن در ميان استقبال پرشور مردم قدم به خاك ميهن اسلامي گذاشتند.

پس از 117 روز توقف امام خميني (ره) در نوفل لوشاتو(فرانسه) امام خميني (ره) ساعت 3:30 به وقت تهران به سوي وطن حركت كردند.

با آنكه پخش مستقيم مراسم ورود امام از شبكه تلويزيون ميليون ها نفر را در خانه‌ها پاي تلويزيون نشانده بود ، در تهران سيل جمعيت براي ديدار رو در رو با امام خميني(ره) خود را به مسير تعيين شده و خيابان هايي كه از فرودگاه تا بهشت زهرا به عنوان معبر امام انتخاب شده بود رسانده و در خيابان ها مستقر شدند.
طول جمعيت استقبال كننده از امام به 32 كيلومتر مي رسيد. در هواپيما 200 نفر امام را همراهي مي كردند كه 50 تن از آنان همراهان و هواداران و نزديكان امام خميني(ره) و 150 نفر ديگر از خبرنگاران بودند. رأس ساعت نه و سي و هفت دقيقه و سي ثانيه امام در ميان حلقه گروه منتخب استقبال كنندگان، از پله‌هاي هواپيما فرود آمدند.
خودروي حامل امام خميني(ره) و افراد اسكورت با سرعتي متعادل به سوي ميدان آزادي به راه افتاد تا از آنجا راهي دانشگاه تهران شود و سپس راه را در مسير خيابان آزادي تا بهشت زهرا ادامه داد. امام (ره) در اين روز ابتدا در فرودگاه با ايراد بياناتي از تمامي افرادي كه در اين مدت در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي نقش ايفا كردند، تشكر كردند. ايشان سپس با حضور در كنار شهداي انقلاب اسلامي درباره مواردي چند از جمله غير قانوني بودن مجلس و دولت منصوب شاه و مفاسد رژيم گذشته ايراد سخن كردند. ايشان همچنين در اين روز طي پيامي از افسران ، در‌جه داران و سربازان ارتش خواستند با دولت غاصب بختيار همكاري نكنند. آن حضرت همچنين در مدرسه رفاه تهران در ميان اعضاي كميته برگزاري استقبال از دستاوردهاي انقلاب سخن گفتند.

ادامه نوشته

خاطراتی از زندگی امام خمینی ( ره ) -4

                                                        

**علاقه امام نسبت به علي آنقدر زياد بود كه آقا روزانه يك، دو يا سه بار حتما بايد علي را مي‌ديدند. روزهايي كه ملاقات داشتند يك روز پيش از آن به علي مي‌فرمودند: شما اگر وقت ملاقات داريد افتخار بدهيد در خدمتتان بيايم براي ديدار با مردم در حسينيه. اين را به مزاح به علي مي گفتند. صبح كه مي‌شد به فاطمه خانم مي‌فرمودند: شما علي را آماده كنيد كه من مي‌خواهم به ملاقات بروم. دست علي را مي‌گرفتند و با خودشان به حسينيه مي‌بردند و هميشه علي را با خودشان مي‌بردند در صورتي كه با بچه‌هاي ديگر اين گونه نبودند.
روزهايي كه علي را مي‌بردند مردم كه ابراز احساسات مي‌كردند و آقا برايشان دست تكان دادند علي هم چون كوچولو بود جلوتر از آقا مي‌ايستاد و دست تكان مي‌داد. ملاقات كه تمام مي‌شد برمي‌گشتند و مي‌فرمودند: اين جمعيت براي من دست تكان دادند. شوخي مي‌كردند و سر به سر علي مي‌گذاشتند. علي مي‌گفت: اين جمعيت براي من دست تكان مي‌دادند. او به آقا مي‌گفت: شما پشت سر من قرار مي‌گرفتيد مواظب بوديد كه اگر من مي‌خواستم از آن بالا به پايين بيافتم مرا بگيريد تا نيفتم. اقا خيلي خوششان مي‌آمد و مي‌خنديد.

**من واقعا علي را از پدر و مادرم، برادرم، زنم و فرزندم بيشتر دوست دارم علاقه شخصي خودم اين گونه است علي هم به همين ميزان مرا دوست دارد. وقتي كه من سوريه رفته بودم حاج احمد آقا از علي پرسيده بود كه دلت تنگ شده؟ گفته بود بابا دلم براي رضا تنگ شده است بعدش هم براي حاج عيسي. يادم هست كه علي از همان كودكي با آن همه علاقه كه به امام داشت مرا هم دوست داشت. حالا چه سري است من نمي‌دانم. من هم علاقه عجيبي به او داشتم و دارم. گاهي وقت‌ها كه من به خانه نمي‌رفتم علي براي ديدن من به دفتر مي‌آمد. حضرت امام به فاطمه خانم آيفون مي‌زدند كه علي را بياور من ببينم. فاطمه خانم مي‌گفتند: علي رفته دفتر. سپس به دفتر زنگ مي‌زد و مي‌گفت علي را بياوريد آقا جون مي‌خواهند او را ببينند. من مي‌گفتم: علي جان بيا برويم، مي‌خواهيم پيش آقا برويم. او مي‌گفت: نه. اما من به زور او را به در خانه مي‌بردم و مي‌گفتم علي را بگيريد. علي مي‌گفت: من نمي‌روم تو هم بايد بيايي. لذا مجددا علي را بغل مي‌كردم و از سمت خانه حاج احمد آقا به اتاق آقا مي‌بردم. در مي‌زدم. آقا مي‌فرمودند: بفرماييد. به علي مي‌گفتم برو پيش آقا ولي او نمي‌رفت و مي‌گفت تو هم بايد بيايي وگرنه من داخل نمي‌روم. آقا پا مي‌شد مي‌آمد جلوي در. مي‌گفتم: علي جان تو برو داخل. مي‌گفت: نه. لذا به اجبار به داخل اتاق مي‌رفتم. آقا مي‌فرمودند: شما بنشينيد سپس علي را بغل مي‌كرد و مي‌بوسيد. مي‌گفتم:آقا اگر اجازه بدهيد من بروم علي پيش شما باشد مي‌فرمودند: مانعي ندارد شما برو. همين كه من مي‌رفتم مي‌ديدم علي پشت سر من مي‌آيد. چند بار اينجوري شد و آقا فرمودند: رضا شما بيا داخل تا علي پيش من بماند تا من او را بيشتر ببينم. من دوباره وارد اتاق مي‌شدم.....................

