**علاقه امام نسبت به علي آنقدر زياد بود كه آقا روزانه يك، دو يا سه بار حتما بايد علي را مي‌ديدند. روزهايي كه ملاقات داشتند يك روز پيش از آن به علي مي‌فرمودند: شما اگر وقت ملاقات داريد افتخار بدهيد در خدمتتان بيايم براي ديدار با مردم در حسينيه. اين را به مزاح به علي مي گفتند. صبح كه مي‌شد به فاطمه خانم مي‌فرمودند: شما علي را آماده كنيد كه من مي‌خواهم به ملاقات بروم. دست علي را مي‌گرفتند و با خودشان به حسينيه مي‌بردند و هميشه علي را با خودشان مي‌بردند در صورتي كه با بچه‌هاي ديگر اين گونه نبودند.
روزهايي كه علي را مي‌بردند مردم كه ابراز احساسات مي‌كردند و آقا برايشان دست تكان دادند علي هم چون كوچولو بود جلوتر از آقا مي‌ايستاد و دست تكان مي‌داد. ملاقات كه تمام مي‌شد برمي‌گشتند و مي‌فرمودند: اين جمعيت براي من دست تكان دادند. شوخي مي‌كردند و سر به سر علي مي‌گذاشتند. علي مي‌گفت: اين جمعيت براي من دست تكان مي‌دادند. او به آقا مي‌گفت: شما پشت سر من قرار مي‌گرفتيد مواظب بوديد كه اگر من مي‌خواستم از آن بالا به پايين بيافتم مرا بگيريد تا نيفتم. اقا خيلي خوششان مي‌آمد و مي‌خنديد.

**من واقعا علي را از پدر و مادرم، برادرم، زنم و فرزندم بيشتر دوست دارم علاقه شخصي خودم اين گونه است علي هم به همين ميزان مرا دوست دارد. وقتي كه من سوريه رفته بودم حاج احمد آقا از علي پرسيده بود كه دلت تنگ شده؟ گفته بود بابا دلم براي رضا تنگ شده است بعدش هم براي حاج عيسي. يادم هست كه علي از همان كودكي با آن همه علاقه كه به امام داشت مرا هم دوست داشت. حالا چه سري است من نمي‌دانم. من هم علاقه عجيبي به او داشتم و دارم. گاهي وقت‌ها كه من به خانه نمي‌رفتم علي براي ديدن من به دفتر مي‌آمد. حضرت امام به فاطمه خانم آيفون مي‌زدند كه علي را بياور من ببينم. فاطمه خانم مي‌گفتند: علي رفته دفتر. سپس به دفتر زنگ مي‌زد و مي‌گفت علي را بياوريد آقا جون مي‌خواهند او را ببينند. من مي‌گفتم: علي جان بيا برويم، مي‌خواهيم پيش آقا برويم. او مي‌گفت: نه. اما من به زور او را به در خانه مي‌بردم و مي‌گفتم علي را بگيريد. علي مي‌گفت: من نمي‌روم تو هم بايد بيايي. لذا مجددا علي را بغل مي‌كردم و از سمت خانه حاج احمد آقا به اتاق آقا مي‌بردم. در مي‌زدم. آقا مي‌فرمودند: بفرماييد. به علي مي‌گفتم برو پيش آقا ولي او نمي‌رفت و مي‌گفت تو هم بايد بيايي وگرنه من داخل نمي‌روم. آقا پا مي‌شد مي‌آمد جلوي در. مي‌گفتم: علي جان تو برو داخل. مي‌گفت: نه. لذا به اجبار به داخل اتاق مي‌رفتم. آقا مي‌فرمودند: شما بنشينيد سپس علي را بغل مي‌كرد و مي‌بوسيد. مي‌گفتم:آقا اگر اجازه بدهيد من بروم علي پيش شما باشد مي‌فرمودند: مانعي ندارد شما برو. همين كه من مي‌رفتم مي‌ديدم علي پشت سر من مي‌آيد. چند بار اينجوري شد و آقا فرمودند: رضا شما بيا داخل تا علي پيش من بماند تا من او را بيشتر ببينم. من دوباره وارد اتاق مي‌شدم.

