خاطراتی از زندگی امام خمینی ( ره ) -2
**پس از مدتي گردش در قم به خيابان به اصطلاح بيست متري گلستان پيچيديم كه آنجا به خانه اصغر كامكار معروف بود. اصغر كامكار مامور اطلاعات شهرباني قم و آدم بدجنسي بود. ما يك راست رفتيم به خانه كامكار رسيديم. آقاي اشراقي رو كرد به آقا و گفت: كه اين خانه كامكار است. آقا نگاهي به آن خانه انداختند. آقاي اشراقي در ادامه گفت: خانه را آتش زدند و خراب كردند. اين هم سرنوشت آدم ظالم. آقا، اصغر كامكار را ميشناخت و ظاهرا او آقا را خيلي اذيت كرده بود. آقا خانه را نگاه كردند و با خنده فرمودند: علاوه بر آنكه آتش زدند، خانهاش را هم خراب كردند.
**آب قم شور بود و مدتها بود كه حضرت امام - در دوران تبعيد - آب شيرين خورده بودند لذا به ذهنم آمد كه بروم آب بياورم، سه يا چهار بار از اطراف جاده كاشان از قناتي به نام باشي جم آب آوردم. سه تا از اين بيست ليتريهاي را پر ميكردم و ميآوردم و در خانه ميگذاشتم. در يكي از روزهايي كه در حال گذاشتن آب در خانه بودم حضرت امام از من تشكر و قدرداني كردند و فرمودند كه ديگر حاضر نيستم شما زحمت بكشيد و برويد براي من آب شيرين بياوريد. من هم از همين آب قم ميخورم كه همه ميخوردند. البته آوردن دو سه دبه آب براي من هيچ سختي نداشت و نوعي نعمت برايم بود ولي ايشان قبول نكردند و از آن به بعد تا زماني كه در قم بوديم از همان آب شور قم استفاده كردند.
**حضرت امام مثلا در طول يك ماه يا پانزده روزي كه ملاقات در قم داشتند در طول اين مدت گاهي وقتها يك استراحتي بين آن برايشان به وجود ميآمد. آقاي اشراقي بيرون از شهر قم باغچهاي داشت كه حدود دو هزار متر بود. آنجا چند درخت و مقداري يونجه كاشته بود. مدرسه و دو اتاق هم در گوشهاي از آن زمين ساخته بود. آقاي اشراقي در ايام استراحت حضرت امام، ايشان را به آن باغچه ميبردند تا تنوعي براي امام باشد. اين توفيق نصيب بنده هم ميشد كه آنجا نيز در خدمت امام باشم. باغ زير زميني داشت كه حضرت امام نماز را به جماعت در آنجا اقامه ميكردند. رعيتهاي اطراف و برادرهاي پاسدار هم ميآمدند و همه پشت سر حضرت امام نماز ميخواندن. در يك از روزهايي كه در باغ بوديم حضرت امام در اتاقشان بودند و من و حسن آقا هم قدم زنان به ته باغچه ميرفتيم. من ديدم كه آقا ما را نظاره ميكند. ما به ته باغ رسيديم. در اين هنگام هوا ابري شد و رگبار گرفت و باران شروع به باريدن كرد و تندتر شد. من ديدم اگر بخواهيم خودمان را به ساختمان آقا برسانيم حسابي خيس ميشويم. هيچ چيز هم همراه نداشتيم. يك لحظه چشمم به جوي آب سيماني افتاد كه بي آب بود. يك تكه حلبي هم آن اطراف افتاده بود. به سرعت آن تكه حلبي را برداشتم و پريدم داخل جوي. حسن را نيز مثل مرغي كه جوجه خود را زير بالش پنهان كند به زير كتم گرفتم كه خيس نشود و سرما نخورد، خودم هم همين طور. حلبي را روي سرمان گرفتيم كه خس نشويم ولي هدفم بيشتر آن بود كه حسن خيس نشود. حدود بيست دقيقه طول كشيد كه رگبار و رعد و برق تمام شد. بلند شدم و ديدم آقا ايستاده و با حالت نگران باغچه را نگاه ميكند. پس از قطع شدن كامل باران به طرف ساختمان آقا به راه افتاديم. آقا ما را ديدند و فرمودند: شما خيس شدي؟ گفتم: نه آقا جان، باران كه شروع به باريدن كرد به جوي آب رفتم و حسن را زير كتم پنهان كردم، خودم هم يك تكه حلبي روي سرم گرفتم كه خيس نشوم.
آقا فرمودند: من نگران شما بودم. ايشان واقعا هم در ايوان ايستاده بودند و تمام آن بيست دقيقهاي كه باران ميآمد منتظر و نگران ما بودند تا ما را ديدند خوشحال شدند.