 

ادامه نوشته

خاطراتی از زندگی امام خمینی ( ره ) -3

                             

**آقا در منزل آقاي اشراقي در حال استراحت بودند. غروب يكي از روزها تب كردند فرداي آن روز تب ايشان بيشتر شد و رفتيم دكتر باهر را آورديم و ايشان آقا را معاينه كرد. روز بعد تب آقا بيشتر ش و رفتيم دكتر كردستي را آورديم باز تب آقا پايين نيامد. روز سوم تماس گرفتند و از تهران دكتر عارفي و دكتر معتمدي و دكتر زرگر - كه موقع وزير بهداري بود - و يك دكتر قلد بلند ديگري كه الان اسمش يادم نيست به قم آمدند و در طبقه بالاي منزل آقاي اشراقي اقامت كردند. ظهر هنگام آقا مي‌خواستند نماز بخوانند. آن موقع دكتر عارفي را خيلي نمي‌شناختم. ايشان گفت كه آقا نمي‌توانند نمازشان را ايستاده نماز بخوانيد بايد بنشينيد. آقا گفتند: من طوري‌ام نيست، مي‌توانم ايستاده نماز بخوانم. برگشتم و به پزشك‌ها گفتم كه آقا مي‌گويند مي‌توانم ايستاده نماز بخوانم. دكتر‌ها گفتند: نه، بايد بنشيند. دوباره رفتم به آقا گفتم. آقا قبول كردند و نشسته نماز خواندند. البته پزشك‌ها يك سري نوار از آقا گرفته بودند و با هم مشورت كرده بودند. قرار بود پس از اتمام نماز، آقا بالا بيايند تا دكتر‌ها، دستگاه را به ايشان وصل كنند كه قلب را نشان دهد.
آقا پس از نماز خواستند بالا بيايند كه دكترها گفتند آقا خودشان نمي‌توانند بالا بيايند بايد آقا را با برانكارد ببريم. آقا خنديدند و گفتند من طوري امام نيست ولي دكتر‌ها نپذيرفتند.
يك برانكاردي برزنتي داشتيم. رفتم و آن را آوردم و آقا روي برانكارد دراز كشيدند و من يك طرف برانكارد را گرفتم و طرف ديگر را يادم نيست حاج مصطفي رنجبر يا كس ديگر گرفت. آقا خنده‌اش گرفته بود وقتي از پله‌ها خواستيم بالا برويم يكي از رفقا به من گفت شما اين طرف برانكارد را به من بده من اين كار را كردم و خودم آمدم و دستم را گرفتم به كمر آقا و ايشان را بالا برديم و خوابانديم و دكترها دستگاه مربوطه را وصل كردند. يك روز تصميم گرفتند آقا را به تهران حركت دهند. برف شديدي آمده بود و جاده‌ تهران - قم پر از برف بود و هلي كوپتر نمي‌توانستند بياورند چون تكان شديد آن براي آقا ضرر داشت. گفتند: بايد با ماشين ببريد. ماشين هم آمبولانس‌ بود. از اورژانس تهران بود. آقا را بوسيله برانكارد داخل برانكارد داخل آمبولانس گذاشتيم همه مان گريه مي‌كرديم البته مي‌خواستيم همسايه‌ها نفهمند. احمد آقا و آقاي اشراقي هم گريه مي‌كردند. به محض انتقال آقا به داخل آمبولانس، من پريدم داخل و حاج احمد آقا هم ........

 

ادامه نوشته

خاطراتی از زندگی امام خمینی ( ره ) -2

                                                       

**پس از مدتي گردش در قم به خيابان به اصطلاح بيست متري گلستان پيچيديم كه آنجا به خانه اصغر كامكار معروف بود. اصغر كامكار مامور اطلاعات شهرباني قم و آدم بدجنسي بود. ما يك راست رفتيم به خانه كامكار رسيديم. آقاي اشراقي رو كرد به آقا و گفت: كه اين خانه كامكار است. آقا نگاهي به آن خانه انداختند. آقاي اشراقي در ادامه گفت: خانه را آتش زدند و خراب كردند. اين هم سرنوشت آدم ظالم. آقا، اصغر كامكار را مي‌شناخت و ظاهرا او آقا را خيلي اذيت كرده بود. آقا خانه را نگاه كردند و با خنده فرمودند: علاوه بر آنكه آتش زدند، خانه‌اش را هم خراب كردند.

**آب قم شور بود و مدت‌ها بود كه حضرت امام - در دوران تبعيد - آب شيرين خورده بودند لذا به ذهنم آمد كه بروم آب بياورم، سه يا چهار بار از اطراف جاده كاشان از قناتي به نام باشي جم آب آوردم. سه تا از اين بيست ليتري‌هاي را پر مي‌كردم و مي‌آوردم و در خانه مي‌گذاشتم. در يكي از روزهايي كه در حال گذاشتن آب در خانه بودم حضرت امام از من تشكر و قدرداني كردند و فرمودند كه ديگر حاضر نيستم شما زحمت بكشيد و برويد براي من آب شيرين بياوريد. من هم از همين آب قم مي‌خورم كه همه مي‌خوردند. البته آوردن دو سه دبه آب براي من هيچ سختي نداشت و نوعي نعمت برايم بود ولي ايشان قبول نكردند و از آن به بعد تا زماني كه در قم بوديم از همان آب شور قم استفاده كردند.

