در روز کریسمس 1978، دیوید بارتنت، خبرنگار-عکاس، وارد تهران شد تا پیروزی انقلاب اسلامی را پوشش خبری دهد. 

سایت اینترنتی «اسلیت» به نقل از باتنت می‌نویسد: در یک طرف محمدرضای پهلوی، حکمران مستبد و غیرمردمی مورد حمایت غرب بود و در طرف دیگر اتحادی از مخالفین عصبانی که از طیف گسترده‌ای از چپ‌گرایان سکولار تا روحانیان محافظه‌کار تشکیل شده بود.

به مدت شش هفته، بارتنت از همه چیز عکس گرفت، از محمدرضا که بیرون کاخ پر زرق و برقش ایستاده بود تا صحنه‌های فاجعه‌آمیز از خشونت علیه راهپیمایی کنندگان، اعتراضات گسترده در خیابان‌های تهران و صحنه‌های نابی از آیت‌الله روح الله خمینی.

در کتاب اخیرش با عنوان «44 روز: ایران و تغییر ساختار جهان» بارتنت عکس‌هایی از آن روزها را همراه با یادداشت‌های روزانه خود درباره آنها به چاپ رسانده‌است.

روز 33، 7 بهمن 1357

یک روز، هنگامی که با دو عکاس فرانسوی در خیابان‌ها پرسه می‌زدیم، دو دانشجوی سابق را سوار موتور دیدیم که از مسافرکشی رضایت داشتند. با وجود اینکه صف پمپ بنزین‌ها بسیار طولانی است، اما باز هم عبور از میان ترافیک تهران غیرممکن است. موتور سیکلت راه‌حل خوبی برای این شرایط است زیرا که با آن می‌شود مانند مار میان ماشین‌ها حرکت کرد.
عموماً عکاس‌های فرانسوی نسبت به آمریکایی‌ها نسبت به جابجایی با موتور راحت‌تر هستند، زیرا که در پاریس هم از همین روش استفاده می‌کنند. حسن استفاده از موتور این بود که بهتر در ارتباط با محیط، مناظر و صداها قرار می‌گیریم. بعد از این کار، دیگر جابجایی با ماشین کار دشواری ‌است.


روز 36، 11 بهمن 1357

روز قبل از بازگشت {امام} خمینی، که یکشنبه هم بود، به خودم استراحت دادم. هوا آفتابی بود و پس از چند روز خشونت،‌ آرامش خاصی برقرار بود. کم کم احساس خستگی به من دست داده و نیاز به تجدید قوا دارم. در نتیجه ابزارم را در اتاق می‌گذارم و برای قدم زدن در خیابان، تنها دوربین سبکم را با خود می‌برم.

اما شرایط به سرعت تغییر می‌کند. نزدیک دانشگاه تهران، تعدادی از اعضای گارد شاهنشاهی و یک کامیون نظامی تصمیم می‌گیرند که از آخرین فرصت قبل از رسیدن آیت‌الله استفاده و قدرتنمایی کنند. آنها با ارعاب داخل جمعیت می‌شوند و این مساله درگیری بین دو گروه ایجاد می‌کند. در پاسخ، نظامیان به آنها شلیک می‌کنند و یک کودک کشته می‌شود.

پشت‌سر تظاهرات کنندگان، پیرمردی، با چشمان گریان، بالای تیر چراغ برق ایستاده است. در حالی که در ابتدا به نظر می‌رسید که روز آرام را داشته باشیم، اما این رخداد همه را کاملاً شوکه کرد.



روز 38، 12 بهمن 1357

صورت عبوس و درهم {امام} خمینی در هنگام ورود به کشور، شگفت آور بود. پشتیبانی عظیمی که در صحنه حاضر است غیر قابل انکار است،‌ و ایرانی‌هایی که در بیرون فرودگاه تجمع کرده بودند، با آمدن ایشان از خود بی خود شده بودند.

{امام} خمینی به طرف ترمینال هدایت می‌شود. با زحمت موفق می‌شوم که در نیم طبقه فوقانی قرار بگیرم. با وجود شلوغی و التهاب، آیت الله مانند نمادی از آرامش است. وی به آرامی و با طمئنینه در ترمینال گام برمی دارد. در نگاهش حس می‌شود که از همین الآن خود را عهده دار مسئولیتی سنگین می‌داند.



روز 39، 13 بهمن 1357

{امام} خمینی و نزدیکانش در مدرسه دخترانه رفاه در جنوب تهران نقل مکان کرده‌اند. نیم ساعت به نیم ساعت، نگهبان‌ها در را باز می‌کنند و چند هزار نفر زن و مرد وارد حیاط می‌شوند.

اولین روز پس از بازگشت، تلاش کردم که از بین جمعیت خودم را به نزدیک پنجره برسانم. عبور از میان جمعیت بسیار دشوار بود، نیاز به هول دادن، ضربه زدن و تنه زدن داشت و من هم یک کیف دوربین بزرگ هم داشتم. تلاش کردم که خود را با جریان مردم هماهنگ کنم. حدود 20 دقیقه‌ طول کشید تا دقیقاً زیر پنجره‌ای که {امام} خمینی ایستاده بود، برسم اما کاملاً ارزشش را داشت. یک موقعیت خوب پیدا می‌کنم و همانجا می‌مانم، در حالی که چند گروه آمدند و رفتند.


روز 42، 16 بهمن 1357

در حالی که به یک در نزدیک می‌شویم، دری که به نظر خیلی معمولی می‌آمد و چیزی هم بر روی آن نوشته نشده بود، جواد، یک پرفسور که مسئولیت هماهنگی با رسانه‌های خارجی را برعهده داشت، روی دستم می‌زند. "می‌شود لطفاً کفش‌هایتان را در بیاورید؟"

پوتینی شبیه نظامی به پا کرده بودم. با توجه با بندهایی که دارند، یک دقیقه تمام طول می‌کشید که آن را باز کنم. اما امروز این کار را ظرف نیم دقیقه انجام دادم و آنها را دم دیوار گذاشتم. دوربینم را چک می‌کنم. بیش از یک بار در تاریخ اتفاق افتاده است گه یک عکاس، عکس‌هایی پشت سر هم گرفته است اما فیلمی در دوربین نبوده است.

این دفعه جنین اتفاقی نخواهد افتاد. سپس تلاش می‌کنم که حدس بزنم که اوضاع نور اتاق به چه نحو خواهد بود و نورها را در اتاق باید بچینم. به جواد خبر می‌دهم که آماده هستم.