**در يكي از روزهاي با حسن آقا داخل باغ بوديم. آقا خسته بودند و خوابيده بودند و من هم دوست داشتم بخوابم اما حسن آقا دوست داشت با اسلحه بازي كند. من يك اسلحه يوزي داشتم. او مرتب ميآمد و ميگفت: اسلحه را به من بده ميخواهم بازي كنم. ميگفتم: حسن جان اسلحه بچه بازي نيست. خيلي اصرار كرد. گفتم: خيلي خوب. خشاب آن را در آوردم و اسلحه را به او دادم و خشاب را پيش خودم نگه داشتم. هيچ كس نبود. من و حسن تنها بوديم، حضرت امام هم در اتاق بالا خوابيده بودند. آقا اشراقي در باغچه بود. ايشان از اسلحه يوزي ميترسيد. تا ديد كه اسلحه يوزي دست حسن است گفت: رضا، رضا چرا اسلحه را دست اين دادي؟ سريع بلند شدم و گفتم: اسلحه خشاب ندارد. گفت: خاطر جمع باشم؟ گفتم: بله. گفت: خوب، اسلحه را از حسن بگير. به حسن آقا گفتم اسلحه را دور گردنت بينداز برويم آقا را بترسانيم و ببينيم آقا چه عكس العملي نشان مي دهد. بند اسلحه را به گردن حسن آقا انداختم و گفتم: حسن تو جلو برو، از پلهها برو بالا داخل اتاق آقا و به آقا بگو دستها بالا، بي حركت، ببينيم آقا چه عكس العملي نشان ميدهد.
حسن آقا از پله ها بالا رفت و در اتاق آقا را باز كرد و گفت: دستها بالا و بي حركت. آقا بيدار شده بود. ايشان تا اين حركت حسن را ديدند،
فرمودند: ببينيم بابا كجا بودي؟ بدون اينكه بترسند به حسن گفتند بيا جلو ببينيم بابا. به راستي امام شجاع و نترس بودند و رفتار ايشان به گونهاي شد كه طفك حسن يادش رفت كه براي چه كاري آمده بود. خلاصه ايشان حسن آقا را خلع سلاح كرد. پشت سر حسن من و آقاي اشراقي وارد شديم. امام گفتند: اين اسلحه كجا بوده؟ آقاي اشراقي گفتند مال رضا است و رضا ميگويد خطري ندارد. امام به من فرمودند: شما اين اسلحه را دست بچه دادهايد، خطر ندارد؟ گفتم: نه آقا جان، خشاب را در آوردم. آقا اسلحه را گرفتند و نگاهي به آن انداختند و فرمودند: شما چگونه با اين تير اندازي ميكنيد؟ قنداق ندارد. حضرت امام قنداق اسلحه را باز نكرده بودند. عرض كردم آقا اين قنداقش فرق ميكند. قنداق اسلحه را باز كردم و اسلحه را به ايشان دادم. آقا اسلحه را به دستشان گرفتند و فرمودند: اين چه اسلحهاي است؟ گفتم: اسمش يوزي است، ساخت اسرائيل است و 32 فشنگ ميخورد و عملكرد آن اين است كه در بارندگي و گل و آب تير اندازي ميكند. آقا فرمودند: زماني كه من كوچك بودم، خمين بوديم، در منزل از اين اسلحههاي ته پر بلند داشتيم و داداشم - آقاي پسنديده - گاهي وقتها كه راهزن ها ميآمدند به خمين حمله بكنند آن اسلحه را ميگرفت ميرفتيم بالاي برج و از آنجا تير اندازي ميكرد. اسلحههاي آن موقع بلند بود و با اسلحههاي الان فرق داشت.
**در قم از حضرت امام قرآني را گرفتم و يك روز هم به ايشان عرض كردم كه آقا جان من يكي از تصاويرتان را هم ميخواهم. (قميها عكسهاي آقا را نقاشي ميكردند) آقا فرمودند: صبر كنيد عكس فشنگي بياورند، آن وقت آن را به شما ميدهم. اتفاقا مدتي بعد يك كار سياه قلم آوردند. يادم نيست كار چه كسي بود ولي وقتي آن عكس را ديدم خوشم آمد و آقا را به من بخشيدند.