**حضرت امام مثلا در طول يك ماه يا پانزده روزي كه ملاقات در قم داشتند در طول اين مدت گاهي وقت‌ها يك استراحتي بين آن برايشان به وجود مي‌آمد. آقاي اشراقي بيرون از شهر قم باغچه‌‌اي داشت كه حدود دو هزار متر بود. آنجا چند درخت و مقداري يونجه كاشته بود. مدرسه و دو اتاق هم در گوشه‌اي از آن زمين ساخته بود. آقاي اشراقي در ايام استراحت حضرت امام، ايشان را به آن باغچه مي‌بردند تا تنوعي براي امام باشد. اين توفيق نصيب بنده هم مي‌شد كه آنجا نيز در خدمت امام باشم. باغ زير زميني داشت كه حضرت امام نماز را به جماعت در آنجا اقامه مي‌كردند. رعيت‌هاي اطراف و برادرهاي پاسدار هم مي‌آمدند و همه پشت سر حضرت امام نماز مي‌خواندن. در يك از روزهايي كه در باغ بوديم حضرت امام در اتاقشان بودند و من و حسن آقا هم قدم زنان به ته باغچه مي‌رفتيم. من ديدم كه آقا ما را نظاره مي‌كند. ما به ته باغ رسيديم. در اين هنگام هوا ابري شد و رگبار گرفت...........

 

ادامه نوشته

خاطراتی از زندگی امام خمینی ( ره ) -1

                                                                   

منبع: پورتال اطلاع رسانی نور

رضا فراهاني فرزند محمد در سال 1331 در شهر آشتيان متولد، شد، و در سال 1356 به جريان مبارزه با رژيم شاه پيبوست و با پيروزي انقلاب و ورود حضرت امام به قم جزو نيروهاي ويژه حفاظت از امام درآمد، و تا زمان رحلت حضرت امام از خادمين و پاسداران وفاداران به بيت شريف امام بود.

**استادي داشتم كه خداوندي او را حفظ كند، ايشان قم هستند، در منزلش عكسي از امام داشت. ساواك آمده بود و گفته بود، بايد عكس را برداري. اما او آن عكس را بر نمي‌داشت. خيلي سر و كله مي‌زدند و پاسبان‌ها مي‌آمدند تا عكس را بردارد اما اين كار را نمي‌كرد. همسايه‌ها آمدند و گفتند: فلاني كار دست خودت مي‌دهي، مي‌گيرند، مي‌برندت. آخرش اجبارا آن را پايين آورد. من شاگرد ايشان بودم و آرام آرام به حد بلوغ رسيدم. ايشان گفت: از كسي تقليد مي‌كني؟ گفتم پدرم از آقاي گلپايگاني تقليد مي‌كرد. ايشان گفت كه تقليد اين جوري نيست كه كي از كي تقليد مي‌كند. تقليد اين است كه انسان بايد خودش مجتهدي را كه اعلم است انتخاب كند.
خوب آيت الله حكيم، آيت الله خويي، آيت الله گلپايگاني از مجتهدان هستند. آيت الله خميني در نجف هم از مجتهدان هستند. به ايشان گفتم: به نظر شما كدام يك بهتر است؟ گفت: نظر من شرط نيست ولي من خودم از آقاي خميني تقليد مي‌كنم و ايشان را اعلم ميدانم ولي خودت تحقيق كن ببين كدام اعلم است. آن موقع كساني مثل دكتر حسن روحاني و مسيج مهاجري و عده‌اي ديگر طلبه‌هاي مدرسه مهديه بودند كه اولين عكس حضرت امام را از يكي از اين طلبه‌ها گرفتم. يكي از آن طلبه‌ها مي‌گفت كه اگر يك وقتي آن عكس را از تو گرفتند نگويي كه عكس را از چه كسي گرفته‌اي. از همان ايام بر آن شدم كه از حضرت امام تقليد كنم.

 

ادامه نوشته

چند خاطره شنیدنی

           

من چشمم را براي خواندن قرآن مي خواهم :

در زماني که امام در نجف بود از ناحيه ي چشم دچار ناراحتي شده بود . هنگامي که پزشک چشم ايشان را معاينه کرد توصيه نمود که چند روزي قرآن نخوانند و استراحت نمايند . امام لبخند زدند و فرمودند :دکتر من چشمم را براي خواندن قرآن مي خواهم ، چه فايده اي دارد اگر چشم داشته باشم و قرآن نخوانم ؟ شما کاري بکنيد که من بتوانم قرآن بخوانم . (1)

سفارش بر تلاوت قرآن

امام راحل افزون بر آنکه خود همواره با قرآن مأنوس بود . تلاوت آن را پيوسته با درک و فهم به ديگران نيز توصيه مي کرد و حتي انس ظاهري با قرآن را نيز اثر گذار و مفيد دانست چنانچه در نامه اي خطاب به فرزندش حاج سيد احمد نوشته است :«فرزندم با قرآن ، اين کتاب معرفت آشنا شو ، اگر چه با قرائت آن ، و راهي از آن به سوي محبوب باز کن و تصور نکن که قرائت بدون معرفت اثري ندارد که اين وسوسه شيطان است ، آخر اين کتاب از طرف محبوب است براي تو و براي همه کس و نامه محبوب ، محبوب است اگر چه عاشق و محب مفاد آن را نداند و با اين انگيزه حب محبوب که کمال مطلوب است به سراغت آيد و شايد دست گيرد .(2)

احترام به قرآن

قرآن کتاب بزرگي است که عظمت آن از عظمت خداوند نشأت گرفته است زيرا قرآن تجلي آشکار پروردگار است . امام علي (ع)مي فرمايد : خداي سبحان در کتابش خود را آشکار کرد بي آنکه او را ببيند .
قرآن کريم به مقتضاي آسماني و الهي بودن ، شايسته احترام و تکريم است . امام ضمن بزرگ شمردن قرآن همواره آن را در ظاهر و باطن حفظ مي کرد : «گاهي به دلايلي قرآن هايي را در کيف دستي به محضر امام مي برديم ، در دفعات اوليه اتفاق افتاد که بدون توجه قرآن را نيزهمراه با چيزهاي ديگر از کيف بيرون آورده روي زمين مي گذاشتيم . امام که مراقب بودند فرمودند : « قرآن را روي زمين نگذاريد ! و بلافاصله دستشان را جلو آوردند آن را گرفتند و روي ميز گذاشتند .(3)