**قصه شعر گفتن حضرت امام را خوب من كه نمي دانستم و اطلاع نداشتم قضيه چيست. ما رفت و آمدمان به اندرون خانه امام موقع معيني نداشت و در آن حد بود كه منزل حاج احمد آقا هم خيلي راحت مي‌رفتيم، مي‌آ‌مديم. بارها اتفاق مي‌افتاد كه وقتي به اندرون خانه امام مي‌رفتيم مي‌ديديم حضرت امام به همراه فاطمه خانم در حال قدم زدن هستند. ولي يكي از روزها يادم هست كه اين صحنه را ديدم كه فاطمه خانم به امام اصرار مي‌كرد كه آقا به من ... ياد بدهيد من مي‌خواهم ... ياد بگيرم اما حضرت امام طفره مي‌رفتند، شانه خالي مي‌كردند و جواب نمي‌دادند. با وجود اين فاطمه خانم دوباره اصرار مي‌كردند. من نمي‌دانستم بين حضرت امام و عروسشان چه موضوعي است. چندي گذشت تا يك روز از فاطمه خانم سؤال كردم كه اصرار شما به حضرت امام درباره چه موضوعي بود؟ ايشان گفت: مدت مديدي بود از آقا مي‌خواستم مطلبي،‌دست خطي، جدا بنويسند اما آقا طفره مي‌رفتند. شش ماه مي‌رفتم و مي‌آمدم مي‌پرسيدم آقا نوشتيد؟ مي‌فرمودند: خير. بعد از شش ماه دوم مي‌رفتم سلام مي‌كردم و سرم را پايين مي‌انداختم كه يعني آره آقا، و آقا سرشان را بالا مي‌كردند كه نه. شش ماه هم به همين روال ادامه پيدا كرد و يكي از روزها كه سرم را بالا و پايين بردم ديدم آقا سرشان را بالا نبردند و هيچ چيزي نگفتند. خيلي خوشحال بودم ولي چون خانم و بچه‌ها بودند چيزي نگفتم و صبر كردم همه رفتند. سپس گفتم آقا جون كو؟ نوشتي برايم؟ آقا با حالت شوخي و مزاح اين طرف و آن طرف كردند و سپس فرمودند: دخترم، بابا دفترت اينجاست. برايت نوشتم. اولين بار كه دفتر را برداشتم و دست خط آقا را ديدم خيلي خوشحال شدم و عرض كردم: آقا جون خيلي ممنون و ايشان فرمودند: دفتر را بردار و برو. عرض كردم: نه آقا جون، همين‌جا مي‌گذارم تا يكي ديگر را برايم بنويسيد. آقا فرمودند: نه، من قبول نمي‌كنم و من به زور اصرار دفتر را انجا گذاشتم و موضوع از آنجا شروع شد كه ايشان شروع كردند به نوشتن و جلد اول و دوم دفتر را تكميل كردند و رسيدند به جلد سوم.
ظاهرا حضرت امام در زمان جواني ديوان شعري داشتند. من جزئيات را به طور كامل نمي دانم اما اينجور كه شنيدم جلد اول را كه مي‌نويسند جلد دوم را آغاز مي‌كنند اما آن هنگام جلد اول و بعدها جلد دوم محو و گم مي‌شود. جلد سوم را هم كه مي‌نويسند، ماجراهاي 1341 و 1342 پيش مي‌آيد و در زماني كه ساواك به منزل ريخته بودند جلد سوم هم ناپديد مي‌شود.
فاطمه خانم كه اين ماجراها را شنيده بود نگران بود كه نوشته‌هاي حضرت امام را گم نكند. لذا به مرور كه نوشته‌هاي امام زياد مي‌شود ايشان پيش خودش مي‌گويد بايد از كسي كمك بگيرم و كسي بهتر از احمد آقا نيست. فاطمه خانم مي‌گفت: مجبور شدم موضوع را يواشكي به احمد آقا بگويم. دفترها را به ايشان نشان دادم و احمد آقا گفتند كه چيز مهمي از آقا گرفتي، چرا تا به حال به من نگفتي؟ گفتم كه قضيه اين است و من نمي‌خواهم آقا بفهمد و حالا نمي‌دانم اين مطالب را فتوكپي مي‌گيري، زيراكس مي‌كني يا هر كاري مي‌خواهي بكني من فقط مي‌خواهم اينها محو نشود، به من كمك كن. از آن به بعد فاطمه خانم از احمد آقا كمك مي‌گيرد. فاطمه خانم مي‌گفت: روزي آقا فرمودند: فاطي آنچه را كه احمد مي‌داند تو مي‌داني و آنچه را كه تو مي‌داني احمد مي‌داند. به كنايه يعني اينكه قضيه را لو دادي. اما نه من، نه احمد آقا چيزي به آقا نگفته بوديم، حالا چگونه به آقا الهام مي‌شد و اسرار به آقا مي‌رسيد آن را خدايي ما نمي‌دانيم. خلاصه امام جلد سوم را هم نوشت و رحلت كرد. اين سه جلد آثار نفيسي است كه دست فاطمه خانم بود .