يك بار هم قرآني را از پاكستان آورده بودند كه به اصطلاح رنگي بود و حاشيههاي رنگي داشت. آن را هم به من برداشتم به اصطلاح از آقاي صانعي اجازه گرفتم. آن موقع آقاي صانعي اختيار تمام داشت، و اداره دفتر با آقاي اشراقي و آقاي صانعي اختيار تام داشت، و اداره دفتر با آقاي اشراقي و آقاي صانعي و حاج احمد آقا بود. خلاصه آقاي صانعي اجازه داد و گفت كه آن قرآن مال شما. آقاي انصاري پيش من آمد و گفت: آقا اين قرآن را نه، يك قرآن ديگر به تو ميدهم. گفتم نه، من همين قرآن را ميخاهم. سپس همان قرآن را آوردم خدمت آقا كه امضا كنند. ايشان آن را امضا كردند، سپس خواستم مطلبي كنار امضايشان بنويسند. آقا فرمودند: باشد. چند روز گذشته و آقاي مسيح آمد. به او گفتم كه مسيح جان قصه اين طوري است. من چنين برنامهاي دارم. او گفت كه خيلي خوب، من الان پيش آقا ميروم و به ايشان ميگويم. كاغذي به مسيح دادم و او كاغذ را گرفت و به داخل رفت. مسيح موضوع را به آقا گفت و ايشان فرمود كه چه بنويسم. او هم گفته بود كه رضا ميگويد هر چه خودشان بخواهند همان را بنويسن. يك چيزي بنويسند و امضا كنند. آن وقت آقا نوشتند كه بسمه تعالي. ان شاء الله براي اسلام پاسدار خوبي باشيد. يك متن اينجوري نوشتند و حالا ريزه كارهايش را به طول دقيق يادم نيست. پايان متن را ديگر ننوشتند روح الله و فقط كلمه خميني را نوشتند. مسيح نوشته آقا را برايم آوردند. به او گفتم. مسيح جان چرا آقا روح الله را ننوشتهاند؟ امضا آقا، روح الله الموسوي الخميني دارد. او گفت كه آقا اينجوري امضا كردهاند. گفتم برو پيش آقا و از ايشان بخواه روح الله را بنويسند. مسيح گفت من ميروم ولي نميشود. اين موضوع براي من جاي سؤال بود. قضيه همين جوري ماند. بعدها سند و نامهاي را از امام به آقا مصطفي ديدم. نامه مربوط به آغاز دوران تبعيد امام از ايران بود. ايامي كه هنوز حاج آقا مصطفي در ايران بود، اما امام تبعيد شده بودند. در آن نامه آقا زيرش نوشته بود خميني و من متوجه شدم كه آقا مرا هم خيلي خودماني حساب كردهاند كه فقط خميني چون براي افراد خاص از جمله پسرش اين گونه مينوشتهاند. آن نوشته را از امام رضوان الله تعالي عليه - به يادگار دارم.
**حضرت امام در دوراني كه ملاقات داشتند، هر ده پانزده روز يك بار به مدت يك دو روز استراحت داشتند و اكثرا به منزل آقاي اشراقي ميرفتند. در يكي از روزها من آقا را به منزل آقاي اشراقي بردم و خدم به سمت بيت باز گشتم. در بين راه در جلوي منزل آيت الله محمد يزدي حدود ساعت يازده بود كه روي زمين حدود ده پانزده سانتي متر برف نشسته بود. از آنجا به جلوي در منزل علامه طباطبايي آمدم كه با منزل امام فاصلهاي نداشت. يعني اول منزل آقاي يزدي بود، بعد منزل آقاي گلسرخي كه منبري بود و بعد منزل طباطبايي قرار داشت. من جلوي خانه علامه طباطبايي روي پله نشسته بودم. نرده هم گذاشته بوديم. كه كسي نبايد ولي خوب دسته دسته مردم ميآمدند و پاسدارها ميگفتند: آقا ملاقات ندارند. پاسدارها نميدانستند آقا نيستند و ما تعداد معدودي ميدانستيم كه آقا در منزل نيستند. من بودم و حاج مصطفي رنجبر كه مسئول ما بود و آقاي صانعي. من ديدم يك خانم اينجا ايستاده و يك خانمي ديگري كه بچهاي به همراه داشت و ميگفت كه از راه دور از مشهد آمدهام و اصرار ميكردم كه آقا را ببيند. به او گفتند: خانم امروز ملاقات نيست برويد بعدا بيايد. او نفرت و همانجا ايستاد. در همين لحظات حاج احمد آقا از منزل خارج شدند تا به دفتر بروند. آن زن دويد و جلوي حاج احمد آقا را گرفت و گفت: من از آن طرف مشهد آمدهام و ميخواهم آقا را ببينيم. حاج احمد آقا گفت: آقا ملاقات ندارند. برويد و دور روز ديگر بياييد. ايشان سپس به دفتر رفتند؛ اما آن زن همچنان در كوچه ايستاد. او مدام التماس ميكرد. من هم جلوي پله نشسته بودم و صحنه را ميديدم. يك ربع - بيست دقيقهاي گذشت تا اينكه سيد حسين نوه امام آمد از آنجا رد شود. اين زن دوباره جلوي ايشان را گرفت و او در جواب گفت: خواهر آقا قم نيستند، بيرون قم تشريف دارند شما برويد بعدا بيايد. حدود يك ربع ديگر حاج احمد آقا از دفتر خارج شد كه به خانه برود. آن زن دوباره دويد و جلوي حاج احمد آقا را گرفت و التماس كرد. حاج احمد آقا گفت: رضا بلند شود برو ماشين را روشن كن اين خانم را ببر باغچه، آقا را ببيند و دوباره او را برگردان، گفتم: چشم.