مصداق کامل آيه ي قرآن :

مقام معظم رهبري مي فرمايد :«فرداي آن شبي که امام عزيز به جوار رحمت الهي پيوسته بودند ، سحرگاه در حالت التهاب و حيرت تفألي به قرآن زدم ، آيه 88 سوره ي کهف آمد "و اما من آمن و عمل صالحا فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسرا " ديدم واقعاً مصداق کامل اين آيه همين بزرگوار است ؛ ايمان و عمل صالح و پاداش نيکو بهترين پاداش براي او است . (4)

پي نوشتها :

1)مجله حضور-ش 3-فاطمه طباطبايي.
2)مجله حوزه-ش96-ص225.
3)سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني -ج5-ص69.
4)حديث ولايت-ج1-ص6.

منبع:مجله ي راه قرآن(ش 21)

رویایی رساتر از بیداری

همسر امام

سرکار خانم دکتر مصطفوی، دختر حضرت امام ره در زمان حیات مادر گرامی شان مصاحبه ای ارزشمند با ایشان انجام داده اند و در آن صحبت هایی می کنند که دربرگیرنده نکات آموزنده و  بس خواندنی برای ما می باشد. البته چون این مصاحبه کمی طولانی است،  قصد داریم آن را در چند قسمت، برای شما ارائه دهیم .

 وقتی از «آقا» سخن می‌گوید، چشمهایش پر از اشک می‌شود آنگاه که مهربانیهایش را به زبان می‌آورد، بغض در گلو، مانع گفتگوست و وقتی به ناملایماتی که بر «او» رفته می‌رسد، چهره در دست پنهان می‌کند که حکایت از شکستن بغض دارد... جدایی سخت است و پس از پنجاه و چند سال، بسیار سخت‌تر از روز اول، و سخت‌تر  آنکه مجبور باشی رنج این دوری را با «فرزند» بگویی و دل را با یاد «پدر» به درد آوری... تا به حال در گفته‌ها و نوشته‌های بسیاری، ویژگیها و خصوصیات امام راحل از زوایای مختلف تشریح شده است. اما بعد رفتار خانوادگی آن عزیز و نگاه و نگرش وی به زن و زندگی، کمتر و یا هیچ مورد بررسی و تحلیل واقع نشده که این خود قابل تأمل است.

خانم مصطفوی: مادر جان سلام علیکم. امیدوارم مرا ببخشید، می‌خواستم اگر موافقت می‌فرمایید مختصری از زندگی مشترکتان با حضرت امام و قبل از ازدواج خود و اینکه در چه خانواده‌ای متولد شده‌اید و خانواده تان از نظر علمی و اقتصادی چگونه بودند برای ما توضیح بفرمایید.

ادامه مطلب...............................

 

ادامه نوشته

آخرین نماز امام خمینی(ره)

                                        

یاد یار در واپسین لحظات حیات

امام(ره) تا آخرین لحظات زندگی شان ذکر، نماز و دعا را از دست ندادند. حاج احمد آقا، فرزند عزیز حضرت امام(ره)، می گفتند: «پیش از ظهر آخرین روز حیات امام(ره)، ایشان، پیوسته، روی تخت نماز می خواندند مدتی گذشت. سپس پرسیدند: "ظهر شده است؟" گفتم: "بلی". آن وقت خواندن نماز ظهر و عصر را با نوافلش آغاز کردند. پس از پایان نماز، مشغول ذکر گفتن شدند  تا لحظاتی که در اغما به سر می بردند، مرتب پشت سر هم می گفتند: "سبحان الله و الحمدلله و لااله الاالله و الله اکبر"». این کار برای ما درس است. ما که رهبرمان را دوست داریم، باید به کارها و روحیات ایشان توجه کنیم و از آن درس بگیریم.(1)

ایشان، پیوسته، روی تخت نماز می خواندند مدتی گذشت. سپس پرسیدند: "ظهر شده است؟" گفتم: "بلی". آن وقت خواندن نماز ظهر و عصر را با نوافلش آغاز کردند. پس از پایان نماز، مشغول ذکر گفتن شدند  تا لحظاتی که در اغما به سر می بردند، مرتب پشت سر هم می گفتند: "سبحان الله و الحمدلله و لااله الاالله و الله اکبر

اشک دیدگان امام(ره)

امام خمینی

معنویت مردم و خانواده شهدا و اخلاص رزمندگان در جبهه ها، امام(ره) را به هیجان می آورد. من چند بار گریه امام(ره) را – نه فقط هنگام روضه و ذکر مصیبت – دیده بودم. هر دفعه که درباره فداکاری مردم با امام(ره) صحبت می کردیم، ایشان به هیجان می آمدند و متأثر می شدند؛ یک بار، در محل نماز جمعه تهران قلک های اهدایی بچه ها به جبهه را شکسته بودند و کوهی از پول درست شده بود.

امام(ره)، در بیمارستان، با دیدن این صحنه از تلویزیون، متأثر شدند و به من، که در خدمتشان بودم، گفتند: «دیدی این بچه ها چه کردند؟!» در آن لحظه، دیدم که چشم هایشان پر از اشک شده است و گریه می کنند.

بار دیگر هنگامی گریه امام(ره) را دیدم که سخن مادر شهیدی را برای ایشان بازگو کردم: در شهری سخنرانی داشتم. پس از پایان سخنرانی، همین که خواستم سوار ماشین شوم، دیدم خانمی پشت سر پاسدارها خطاب به من سخن می گوید. جلو آمد و گفت: «از قول من به امام(ره) بگویید بچه ام اسیر دست دشمن بود و اخیراً با خبر شدم او را شهید کرده اند. به امام(ره) بگویید فدای سرتان، شما زنده باشید؛ من حاضرم بچه های دیگرم نیز در راه شما شهید شوند». من به تهران آمدم، خدمت امام(ره)رسیدم و سخنان آن مادر شهید را بیان کردم.

بلافاصله، دیدم آن چهان چهره امام(ره) درهم رفت و آن چنان اشک از چشم ایشان فروریخت که قلب مرا به سختی فشرد.(2)

پی نوشتها:

1- خاطرات و حکایت ها، ج 3، ص 5

2- همان، ص 8

گوشه‌اي از خاطرات همسر مومنه امام (ره)


                                                                  

خديجه ثقفي (قدس ايران)، در مورد ازدواج خود با امام(ره) خاطرات زيبايي بر زبان مي‌آورد: من متولد سال 1333 قمري هستم. پدرم 29 يا 30 ساله بود كه به فكر افتاد براي ادامه تحصيل به قم برود. در آن زمان من تقريباً 9 ساله بودم. پدر و مادرم به قم رفتند و 5 سال در آن‌جا ماندگار شدند اما من نزد مادربزرگم ماندم. در واقع، من از اول نزد مادربزرگم مانده بودم و با او زندگي مي‌كردم. من فرزند اول پدر و مادرم بودم. وقتي آنان به قم مي‌رفتند، 2 خواهر داشتم كه يكي از آنان فوت كرده بود و نيز 2 برادر.
در كتاب پا به پاي آفتاب به نقل از همسر امام راحل آمده است: پدرم خوش تيپ و شيك و خوش لباس بود. به‌طور مثال در آن زمان، پوستين اسلامبولي مي‌پوشيد و از خانه بيرون مي‌رفت و همه طلاب تعجب مي‌كردند. با وجود اين، هم عالم بود، هم دانشمند و هم اهل علم و اهل ايمان و متدين. يادم است كه پدرم اجازه نمي‌دادند ما بدون چاقچور به مدرسه برويم. كفش‌هايمان هم بايستي مشكي و ساده و آستين لباسمان هم بايستي بلند مي‌بود.

ادامه مطلب را ببینید................................

ادامه نوشته

خاطرات خانم " طاهره‌ دبّاغ‌" از شکنجه‌ گاه‌ شاهنشاهی‌


                                                              

آن‌ روزها، من‌ و 15 خانم‌ دیگر در مسجد «امام‌موسی‌بن‌جعفر(ع‌)» در خیابان‌ «غیاثی‌» تهران‌، نزد(شهید) آیت‌الله «محمدرضا سعیدی‌» دروس‌ حوزوی‌می‌خواندیم‌. در همان‌ حال‌ ارتباط‌ مبارزاتیمان‌ با ایشان‌و همین‌ طور با گروهی‌ از دانشجویان‌ دانشگاههای‌ علم‌و صنعت‌ و تهران‌ بود. رابط‌ اصلی‌ ما هم‌ مرحوم‌ آیت‌الله«ربانی‌ شیرازی‌» بود.
آیت‌الله سعیدی‌ فعالیت‌ مبارزاتی‌ گسترده‌ای‌ علیه‌رژیم‌ شاه‌ داشت‌. یکی‌ از روزها به‌ ایشان‌ اطلاع‌ داده‌ شدکه‌ نیروهای‌ «ساواک‌» (سازمان‌ اطلاعات‌ و امنیت‌ کشورـ مسئول‌ دستگیری‌ و شکنجه‌ مبارزان‌ مخالف‌ِ رژیم‌شاه‌) خانه‌ را محاصره‌ کرده‌اند. آقای‌ سعیدی‌،اطلاعیه‌ها و مدارک‌ زیادی‌ درباره‌ حضرت‌ امام‌ داشت‌.آن‌ روز یادم‌ است‌ که‌ کاغذی‌ را که‌ روی‌ آن‌ چند شماره‌تلفن‌ دیگر همرزمان‌ نوشته‌ شده‌ بود، سریع‌ به‌ دهان‌گذاشت‌ و خورد. ما زنها، ساکهایی‌ را که‌ همراهمان‌ بود،از اعلامیه‌ها پر کردیم‌ که‌ به‌ این‌ صورت‌ از خانه‌ خارج‌کنیم‌، تا مدرک‌ و سندی‌ به‌ دست‌ ساواکیها نیفتد.
مقدار زیادی‌ اعلامیه‌ داخل‌ ساکم‌ بود. از در خانه‌ که‌خارج‌ شدم‌، دیدم‌ ساواکیها کاملاً اطراف‌ خانه‌ را گرفته‌اندو همه‌ را می‌گردند. سریع‌ برگشتم‌ داخل‌ خانه‌ و در رابستم‌. آقای‌ سعیدی‌ اعلامیه‌ها را داخل‌ یک‌ گونی‌ خالی‌«برنج‌» ریخت‌ و یکی‌ از پسرهایشان‌ را فرستاد بالای‌دیوار، او هم‌ گونی‌ اعلامیه‌ را به‌ خرابه‌ پشت‌ خانه‌ برد وزیر آشغالها و خاکها پنهان‌ کرد.

ادامه مطلب.......................

ادامه نوشته

خاطرات مقام معظم رهبري از دوران مبارزه-2


آيت الله خامنه اي

(قسمت دوم)

ورود امام!

روز ورود امام البته آن روزِ ورود ايشان كه ما از دانشگاه، مى‌دانيد كه متحصن بوديم در دانشگاه ديگر، مى‌رفتيم خدمت امام، توى ماشين من يك وقتى خدمت خود امام هم گفتم همين را. همه خوشحال بودند، مى‌خنديدند، بنده از نگرانىِ بر آنچه كه براى امام ممكن است پيش بيايد بى‌اختيار اشك مى‌ريختم و نمى‌دانستم كه براى امام چى ممكن است پيش بيايد. چون يك تهديدهايى هم وجود داشت.

بعد رفتيم وارد فرودگاه شديم، با آن تفاصيل امام وارد شدند. به مجرد اين‌كه آرامش امام ظاهر شد نگرانيها و اضطراب ما به كلى برطرف شد. يعنى امام با آرامش خودشان به بنده و شايد به خيلى‌هاى ديگر كه نگران بودند، آرامش بخشيدند.