لندروري داشتيم كه حاج محسن رفيق دوست داده بود كه هنوز هم هست. من لندرور را روشن كردم و اين خانم را سوار كردم و به اتفاق آن يك خانم و بچهاش حركت كردم. در بين راه يكدفعه به ذهنم آمد كه من نمي دانم اين خانم كيست. دوست است، دشمن است، ممكن است مسلح باشد و ما همين طور بدون احتياط داريم خدمت امام ميرويم. طرحي به ذهنم آمد. به دور شهر كه رسيدم به در خانه يكي از دوستان رفتم. در زدم. دختر بزرگ دوستم كه آفاق خانم نام داشت و متاهل هم بود جلوي درمد. به او گفتم كه قضيه اين است، بيا هم آقا را ببين و هم چون زن هستي اين خانم را بگرد و اگر آن زن خواست عكس العملي نشان دهد، تو محافظ و مواظب او باش و به او بچسب. گفت: باشد ميآيم. به سرعت چادرش را سر كرد و آمد و به اصطلاح داخل ماشين سه زن سوار كردم. آنها را به باغچه - كه سه چهار كيلومتر بيرون از قلم حدود مسير جمكران بود بردم. زماني كه رسيديم آقا اخبار ساعت دو را گوش كرده و روزنامه را هم خوانده بودند. ايشان آن روز صبح حمام رفته بودند و اتاق هم سرد بود و سرمنشا مريضي امام تقريبا از اينجا بود. البته اين خواست خدا بود كه آقا مريض شوند و به تهران بيايند. خلاصه آقا شمد روي خودش ميكشيد كه بخوابد. علي اشراقي نوه حضرت امام كه پسر بچهاي 14-13 ساله بود هم آنجا بود، گفتم: علي جان كسي پيش آقا نيست؟ نه. گفتم كه قضيه اين است برو به آقا بگو چه كار كنم؟ علي رفت و زود برگشت و گفت: آقا فرمودند همين الان بيايند ولي آنها را از آن در بياوريد تا آقا لباس بپوشند. من از آن طرف رفتم و آنها را به داخل آوردم و به آن خانم گفتم كه آنها را تفتيش بدني كند. حضرت امام از اتاق به در بالكن آمدند و زنها از پلهها به بالا آمدند. آن زن گفت: آقا من از آن طرف مشهد - نميدانم بيرجند يا بجنورد - آمدم و همسر شهيد هستم. شوهرم در زمان شاه به شهادت رسيده است. اين بچه هم فرزند شهيد است و از من خواسته بود كه او را پيش امام بياورم تا امام را ببيند. من هم آمدهام شما را ببينيم و آرزويم همين بود. آقا به آن بچه شهيد بسيار محبت كردند، دست به سرشان كشيدند، نوازش كردند و فرمودند: بابا چرا به خودت زحمت دادي و توي اين سرما اين همه راه آمدي براي ديدن من، براي چه اين كار را كردي؟ مگر من كي هستم؟ آن زن گفت: من آرزويم اين بود شما را زيارت كنم. سيد آقا شمد را روي دستشان انداختند و آن زن از روي شمد دست اما را بوسيد. دو زن ديگر هم دست آقا را بوسيدند. آقا گفتند: اگر خواستهاي داريد بفرماييد برآورد كنم. آن زن گفت: هيچ خواستهاي ندارم و فقط آرزوي من اين بود كه شما را از نزديك زيارت كنم و آرزو و خواستهام سلامتي شماست. او اين حرفها را با حالت گريهاي از شوق ميگفت. سپس آقا به من فرمودند: شما برو ماشين را روشن كن و بخاري آن را روشن كن كه گرم شود و اين خانم و بچه را به هر كجا كه در شهر ميخواهند برسان. عرض كردم: چشم آقا جان. آقا بخشي از مسير خانه را با اينها آمدند و در طول مسير به آن زن فرمودند: اين بچه امانت است مواظب باشيد سرماه نخورد. آقا نسبت به بچه يتيم با تواضع و مهرباني رفتار ميكردند و در برابر طاغوتيها محكم و استوار و با غرور برخورد مينمودند. اين رفتار انسان را به ياد حضرت علي عليه السلام مياندازد كه نسبت به طاغوتيان با غرور و ابهت برخورد ميكردند و در برابر ضعفا و يتيمان متواضع بودند. من اين حالتها را مكرر از امام ديده بودم. خلاصه ماشين را روشن كردم و آنها را به مقصد رساندم.