وقتى كه بعد از سالهاى متمادى امام را من زيارت مى‌كردم آن‌جا، ناگهان خستگى اين چند ساله مثل اين‌كه از تن آدم خارج مى‌شد. احساس مى‌شد كه همه‌ى آن آرزوها مجسم شده در وجود امام و با كمال صلابت و با يك تحقق واقعى و پيروزمندانه اين‌جا در مقابل انسان تبلور پيدا كرده.

وقتى كه آمديم وارد شهر شديم از فرودگاه و با آن تفاصيلى كه خب همه‌ى شماها شاهد بوديد و بحمداللَّه هنوز در ذهن همه‌ى مردم شايد آن قضايا زنده است، همان‌طور كه مى‌دانيد امام عصرى از بهشت زهرا رفتند به يك نقطه‌ى نامعلومى و برادرانمان حالا به طور مشخص، آقاى ناطق نورى امام را در حقيقت ربودند و به يك مأمنى بردند كه از احساسات مردم كه مى‌خواستند همه ابراز احساسات بكنند و امام از شب قبلش كه از پاريس حركت كرده بودند تا دم غروب، تقريباً دمادم غروب دائماً در حال فشار كار و حضور بودند و هيچ يك لحظه استراحت نكرده بودند يك مقدارى استراحت بدهند به امام.

امام در مدرسه‌ي رفاه

ما هم پائين بوديم يعنى ما در آن حال، ما رفته بوديم رفاه. مدرسه‌ى رفاه كارهايمان را انجام مى‌داديم. قبل از آنى كه امام وارد بشوند ما نشسته بوديم با برادرانمان و روى برنامه‌ى اقامتگاه امام و ترتيباتى كه بعد از ورود امام بايد انجام بگيرد يك مقدارى مذاكره كرده بوديم، يك برنامه‌ريزيهايى شده بود.

آن روزها يك نشريه‌اى ما درمى‌آورديم كه بعضى از اخبار و مثلاً اينها در آن نشريه چاپ مى‌شد، از همان رفاه اين نشريه بيرون مى‌آمد. يك چند شماره‌اى منتشر شد. البته در دوران تحصن هم يك نشريه‌ى ديگرى آن‌جا راه انداختيم يك دو سه شماره هم آن درآمد.

- عرض كنم كه - من برگشتم آن‌جا و منتظر بوديم لحظه به لحظه كه ببينيم چه خواهد شد. اطلاع پيدا كرديم كه امام رفتند به يك نقطه‌اى كه يك مقدارى آن‌جا استراحت كنند، نماز ظهر و عصرشان را ظاهراً نخوانده بودند نزديك غروب شده بود، نماز ظهر و عصرشان را بخوانند و اينها. آخر شب بود، من داشتم خبرهاى آن روز را تنظيم مى‌كردم كه توى همان نشريه‌اى كه گفتيم چاپ بشود و بيايد بيرون.

بنده از نگرانىِ بر آنچه كه براى امام ممكن است پيش بيايد بى‌اختيار اشك مى‌ريختم و نمى‌دانستم كه براى امام چى ممكن است پيش بيايد. چون يك تهديدهايى هم وجود داشت

ساعت حدود ده شب بود تقريباً، يك وقت ديديم كه از در حياط داخلى [مدرسه‌ى]رفاه - كه از آن كوچهِ باز مى‌شد يك در كوچكى بود - يك صداى همهمه‌اى احساس كردم من و يك چند نفرى آن‌جا سر و صدا كردند و {پيدا شد} معلوم شد كه يك حادثه‌اى واقع شده.

من رفتم از دم پنجره نگاه كردم ديدم بله امام، تنها از در وارد شدند. هيچكس با ايشان نبود. و اين برادرهاى پاسدار، - پاسدار كه يعنى همان كسانى كه آن‌جا بودند - كه ناگهان امام را در مقابل خودشان ديده بودند سر از پا نشناخته مانده بودند كه چه بكنند و دور امام را گرفته بودند، امام هم على‌رغم آن خستگى كه آن روز گذرانده بودند با كمال خوشروئى با اينها صحبت مى‌كردند. اينها هم دست امام را مى‌بوسيدند، البته شايد يك ده پانزده نفر مثلاً مجموعاً بودند، همين‌طور طول حيات را طى كردند رسيدند به پله‌هايى كه به حال طبقه‌ى اول منتهى مى‌شد و آن پله‌ها پهلوى همان اتاقى هم بود كه من توى آن اتاق بودم. من از پنجره آمدم دم در اتاق وارد هال شدم كه امام را از نزديك ببينم. امام وارد شدند. تو هال هم عده‌اى از بچه‌ها بودند اينها هم رفتند طرف امام، دور امام را گرفتند كه دست ايشان را ببوسند.

آيت الله خامنه اي

من هر چى كردم نزديك بشوم دست امام را ببوسم ديدم كه به قدر يك نفر مزاحمت براى امام ايجاد خواهد شد و على‌رغم ميل شديدى كه داشتم بروم خدمت امام دست ايشان را ببوسم، كنار ايستادم و امام از دو مترى من عبور كردند.

من نزديك نرفتم چون ديدم شلوغ است دور و ور ايشان و رفتنِ من هم به اين شلوغى كمك خواهد كرد. عين اين احساس را من توى فرودگاه هم داشتم. توى فرودگاه همه مى‌رفتند طرف امام من هم خيلى دلم مى‌خواست بروم، اما خودم را مانع شدم، بعضى ديگر هم مانع مى‌شدم كه بروند طرف امام كه ايشان را خسته نكنند.

امام آمدند از پله‌ها رفتند بالا و در اين حين پاى پله‌ها در حدود شايد يك سى چهل نفرى، چهل پنجاه نفرى آدم جمع شده بود. رفتند دم پاگرد پله‌ها كه رسيدند كه مى‌خواستند بروند بالا. يكهو برگشتند طرف اين جمعيت و نشستند روى زمين و همه نشستند، يعنى خواستند كه رها نكرده باشند اين علاقه‌مندان و دوستداران خودشان را. يكى از برادران آن‌جا يك مقدارى صحبت كرد و يك خير مقدم حساب نشده‌ى پرهيجانى - چون هيچكس انتظار اين ديدار را نداشت - گفت. بعد هم امام يك چند كلمه‌اى صحبت كردند و رفتند بالا در اتاقى كه برايشان معين شده بود راهنمائى شدند به آن‌جا. و همين‌طور ديگر خاطرات لحظه به لحظه...

بخشی از خاطرات مقام معظم رهبري از دوران مبارزه


آيت الله خامنه اي

 

 تور نامريي

من خودم شخصاً جوانىِ بسيار پُرهيجانى داشتم. هم قبل از شروع انقلاب، به خاطر فعّاليت‌هاى ادبى و هنرى و امثال اين‌ها، هيجانى در زندگى من بود و هم بعد كه مبارزات در سال 1341 شروع شد؛ كه من در آن سال، بيست و سه سالم بود. طبعاً ديگر ما در قلب هيجان‌هاى اساسى كشور قرار گرفتيم و من در سال چهل و دو، دو مرتبه به زندان افتادم؛ بازداشت، زندان، بازجويى. مى‌دانيد كه اين‌ها به انسان هيجان مى‌دهد. بعد كه انسان بيرون مى‌آمد و خيل عظيم مردمى را كه به اين ارزش‌ها علاقه‌مند بودند و رهبرى مثل امام رضوان‌اللَّه عليه را كه به هدايت مردم مى‌پرداخت و كارها و فكرها و راه‌ها را تصحيح مى‌كرد مشاهده مى‌نمود، هيجانش بيشتر مى‌شد. اين بود كه زندگى براى امثال من كه در اين مقوله‌ها زندگى و فكر مى‌كردند، خيلى پرُهيجان بود؛ اما همه اين‌طور نبودند...

آن‌وقت‌ها گاهى بزرگ‌ترهاى ما- كسانى كه در سنين حالاى من بودند- چيزهايى مى‌گفتند كه ما تعجّب مى‌كرديم چطور اين‌ها اين‌گونه فكر مى‌كنند؟ حالا مى‌بينيم نخير؛ آن بيچاره‌ها خيلى هم بى‌راه نمى‌گفتند. البته من خودم را به‌كلّى از جوانى منقطع نكرده‌ام. هنوز هم در خودم چيزى از جوانى احساس مى‌كنم و نمى‌گذارم كه به آن حالت بيفتم. الحمدللَّه تا به‌حال نگذاشته‌ام و بعد از اين هم نمى‌گذارم؛ اما آن‌ها كه خودشان را در دست پيرى رها كرده بودند، قهراً التذادى كه جوان از همه‌ى شؤون زندگى خودش دارد، احساس نمى‌كردند. آن‌وقت اين حالت بود. نمى‌گويم كه فضاى غم حاكم بود- اين را ادّعا نمى‌كنم- اما فضاى غفلت و بى‌خبرى و بى‌هويّتى حاكم بود.

من تا مدتى بعد از 22 بهمن هم كه گذشته بود بارها به اين فكر مى‌افتادم كه ما خوابيم يا بيدار

اين‌هم بود كه آن‌وقت من و امثال من كه در زمينه‌ى مسائل مبارزه، به‌طور جدّى و عميق فكر مى‌كرديم، همّتمان را بر اين گذاشتيم كه تا آن‌جايى كه مى‌توانيم، جوانان را از دايره‌ى نفوذ فرهنگى رژيم بيرون بكشيم. من خودم مثلاً مسجد مى‌رفتم، درس تفسير مى‌گفتم، سخنرانىِ بعد از نماز مى‌كردم، گاهى به شهرستان‌ها مى‌رفتم سخنرانى مى‌كردم. نقطه‌ى اصلى توجّه من اين بود كه جوانان را از كمند فرهنگى رژيم بيرون بكشم. خود من آن‌وقت‌ها اين را به "تور نامريى " تعبير مى‌كردم. مى‌گفتم يك تور نامريى وجود دارد كه همه را به سمتى مى‌كشد! من مى‌خواهم اين تور نامريى را تا آن‌جا كه بشود، پاره كنم و هر مقدار كه مى‌توانم، جوانان را از كمند و دام اين تور بيرون بكشم. هر كس از آن كمند فكرى خارج مى‌شد- كه خصوصيّتش هم اين بود كه اوّلاً به تديّن و ثانياً به تفكرات امام گرايش پيدا مى‌كرد- يك نوع مصونيتى مى‌يافت. آن روز اين‌گونه بود. همان نسل هم، بعدها پايه‌هاى اصلى انقلاب شدند. الان هم كه من در همين زمان به جامعه‌ى خودمان نگاه مى‌كنم، خيلى از افراد آن نسل را- چه كسانى كه با من مرتبط بودند، چه كسانى كه حتّى مرتبط نبودند- مى‌توانم شناسايى كنم.

گفت و شنود در ديدار جمعى از جوانان به مناسبت هفته‌ى جوان 07/02/1377

 سجده‌ي شكر

در آن روزها ما در يك حالت بُهت بوديم. در حالى كه در همه‌ى فعاليتهاى آن روزها ما طبعاً داخل بوديم. همان‌طور كه مى‌دانيد ما عضو شوراى انقلاب بوديم و يك حضور دائمى تقريباً وجود داشت. لكن يك حالت ناباورى و بهت بر همه‌ى ما حاكم بود. من يك چيزى بگويم كه شايد شما تعجب بكنيد.

من تا مدتى بعد از 22 بهمن هم كه گذشته بود بارها به اين فكر مى‌افتادم كه ما خوابيم يا بيدار. و تلاش مى‌كردم كه از خواب بيدار شوم. يعنى اگر خواب هستم، اين رؤياى طلائى كه بعدش لابد اگر آدم بيدار شود هر چه قدر خواهد بود خيلى ادامه پيدا نكند، اينقدر براى ما شگفت‌آور بود مسأله.

آيت الله خامنه اي

سجده‌ي شكر...

آن ساعتى كه راديو براى اول بار گفت صداى انقلاب اسلامى، يك همچى تعبيرى. من تو ماشين داشتم از يك كارخانه‌اى مى‌آمدم طرف مقرّ امام. يك كارخانه‌اى بود كه عوامل اخلال‌گرِ فرصت‌طلب آن‌جا جمع شده بودند و شلوغى راه انداخته بودند و در بحبوحه‌ى انقلاب كه هنوز شايد بختيار هم بود، آن روزهاى مثلاً شايد هفدهم، هجدهم و مشكلات هنوز در نهايت شدت وجود داشت و هنوز هيچ كار انجام نشده بود اينها به فكر باج‌خواهى و باجگيرى بودند. توى يك كارخانه‌اى راه افتاده بودند، تحريكات درست كرده بودند و اينها، ما رفتيم آن‌جا كه يك مقدارى سروسامان بدهيم. در مراجعت بود كه راديو اعلان كرد كه صداى انقلاب اسلامى. من ماشين را نگه داشتم آمدم پائين روى زمين افتادم و سجده كردم. يعنى اينقدر براى ما غير قابل تصور و غير قابل باور بود. هر لحظه‌اى از آن لحظات يك مسأله داشت، به طورى كه اگر من بخواهم خاطرات ذهنى خودم را در آن مثلاً بيست روزِ حول و حوش انقلاب بيان كنم يقيناً نمى‌توانم همه‌ى آن چه را كه در ذهن و زندگى آن روزِ ما مى‌گذشت را بيان كنم.

منبع: فارس

بايد مردم را با گلوله بزنيم


                               

متن حاضر گزيده‌اي از مجموعه 6 جلدي «يادداشت هاي عَلم» را كه به خاطرات وزير دربار محمدرضا پهلوي طي سال‌هاي 1345الي 1356 اختصاص دارد، تقديم حضور نمايد.
جلد اول اين مجموعه: خاطرات علم از 24/11/47 الي 29/12/48، جلد دوم از1/1/49 الي 21/12/51، جلد سوم از 24/1/52 الي 21/12/52، جلد چهارم از 2/1/53 الي 29/12/53 و جلد پنجم از1/1/54 الي 30/12/54 را در برمي‌گيرد و مسئوليت ويراستاري، تدوين، مقدمه‌نويسي و پاورقي هاي آن را علينقي عاليخاني، از دوستان نزديك علم و وزير اقتصاد دولت هاي علم، منصور و هويدا در دهه 40 برعهده گرفته است

ادامه نوشته

خاطرات انقلاب از زبان آيت الله مهدوى كنى


                            

آيت الله مهدوى كنى به عنوان يكى از شاگردان قديمى حضرت امام(ره) داراى پيشينه مبارزاتى ارزشمندى است. مبارزه، زندان، شكنجه، تبعيد و تهديد را بسيار چشيده است. وى پس از پيروزى انقلاب اسلامى با ساماندهى كميته هاى انقلاب به فرمان امام به ساماندهى نيروهاى نظامى و به تثبيت نظام مقدس جمهورى اسلامى مشغول شد. مدتى نيز در پست وزارت كشور در كابينه شهيد رجايى مشغول خدمت بود و دوره كوتاهى را نيز مسئوليت نخست وزيرى ايران را در سال هاى بحرانى ابتداى انقلاب برعهده داشت. ليكن ارزشمندترين اقدام او تأسيس دانشگاه امام صادق(ع) بودكه دراين عرصه توانسته است نيروهاى متخصص و متعهدى براى خدمت به نظام جمهورى اسلامى پرورش دهد.
ويژگى هاى شخصيتى و جايگاه گذشته و كنونى آيت الله مهدوى كنى يقيناً از يك سو به شناخت بسيارى از حوادث و وقايع تاريخ انقلاب اسلامى كمك مى كند و از سوى ديگر برگ هاى جديدى در تاريخ شفاهى انقلاب اسلامى خواهد افزود، چرا كه بسيارى از خاطرات بازگوشده براى نخستين بار توسط وى عنوان شده است.

ادامه نوشته

خاطرات ناطق نوری از ورود امام به میهن

                                           

اختلاف بر سر نحوه‌ي استقبال از امام
در نوفل لوشاتو برنامه‌ريزي كرده بودند كه اداره‌ي مراسم به دست مجاهدين خلق باشد و آن‌ها تريبون‌دار باشند و مادر رضايي و پدر ناصر صادق و حنيف‌نژاد نيز به امام خيرمقدم بگويند و صحبت كنند. وقتي از اين برنامه خبردار شديم در تلفن خانه ي مدرسه‌ي رفاه، آقاي مطهري و كروبي و انواري و معاديخواه و بنده جمع شديم. همه عصباني بوديم كه اگر فردا اين‌ها بهشت زهرا بيايند و تريبون دست اين‌ها بيفتد چه مي‌شود؟ آقاي كروبي تلفن زد به احمد آقا در پاريس و با احمد‌آقا با عصبانيت صحبت كرد و نسبت به اين كار اعتراض كرد و تلفن را با عصبانيت پرت كرد و قهر كرد. سپس آقاي معاديخواه گوشي تلفن را برداشت و با حاج احمدآقا صحبت كرد. ايشان هم عصباني شد و گوشي را زمين زد. توي اين ها تنها كسي كه عصباني نمي‌شد، بنده بودم. گوشي را برداشتم و يك خرده صحبت كردم كه اگر اين‌ها بخواهند با آن سوابق و اعلان مواضع داخل زندانشان، اداره‌ي امور را بگيرند، ديگر نمي‌شود جلوي آن‌ها را گرفت. در همين لحظه، آقاي مطهري فرمود: « تلفن را به من بده» ايشان تلفن را گفت و با عصبانيت (علامت عصبانيت مرحوم مطهري حركت زياد سر ايشان بود) به حاج احمد آقا گفت: «آقاي حاج احمد آقا اين كه من مي‌گويم ضبط كن و ببر به آقا بده».

ادامه مطلب......................

ادامه نوشته